می‌گفت بعد از شهادتم خدمت به مردم روستا را ادامه دهید

برادر شهید: برادرم اصرار داشت که به جبهه برود، من هم، چون خیلی به او وابسته بودم گفتم من هم می‌آیم، جدایی یکدیگر را نمی‌توانستیم تحمل کنیم. یک روز که رزمنده‌ها را اعزام می‌کردند، ما هم رفتیم که به جبهه اعزام شویم، اما یک نفر آمد و گفت اینها سن‌شان کم است و نباید اعزام شوند، با ناراحتی برگشتیم

برادر شهید: برادرم اصرار داشت که به جبهه برود، من هم، چون خیلی به او وابسته بودم گفتم من هم می‌آیم، جدایی یکدیگر را نمی‌توانستیم تحمل کنیم. یک روز که رزمنده‌ها را اعزام می‌کردند، ما هم رفتیم که به جبهه اعزام شویم، اما یک نفر آمد و گفت اینها سن‌شان کم است و نباید اعزام شوند، با ناراحتی برگشتیم

جوان آنلاین: به کرمانشاه می‌روم و از آنجا به سمت روستای جعفرآباد و ناو در بخش کاکاوند شهرستان دلفان، همانجا که پیکر شهید غلامعلی نجفی با حضور حداکثری مردم و مسئولان تشییع شد. مردی که اهل خانه از او به نیکی یاد می‌کنند و می‌گویند: «غلامعلی خیلی خوش اخلاق بود. به خصوص این اواخر دوست داشتنی‌تر شده بود انگار هر کسی می‌خواهد شهید شود، قبل از شهادت تغییر می‌کند و اخلاق خوبش بیشتر نمایان می‌شود. بابا اینطور بود؛ حتی چهره‌اش نورانی شده بود، انگار می‌دانست به شهادت می‌رسد، واقعاً لباس شهادت برازنده‌اش بود. می‌گفت اگر من شهید شدم مرا در روستای خودم به خاک بسپارید تا شاید مزار من موجب آبادی بیشتر روستا شود.» در ادامه ماحصل همکلامی ما را با خانواده شهید پیش رو دارید.

همسر شهید؛ مثل شهدا شده بود

مادر من با پدر همسرم نسبت فامیلی داشتند. پدرم که در دوران دفاع‌مقدس شیمیایی شده بود در سال ۶۸ به شهادت می‌رسند. ما حدود ۱۱ سال با هم اختلاف سنی داشتیم، یعنی هنگام ازدواج من ۱۵ ساله بودم و همسرم حدود ۲۶ سال داشت. در روستا زندگی می‌کردیم، روستایی که هنوز جاده‌اش آسفالت نبود، گازکشی نشده بود، مدرسه نداشت و بعد‌ها مدرسه ساخته شد، روستایی که فقیر و یتیم زیاد داشت و تقریباً همه تحت پوشش کمیته امداد بودند. 

کمک کردن به دیگران را دوست داشت

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *