برچسب رضا رویگری

یوزپلنگ 1364

يكي از صاحب منصبان حكومت كه پيش از انقلاب به خارج از كشور رفته است، از بازگشت به كشور مي ترسد. در خانه ي ويلايي او، كه نگهباني عهده دار نگهداري از آن است، مقداري لوازم عتيقه و جواهر گرانبها، با عنوان يوزپلنگ، جاسازي شده است. راننده و محافظ سابق صاحب خانه، كه از محل نگهداري يوزپلنگ اطلاع دارند، شبانه وارد خانه مي شوند و در جريان ربودن اشياء قيمتي نگهبان را به قتل مي رسانند. آن ها براي تأمين هزينه ي سفر خود‌، براي خروج از كشور چند قطعه جواهر را به مال خرها مي فروشند. مأموران آگاهي به ماجرا پي مي برند و آن ها را تا مرز تعقيب مي كنند، يكي را مي كشند و ديگري را دستگير مي كنند.

دیدار در استانبول 1370

در كوران جنگ تحميلي علي كه تاب تحمل سختي هاي زندگي را ندارد، همسرش زهره و فرزندش عليرضا را ترك مي كند و به استانبول مهاجرت مي كند. زهره كه از هر سو تحت فشار قرار گرفته خانه پدري اش را ترك مي كند و با مشكلات زندگي مي سازد اما هيچ يك از تلاش هاي او براي يافتن شوهر در وطن نتيجه اي نمي دهد. حتي خاتمه جنگ و برقراري صلح موجب نمي شود كه علي به وطن بازگردد. در چنين وضعي زهره تصميم مي گيرد براي بازگرداندن علي به تركيه سفر كند. او پس از جستجوي زياد درمي يابد كه علي به كارهاي خلاف كشانده شده و از سوي پليس تحت تعقيب است. عاقبت زهره با يكي از دوستان علي آشنا مي شود و او محل كار علي را به زهره نشان مي دهد. اما علي با شنيدن صداي زهره مي گريزد و تصميم به خودكشي مي گيرد، اما زهره سربزنگاه مي رسد و علي را نجات مي دهد.

آخرین مهلت 1368

با آغاز جنگ ايران و عراق گروهي از سربازان مهاجم قصد دارند با تضعيف روحيه ي‌ اهالي يك روستا آن ها را وادار به مهاجرت كنند تا روستا را به تصرف درآورند. عراقي ها به كمك فئودالي به نام احمد صالح در تدارك نقشه ي خود هستند. اما نادختري او، ليلا، با آگاه كردن مردم نقشه را برملا مي سازد. اهالي با رخنه به انبار اسلحه ي احمد صالح به مقابله با عوامل او مي پردازند و آن ها را به هلاكت مي رسانند. اهالي در مقابل حمله ي نيروهاي دشمن نيز اقدام به مقاومت مي كنند.

دخترم سحر 1368

زن و شوهر جواني براي معالجه ي دختر افليج خود، سحر، كش مكش دارند. مرد كه در مضيقه ي مالي است اميدي به بهبودي دختر ندارد. در همين گير و دار يكي از دوستان مرد ‌كه كارگردان تئاتر است او را ترغيب مي كند كه در نمايشي كه در دست اجرا دارند نقش مهمي را به عهده بگيرد. مرد جوان كه مدتي است خانه را به قهر ترك كرده در شب افتتاح نمايش از همسر و دخترش دعوت مي كند تا در سالن نمايش حاضر شوند.

رانده شده 1368

مرد عطاري پس از شش دختر صاحب فرزند پسري مي شود و اسم او را اصلان مي گذارد. توجه و تربيت پدر به نحوي است كه اصلان لوس و بي بند و بار مي شود. پدر او را از خود مي راند و اصلان زادگاهش را ترك مي كند و با پيرمردي به نام مرشد همراه مي شود. اصلان در آبادي بين راه با دختري ازدواج مي كند،‌ اما همچنان بي بند و بار است. در نتيجه ي‌ موعظه هاي مرشد تجاربي مي آموزد و پس از پشت سر گذاردن خطرات و مشكلات فراوان به توصيه ي‌ مرشد و همراه او، به زادگاهش باز مي گردد و با پدرش ديدار مي كند. مرشد به راه خود ادامه مي دهد و اصلان در كنار همسرش در زادگاهش مي ماند.