برچسب زهره صفوی

دیدار 1373

دوربين ژانت پطروسي، دختر دانشجوي عكاسي، هنگام عكس گرفتن از گل ها و گل فروشي ها در بازار به سرقت مي رود، امير ـ جواني كه به همراه پدرش باغ گل دارند و گل هايشان را در‌ آن بازار مي فروشند ـ دزد را تعقيب مي كند و دوربين ژانت را پس مي گيرد. امير به بهانه گرفتن عكس هاي چاپ شده خود و پدرش كه توسط ژانت گرفته شده اند، به سراغ اين دختر مسيحي مي رود. با جدي شدن رابطه، امير از ژانت تقاضاي ازدواج مي كند، ولي ژانت تقاضاي اين پسر مسلمان را نمي پذيرد؛ ضمن اين كه پدر و مادر او نيز با اين وصلت مخالفند. ماتيوس، برادر ژانت، به عنوان سرباز به جبهه مي رود و اندكي بعد امير نيز عازم جبهه مي شود. ژانت كه حالا به عنوان تنها فرزند خانه در مركز توجه است، در يك بمباران هوايي پدر و مادرش را از دست مي دهد، و به همراه ماتيوس كه از جبهه برگشته، به شمال كشور نزد خانواده خواهر بزرگترشان مي رود. ماتيوس كه روحيه حساسي دارد و از مرگ والدينش از نظر روحي به شدت آسيب ديده، به بهداري ارتش منتقل مي شود. ژانت در تنهايي سخت خانه خواهر، به امير نامه مي نويسد و موافقت خود را براي ازدواج اعلام مي كند. امير به سرعت مرخصي مي گيرد و براي برگزاري مراسم به تهران مي آيد. پس از ازدواج، به رغم مخالفت خواهر بزرگتر ژانت و همسرش، امير به جبهه برمي گردد و اسير مي شود. تا هشت سال بعد كه امير بازمي گردد، ژانت ـ كه حالا گلاب خانم صدايش مي زنند ـ پسر نوجواني دارد و با وسعت دادن به گل فروشي كوچكشان، به صادرات گل نيز پرداخته است. سرانجام با بازگشت آزادگان به وطن، امير نيز به خانه برمي گردد و ژانت كه با فرزندش به استقبال او رفته، پس از سال ها دوربين به دست مي گيرد و از پدر و پسر در كنار يكديگر عكس مي گيرد.

بی پولی 1386

داستان فیلم دربارهٔ زوجی جوان است که درگیر یک دوره بیکاری و بی‌پولی می‌شوند و سعی در حل مشکلات دارند، اما تلاش آن‌ها اوضاع را پیچیده‌تر می‌کند.

پاکباخته 1374

استوار خراساني به تهران منتقل مي شود. او به اتفاق مادرش و همسرش زينت و خواهرش عاطفه و پسر كوچكش اسفنديار نزديك كلانتري محل خدمتش خانه اي اجاره مي كند كه از قضا با آقارضي همسايه مي شوند. آقارضي با خواهرش ملوك خانم و دو پسرخواهرش جواد و جعفر زندگي مي كند، او براي جواد، عاطفه خواهر استوار خراساني را خواستگاري مي كند و استوار خراساني به دنبال دزد سابقه دار محله به نام جعفر پاچناري است و اطلاع ندارد كه اين دزد همان برادر خواستگار عاطفه است، با ازدواج خواهرش و جواد موافقت مي كند. اما بالاخره بعد از تعقيب و گريز طولاني، روز عروسي جواد و عاطفه، استوار خراساني موفق مي شود دزد سابقه دار جعفر پاچناري را دستگير كند.

معجزه خنده 1375

اشكوري با تخصص خنده درماني به ايران بازگشته و در يكي از بيمارستان هاي رواني تهران مشغول بكار مي شود. او بر اين عقيده است كه بيماران رواني را بايد شاد نگه داشت و آن ها بايد به جامعه برگردند. او يك روز گروهي از بيمارانش را براي گردش بيرون مي برد و روز ديگر گروه نمايشي را به بيمارستان دعوت مي كند. رفته رفته بيماران به دكتر اشكوري علاقمند مي شود و مداواي آن ها هم پيشرفت مي كند و مديريت بيمارستان كه با اين اقدامات موافق نيست، در انتها مجبور مي شود كه اجباراً موافقت خود را اعلام كند. دكتر اشكوري دو تن از بيماران به نام سيروس و نرگس را تحت مداوا قرار مي دهد و در پايان كار سيروس از نرگس خواستگاري مي كند.

نمی‌دانستم آخر بازیگری خانه‌نشینی است

می‌گوید مدت‌ها بیکار است و دیگر کارگردان و تهیــــه‌کننده‌ای بــــه او پیشنهاد کار نمی‌دهد، رنجیده است و می‌گوید این بیکاری افسرده‌اش کرده، برای او که از پنج سالگی روی سن تئاتر بوده، این بیکاری‌ آزار دهنده است.