برچسب رضا رویگری

ماه عسل 1371

مهندس رادمنش پيرمردي تنها و ثروتمند، كه همسرش را در يك سانحه از دست داده است. دو فرزندش در خارج از كشور زندگي مي كنند. طبق پيش بيني پزشكان مرگ در انتظار رادمنش است. يكي از دوستان رادمنش به نام احمدي، با اطلاع از مرگ قريب الوقوع پيرمرد، دخترش پري را به عقد رادمنش در مي آورد تا پس از مرگ او ثروت و املاكش را تصاحب كند. رادمنش و همسر جوانش به شمال كشور مي روند و پس از مدتي حال رادمنش بهبود مي يابد. پري از اين وضع نگران است. رادمنش برادر پري، بهروز را كه در كار فيلم سازي است به ويلايش دعوت مي كند. با آمدن بهروز به ويلا رادمنش ناپديد مي شود و قايق خالي او را از دريا مي گيرند. پليس محلي بهروز و پري را دستگير مي كند. آن دو به قيد ضمانت پدر و مادرشان آزاد مي شوند و در مرافعه اي خانوادگي والدينشان را مقصر معرفي مي كنند. رادمنش به واسطه ي ماهيگيري محلي پري را مي بيند و ثروتش را به او مي بخشد و خود را سوار بر قايقي در درياي پر تلاطم در حاليكه دختر در بهت و حيرت است مي سپارد.

ستاره ها (جلد 1: ستاره می شود) 1384

رفيع گلكار بازيگر قديمي تئاتر است كه دوران پيري را روي ويلچر و با دختر جوانش پونه سپري مي كند. پونه سياهي‌لشكري است كه رؤياي ستاره شدن در سينما دارد. مسعود مسئول جمع آوري سياهي‌لشكرها به پونه علاقه مند است و قصد دارد با او ازدواج كند. پونه به سختي نقش كوتاهي در فيلم تازه براي پدرش پيدا كرده و پدر در خانه مشغول تمرين كردن است تا جلوي دوربين برود. مسعود، پونه و پدرش را همراه چند جوان ديگر سوار اتوبوس مي كند تا سرصحنه بروند. در بين راه ملوك و چند سياهي‌لشكر زن هم به آنها ملحق مي شوند. ملوك بازيگر قديمي تئاتر بوده كه سالها قبل به عشق رفيع جواب رد داده و به سوداي ستاره شدن به خواسته تهيه كننده اي تن داده است. رفيع با ديدن اوضاع و شرايط پشت صحنه و موقعيت دخترش تحقير و آشفته مي شود و هرچه سعي مي كند، نمي تواند ديالوگ بگويد و نقشش را درست اجرا كند. كارگردان عذر رفيع را مي خواهد و دستيار كارگردان هم به ملوك مي گويد كه به درد نقش نمي خورد. رفيع را به خانه برمي گردانند، اما پونه همراه پدر برنمي گردد. مسعود سراغ رفيع مي آيد و مي گويد مي خواسته مادرش را براي خواستگاري پونه بفرستد اما پونه تقاضايش را رد كرده است. پونه نيمه شب به خانه مي آيد و مي گويد يكي از دوستان تهيه كننده فيلم آنها را به مهماني دعوت كرده بود و بين پدر و دختر مشاجره درمي گيرد. پونه اعتراف مي گويد كه سالها خرج خانه را او و مادرش تأمين مي كرده اند و حالا هم قصد ندارد موقعيت پيش آمده براي ستاره شدن را از دست بدهد. رفيع كه نتوانسته بود صحنه خودكشي فيلم را درست اجرا كند،‌ خودش را با ويلچر از پله ها به پايين پرت مي كند.

