برچسب زینب تاج‌الدین

حبیب زنده است و برمی‌گردد!

«گل سرخ و سپیدم کی میایی؛ کی میایی!» این را از زبان مادری می‌شنوم که یک ماه پیش بعد از سی و پنج سال چشم انتظاری، تابوت فرزندش را با چند تکه استخوان به جامانده از پیکرش در خاک عراق برایش آوردند، اما او هنوز با صلابت می‌گوید؛ «حبیبِ من، زنده است و ان‌شالله با زن و بچه‌هایش برمی‌گردد!»

ژنرال بی‌ستـــــاره!

شهید «مهرداد عزیزاللهی» 11 سال بیشتر نداشت که تصمیم گرفت به جبهه برود و دنباله رو برادران رزمنده‌اش باشد، درست همانگونه که خودش در مصاحبه با خبرنگار جبهه گفته بود، بنابراین در شناسنامه‌اش دست برد و راهی میدان جنگ شد. او پس از مدت کوتاهی که از ابتدای اعزامش به جبهه کردستان می‌گذشت تقاضای اعزام به جبهه جنوب را کرد و به خاطر شجاعت و اصراری که داشت عاقبت با اعزامش به جنوب کشور موافقت شد. زمانی که گام‌های کوچک اما استوارش به خاک جنوب رسید، وارد گردان تخریب شد و با فراگیری آموزش‌های لازم در زمانی اندک، توانست با وجود جثه ظریف و دقت نظرش به خنثی سازی بسیاری از مین‌‌ها بپردازد.

توپ‌چی!

فوتبال را از زمین‌های خاکی خیابان ملک شروع می‌کند؛ از تیم «پاسِ ملک»! همان تیمی که بعدها کاپیتانش شد و چندوقت بعدش هم از آنجا یک راست رفت توی تیم نوجوانان سپاهان و بعدها هم تیم جوانانش! کاپیتان حسن غازی آن قدر پا به توپ زد و خاک زمین‌های خاکی را خورد تا به روزهای اوجش در مستطیل سبز فوتبال رسید؛ به روزهایی که عضو رسمی تیم سپاهان شد و البته دعوت به تیم ملی! او اما در حساس‌ترین روزهای زندگی‌اش، انتخابش را که می‌توانست بازی در میدان ملی فوتبال و فوتبالیست حرفه‌ای شدن باشد، رها کرد و میدان جنگ را چسبید.