خوش رکاب 1381
«خوشرکاب» با بازی محمد کاسبی، داستان مردی است که به کامیون خود علاقهٔ بسیاری داشت. دلبستگی او به اندازهای بود که حاضر نبود برای کمک رسانی به جبهه از کامیونش استفاده کند.
«خوشرکاب» با بازی محمد کاسبی، داستان مردی است که به کامیون خود علاقهٔ بسیاری داشت. دلبستگی او به اندازهای بود که حاضر نبود برای کمک رسانی به جبهه از کامیونش استفاده کند.
مجموعهٔ آسمان من روایت پروازی آرام است که البته برای رسیدن به این هدف، افراد زیادی تلاش می کنند تا یک پرواز آرام و آسوده به مقصد برسد به عبارتی این سریال، داستان زندگی اشخاصی بیادعاست که سفری خوش را برای مسافران هواپیما آرزو میکنند.
این مجموعه تلویزیونی با محوریت زندگی بانوی جوانی به نام «کیمیا پارسا» با بازی مهراوه شریفینیا در سه مقطع زمانی قبل و حین انقلاب، آغاز جنگ، دوران جنگ ایران و عراق و زمان حال روایت میشود.
چند ماه پس از دست یابی ایران به انرژی اتمی، افشین فرهت (افشین کتانچی) که مهندس شیمی است به دلیل پیدا نکردن شغل مناسب در ایران افسردهاست و به همین علت خواهر دوقلویش، سیمین (صبا کمالی)، که در یک آموزشگاه تعلیم رانندگی کار میکند میخواهد مقدمات سفر او به کانادا را فراهم کند. او به صورت اتفاقی با یکی از شاگردان آموزشگاه به نام حبیبی (آزیتا حاجیان) که خود و همسر متمولش مقیم کانادا هستند آشنا میشود و مشکل خود را برای او تعریف میکند و حبیبی به او قول میدهد که با کمک همسرش محب (سعید نیکپور) که در کانادا شخصی متنفذ و صاحب یک بنگاه کاریابی بینالمللی است علاوه بر اینکه مشکل افشین را حل نماید، بعد از مدتی هم مقدمات سفر سیمین و خانواده اش به کانادا را نیز فراهم سازد. سرانجام با کمکهای محب و حبیبی، افشین از راه دوبی راهی کانادا شده و در آن جا به عنوان مدیر داخلی در یک کارخانه تولید مواد شیمیایی مشغول به کار میشود و سیمین هم که از این اتفاق بسیار شاد است پس از بازگشت به ایران، پیشنهاد محب مبنی بر ادامه همکاری با آنها را میپذیرد. در همان زمان حاج محمود به نیا (قاسم زارع) که از سوی وزارت اطلاعات مسئول تأمین امنیت پایگاههای هستهای شدهاست، از برادرش مسعود (علی قربان زاده) که نامزد سیمین و فیلمبردار است میخواهد که با کمک دستیارش علی (فرزاد حاتمیان) از پایگاههای انرژی هستهای و تلاشهای شبانهروزی و بیوقفه متخصصان و دانشمندان هستهای فیلمبرداری کند و با دانشمندان و سرپرستهای آنان مصاحبهای را نیز ترتیب دهد و مسعود نیز قبول میکند و به همین منظور حاج محمود برای آن دو دفتری تهیه کرده و بهترین نیروی عملیاتی خود به نام عماد نبوی (مهدی صبایی) معروف به عماد پلنگ را مأمور مراقبت از آنان میکند. غافل از آن که فردی از خبرهترین جاسوسان سازمان موساد به نام موشه بایار (عسکر قدس) با نام مستعار گاو خندان با کمک دستیارش، سعید (سعید داخ) مشغول رصد صوتی و تصویری آنها است. از آن سو هم سیمین پس از مدتی متوجه میشود که بنگاه کاریابی محب یک پوشش است و محب و حبیبی و افراد آنان همگی از بهترین، ماهرترین و مجربترین جاسوسان سیا، موساد و ام آی ۶ هستند و مأموریت اصلی آنان توطئه بر علیه ایران و جاسوسی از انرژی اتمی ایران است.
این سریال یک کار اجتماعی، اخلاقی با بستر دینی است و در هر قسمت مضمون و پيامی دينی و اخلاقی را مورد توجه قرار میدهد و تلاش دارد تا در لحظات نسبتا حساستری از زندگی روزمره در مرحله تصمیم، تردید، لغزش و… رویکردهای اخلاقی را با جزئیات بیشتری تأکید و مرور کند. درون مایههای اخلاقی با نگاهی به قشر متوسط جامعه دست مایه های اصلی و مضمونی این مجموعه را رقم زده است.
داستان خانوادههایی را روایت میکند که برای تفریح در ایام نوروز به شهر مشهد سفر میکنند؛ اما در این میان ماجراهای جالبی برای آنها رخ میدهد و به گونهای داستان این خانوادهها در قسمتی از فیلم به یکدیگر مرتبط میشود. فیلمبرداری این فیلم در مشهد بود.
داستان از جایی شروع می شود که دو همسایه که خانه هایشان روبروی هم است، در یک شب دو بچه را بدنیا می آورند. حال تمام کش مکش داستان از شیر خوردن یکی از بچه و شیر نخوردن دیگری آغاز می شود. شروعی ساده که با حضور یک دانشمند گوشه نشین به یک موضوع جذاب تبدیل می شود. این دانشمند با تولید مادهای جایگزین برای شیر مادر باعث می شود سرنوشت این دو کودک در آینده تغییر کند.
پدر و مادر مسني كه پسر بزرگشان علي (يك خلبان نيروي هوايي در جنگ ايران و عراق) را از دست رفته مي پندارند، با همسر علي و فرزندش روزگار مي گذرانند. امير، پسر ديگر خانواده كه در خارج تحصيلاتش را به پايان رسانيده، به ايران مي آيد. والدين امير كه اصرار زيادي بر تسريع در ازدواج او دارند، پس از امتناع فراوان امير از ازدواج، سرانجام به ازدواج او و صبا، همسر سابق برادرش رضايت مي دهند. آنها طي مراسمي با هم ازدواج مي كنند و براي ماه عسل به شمال مي روند. در همين زمان، ناگهان علي به خانه برمي گردد و معلوم مي شود در عراق اسير بوده، اما عراقي ها براي تضعيف روحيه، خبر شهادتش را داده بودند. با بازگشت ناگهاني علي، وضع خانواده دگرگون مي شود. پدر با امير تماس مي گيرد و از او مي خواهد به سرعت همراه با صبا به تهران برگردد. صبا كه در مقابل علي احساس شرمندگي مي كند، در ميانه راه به خانه پدرش مي رود. امير پس از رسيدن به خانه، به مسجد مي رود و ماجراي ازدواجش را صريحاً با علي در ميان مي گذارد. علي با شنيدن اين ماجرا، مسجد را ترك مي كند و نزد صبا مي رود. از طرف ديگر، امير نيز كه به خانه برگشته و علي را در خانه نيافته است، به همراه پدر و مادر و فرزند خردسال علي، به خانه پدري صبا مي روند. آنها درست در لحظه ديدار صبا و علي مي رسند و خانواده، يكديگر را در آغوش مي گيرند.