وسوسه 1368

دو مرد پس از سرقت مقداري جواهر با اتومبيلي دزدي مي گريزند. پليس به تعقيب آن دو مي پردازد. آن ها كيف محتوي جواهرها را در ساختماني نيمه تمام پنهان مي كنند و قبل از اين كه موفق به فرار شوند دستگير مي شوند. پس از آزادي به محل جواهرهاي دفن شده مي روند. جوان دوچرخه سازي ساكن خانه است. دو سارق مي كوشند با فريب جوان دوچرخه ساز به جواهرها دست يابند، اما جوان كه به رفتار آن دو شك كرده است خود درصدد تصاحب جواهرها برمي آيد. كش مكش آن ها به كوچه و خيابان كشيده مي شود و كيف محتوي جواهرها به دره اي پرتاب مي شود.

افسانه مه پلنگ 1370

پلنگي به روستا مي زند و اهالي آبادي در پي ميرشكار مي روند. ميرشكار به اتفاق دنيا درصدد پيگيري برمي آيند. هر يك از اهالي آبادي به نوعي از پلنگ زخم خورده اند. تله كار مي گذارند و راه هاي مختلف شكار را طي مي كنند. در يك شب پلنگ را مي بينند و مي خواهند شكارش كنند كه دختري به نام روجا را مقابل او مي بينند. دختر براي پلنگ آواز مي خواند و مانع كار ميرشكار و دنيا مي شود. دنيا عاشق روجا مي شود. ميرشكار درصدد نجات، و دنيا درصدد انتقام برمي آيند. سرانجام پلنگ به ضرب گلوله اي زخمي مي شود. روجا دنيا را زخمي مي كند و به جنگل مي زند و...

تله روباه 1385

يك مأمور اطلاعاتي كه مجروح جنگي است در آستانه بازنشستگي و ازدواج دخترش درگير مأموريت جديدي در ارتباط با يك بمب مي شود. او در اين مأموريت تازه درمي يابد كه براي چنين مأموريت هايي ديگر پير شده است.

مردی در آینه 1371

عبدالله خان برزو، از بازماندگان خانواده ي اشرافي برزو، در جريان شكار، با توطئه خواهرش اشرف و قباد، پسر اشرف و رحمان، مباشر خانواده، به قتل مي رسد. امير، پسر عبدالله خان،‌ كه افسر نيروي هوايي است، تحقيق در مورد مرگ پدر را آغاز مي كند. قاتلان براي تصاحب اموال برزو درصدد قتل امير برمي آيند و با خوراندن داروي خواب آور و قطع كردن ترمز اتومبيل امير تصميم خود را عملي مي كنند. امير در راه بازگشت به شهر مرد افليجي را درجاده سوار اتومبيل مي كند و در حالي كه رحمان از فاصله ي دور مراقب اوست به راه خود ادامه مي دهد. اتومبيل امير به دره سقوط مي كند و مرد افليج در آتش مي سوزد. رحمان كه تصور مي كند امير در آتش سوخته خبر مرگ او را به اشرف و قباد مي رساند. اما چند روز بعد سر و كله ي‌ امير پيدا مي شود. رفتار مشكوك امير باعث مي شود كه قاتلان تصور كنند فرد ديگري براي تصاحب اموال برزو خود را به هيئت امير درآورده است. امير پس از درگيري با رحمان اصل ماجرا را تعريف مي كند. امير پس از برخورد اتومبيل به تخته سنگي به دره سقوط مي كند و مردي كه در آتش سوخته روستايي افليجي بوده كه امير براي رساندن به مقصد او را سوار كرده است. رحمان و قباد به امير حمله مي برند، اما پليس سر مي رسد. رحمان دستگير و قباد كشته مي شود و اشرف بر اثر سكته قلبي فوت مي كند.

همسر رضا رویگری: هیچ کس حاضر نبود یک روز کنار او باشد و من ۸ سال کنارش بودم

تارا کریمی، همسر رضا رویگری پس از خبرساز شدن حضور این بازیگر پیشکسوت در آسایشگاه کهریزک در گفت‌وگویی تلفنی با یکی از تلویزیون‌های اینترنتی، ضمن گلایه از قضاوت‌هایی که در مورد نحوه برخورد او با این هنرمند شده است می‌گوید ۸ سال از عمرش را صرف نگهداری و پرستاری از رویگری کرده است.