شهادتش را کنارکورههای داغ فولاد گرفت!
ساعت هنوز به اذان صبح نرسیده بود. خانه در سکوت فرورفته بود و تنها صدای آرام رفتوآمد مادر برای آماده کردن سحری در فضای خانه میپیچید. سالها بود که به این ساعتهای سحر عادت داشت؛ به بیدار کردن پسرش برای نماز، به بدرقه کردنش تا دم در و ایستادن در تراس تا وقتی که از کوچه دور شود.
