برچسب دفاع مقدس
روزی که موج جمعیت ما را با خود برد
یک نفر روی ماشین پیکانش تلویزیون گذاشته و از برق باتریاش برای روشن کردن تلویزیون استفاده کرده بود. از تلویزیون دیدم امام از هواپیما پیاده شدند و به سالن رفتند. همان سرود معروف خمینیای امام هم خوانده شد. به محض دیدن این صحنهها، به طرف میدان آزادی برگشتم. تا برسم آنجا، دیدم ماشین حضرت امام هم دارد میآید
رمانی درباره کردستان برای ترمیم حافظه ملی
«ماهوبلوط» تلاشی است برای بازسازی بخشی از حافظه تاریخی ایران که کمتر روایت شده است. محسن مؤمنیشریف با نگاهی انسانی و روایتی پرکشش، کردستان را از حاشیه روایتهای رسمی به متن ادبیات معاصر ایران آورده است.
از یادگاران دوران دفاعمقدس نورانیت شهدا در چهرهشان مشهود بود
چند نفر از رزمندگان گردان، از تشنگی گلایه کردند و از من خواستند برایشان آب بیاورم. فاصله چشمه تا محل استقرار نیروها کم نبود، اما بیدرنگ پارچ آب را برداشتم و راه افتادم. اما وقتی برگشتم دیدم نیروها سوار اتوبوس شدهاند و خودروها در حال حرکت هستند. نتوانستم به آن رزمندهها آب برسانم
میگفت «در وطن و به دست اسرائیلیها به شهادت میرسم»
محمد میگفت: «باید مثل شهید حججی و شهید حاجقاسم، خون ما جریانساز باشد. الحمدلله در همین جنگ ۱۲ روزه دیدیم که خون این شهدا واقعاً جریانساز شد و خیلی از مردم بیدار شدند.» خدا را شکر، همانطور که محمد همیشه میخواست، خونش اثرگذار بود
شهادت میراث خانوادگی این شهیدان است
زمانی که سردار شوشتری در جبهههای دفاعمقدس حضور داشت، فرجالله کودکی خردسال بود. او که سال ۱۳۵۶ در مشهد به دنیا آمد، در پایان دفاعمقدس ۱۱ سال داشت، اما در خلال دهه ۶۰ مثل خیلی از بچههایی که پدرانشان به جبهه میرفتند، در فضایی بزرگ شد که پدر مرتب به جبهه میرفت و مادر خانه و زندگی را اداره میکرد
همسرم و همرزمانش رفتند تا ایران پایدار بماند
وقتی به بیمارستان رسیدم به خودم گفتم الان مهدی روی تخت، منتظر من است که دیدم پدرم در حیاط با دو دستش به سرش کوبید. همانجا فهمیدم چه شده است، اما نمیخواستم باور کنم. فقط داد میزدم که میخواهم مهدیام را ببینم. به زور رفتم و او را دیدم. مهدی خوابیده بود فقط یک زخم عمیق روی پیشانیاش دیدم
میگفت بعد از شهادتم خدمت به مردم روستا را ادامه دهید
برادر شهید: برادرم اصرار داشت که به جبهه برود، من هم، چون خیلی به او وابسته بودم گفتم من هم میآیم، جدایی یکدیگر را نمیتوانستیم تحمل کنیم. یک روز که رزمندهها را اعزام میکردند، ما هم رفتیم که به جبهه اعزام شویم، اما یک نفر آمد و گفت اینها سنشان کم است و نباید اعزام شوند، با ناراحتی برگشتیم
