از روزهای کودکی و قصههای شبانه تا ظهر هفتم فروردین ۱۴۰۵؛ روایت خواهر شهید «عباس بهرامی» که آخرین گفتوگویش با برادر به آخرین خاطره زندگیاش تبدیل شد
خاطراتش با برادر از اتاقی شروع میشود که شبها از آن صدای قصه شنیده میشد؛ اتاقی مشترک برای هردوشان که خاموشی زودهنگام خانه هم حریف بیداریشان نمیشد.
به گزارش اصفهان زیبا؛ خاطراتش با برادر از اتاقی شروع میشود که شبها از آن صدای قصه شنیده میشد؛ اتاقی مشترک برای هردوشان که خاموشی زودهنگام خانه هم حریف بیداریشان نمیشد. خواهر قصه میگفت، همان چهار پنج قصه تکراری را، و برادر هر شب با همان شوق اول بار، گوش میداد؛ بعد اما نوبت سوالهایی میرسید که از سن و سال عباس ششهفت ساله بزرگتر بود. بهشت کجاست، جهنم چطور است، و آدمها چطور آن دنیا حسابشان صاف میشود. همانجا بود که عباس آرامآرام قد کشید؛ نه فقط در شناسنامه، که در نگاه و رفتار. از کودکی که در آن حلال کردن و دل بریدن قبل از خواب یک رسم شبانه بود، تا مردی که بعدها جای تکیه دادن را عوض کرد و شد تکیهگاه خانه. خواهرش حالا از او حرف میزند؛ از برادری که اول پناه او بود و بعد خودش پناه دیگران شد. از تماسهای کوتاهشان که همیشه بوی عجله میداد اما تهش، یک چیز ثابت بود: «رساندن، نگران بودن، پیگیری کردن.» از هدیه روزههای فاطمه؛ دخترش و هدیه تولد مامان و از خانهای که هیچوقت بیخبر از آمدنش نبود. و حتی از آخرین روز؛ هفتم فرودین چهارصدوپنج! روزی که مثل روزهای دیگر شروع شد، با یک تماس معمولی، با صاف کردن حساب و کتابهایش، با دادن عیدی عیدفطر فاطمه و هدیه تولد مامان و البته پرداخت بدهیاش به او. اما در همان چند ساعت، همهچیز در جایی بیرون از خانه تمام شد و فقط خبرش ماند؛ خبری که دیرتر از همه به کسی رسید که سالها قبل، شبها برایش قصه میگفت. «مینا بهرامی»؛ خواهر شهید «عباس بهرامی»؛ تنها شهید حمله موشکی آمریکا و اسرائیل به مجتمع فولادمبارکه اصفهان در جنگ رمضان، روایتگر 26 سال زندگی برادر است.
