برچسب زینب تاج‌الدین

یُوسُفِ «مَحبوب»!

سحری آماده بود. نان و چای روی سفره بود و خانه در سکوت آخرین دقایق شب فرورفته بود. «محبوبه محمدی» می‌خواست همسرش را بیدار کند؛ مردی که چند ساعت قبل از گشت شبانه به خانه برگشته و خستگی روزها و شب‌های پرالتهاب جنگ را روی شانه‌هایش آورده بود.

یک سال بعد از آن دوازده روز!

گلستان شهدا عصرها همیشه شبیه خودش است؛ با درخت‌هایی که سال‌هاست بر مزار جوان‌های این شهر سایه انداخته‌اند، با کبوترهایی که از گنبدها تا شاخه‌های سرو در رفت‌وآمدند و با مردمی که برای فاتحه‌ای کوتاه می‌آیند و می‌روند.

روایت ناتمام همسر و مادر دو شهید!

خبر، کوتاه بود؛ آن‌قدر کوتاه که در چند خط جا می‌شد. «سیده الهام صادقی»، زن ۳۲ ساله‌ای که در بمباران ششم فروردین محله هفتون، همسر و دو فرزند خردسالش را از دست داده بود، از دنیا رفت.

از بندِدل تا بندِکفن..!

شامگاه پنجم فروردین، خانه‌ای در محله هفتون اصفهان، مثل بسیاری از خانه‌های ایرانی در روزهای نوروز، میزبان یک دورهمی خانوادگی بود.

آقا مدیر!

بعضی آدم‌ها را نه با سمت و مسئولیت، بلکه با منش و رفتارشان به خاطر می‌آورند. شهید «میثم رضوان‌پور» برای همکارانش از همین جنس انسان‌ها بود؛ مدیری که بیش از آنکه به جایگاه سازمانی خود تکیه کند، به کرامت انسان‌ها، رعایت حق‌الناس و خدمت بی‌منت باور داشت.

آخرین تماس یازده‌دقیقه‌ای…!

خاطراتش با برادر از اتاقی شروع می‌شود که شب‌ها از آن صدای قصه شنیده می‌شد؛ اتاقی مشترک برای هردوشان که خاموشی زودهنگام خانه هم حریف بیداری‌شان نمی‌شد.

آن سحر که دنیا ایستاد…!

بعضی خبرها صدای انفجار ندارند، اما ویران‌کننده‌تر از هر انفجاری‌اند. راوی این روایت که یکی از نیروهای هوافضا است، می‌گوید آن سحر، در انتهای تونلی که پناهگاه چند نیروی عملیاتی بود، تنها چند دقیقه خواب می‌خواست؛ اما اشک‌های همرزمش، پیش از آنکه کلمات را بر زبان بیاورد، خبر را رسانده بود.