وقتی به بیمارستان رسیدم به خودم گفتم الان مهدی روی تخت، منتظر من است که دیدم پدرم در حیاط با دو دستش به سرش کوبید. همانجا فهمیدم چه شده است، اما نمیخواستم باور کنم. فقط داد میزدم که میخواهم مهدیام را ببینم. به زور رفتم و او را دیدم. مهدی خوابیده بود فقط یک زخم عمیق روی پیشانیاش دیدم
جوان آنلاین: سرهنگ شهید مهدی شریفی در ۳۱ خرداد ۱۴۰۴ زمانی که در مأموریت مقدس دفاع از مرزهای ایران اسلامی در منطقه عملیاتی نفتشهر بود، در حمله هوایی رژیمصهیونیستی و امریکا به شهادت رسید. این یورش ددمنشانه، باعث شهادت این افسر غیور و مؤمن شد و روح پاکش به افلاک پر کشید و به کاروان مدافع میهن و امنیت پیوست. فرزانه چلهنیا دبیر آموزش و پرورش و همسر شهید مهدی شریفی سالها همسفر زندگی این شهید گرانقدر بود. او در گفتوگو با ما از همسر شهیدی روایت میکند که اسوهای جاوید از اخلاص، غیرت، وفاداری و شجاعت بود. نامش بر تارک افتخارات ارتش جمهوری اسلامی ایران خواهد درخشید و راهش چراغی فراسوی نسل امروز برای فردایی روشنتر است.
چطور شد که آقا مهدی مسیر زندگیشان را در خدمت در ارتش انتخاب کردند و وارد دانشکده افسری امامعلی (ع) شدند؟
آقامهدی جز خودش چهار خواهر و برادر دارد. ایشان چهارمین فرزند خانواده اش بود. مهدی دو برادر دارد که برادر بزرگتر از افسران نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران و برادر کوچکتر از فرهنگیان آموزش و پرورش هستند. دو خواهر ایشان هم هر دو فرهنگی هستند. حضور برادر بزرگتر در ارتش نشان میداد که این مسیر در خانواده شهید از قبل وجود داشت. خودش هم علاقهمند به حضور در ارتش بود، بنابراین انتخاب کرد تا زندگیاش را در حراست از کشور بگذراند.
شهید در چه خانوادهای رشد کردند؟
پدر و مادر مهدی هر دو در قید حیات هستند. پدرشان بنا و مادرشان خانهدار هستند؛ هر دو مذهبی و اهل نماز و معتقد به حلال و حرام هستند. آقا مهدی در چنین خانوادهای و در تاریخ اول مرداد ۱۳۶۴ در روستای ۱۲ امام بخش قلعه شاهین در شهرستان سرپلذهاب متولد شد. مهدی از همان دوران کودکی بسیار مستعد و مسئولیتپذیر و در تمام مراحل تحصیلی جزو دانشآموزان برتر مدرسه بود. در دوره دبیرستان در رشته ریاضی فیزیک ادامه تحصیل داد و فارغالتحصیل شد و در سال ۱۳۸۴وارد دانشکده افسری امامعلی (ع) شد. در این دوران همیشه برتر بود و با پشتکار زیادی که داشت، دانشکده افسری را با نتیجه ممتاز تمام کرد. بعد از اتمام دوران دانشکده در پادگانها و مناطق عملیاتی مختلفی خدمت کرد و همیشه هم به عنوان افسر نمونه معرفی میشد.
البته طبق خاطراتی که پدر و مادر مهدی برایم تعریف کردند یا خودش قبلاً گفته بود، خیلی به نظام علاقه داشت. هر شغلی سختیهای خودش را دارد، ولی من از هر لحظه زندگی با مهدی لذت میبردم. با وجود مشغلههای کاری زیاد همیشه برایش اولویت داشتم و برای خوشحالکردن من هر کاری میکرد. ذاتاً منظم و مسئولیتپذیر بود، ولی شغلش هم باعث شده بود که این خصوصیات در ایشان دو چندان شود و عادت داشت هر کاری را که شروع میکند باید به نحو مطلوب به سرانجام برساند.
شما چگونه با خانواده ایشان آشنا شدید؟
ما در سال ۱۳۹۲ ازدواج کردیم. با هم نسبت فامیلی داشتیم و دورادور هم را میشناختیم. وقتی ازدواج کردیم آقامهدی در منطقه خدمت میکرد. البته دو هفته منطقه بود و دو هفته هم مرخصی داشت. مرخصی برای یک نظامی که معنا ندارد. چون وقتی کسی این شغل مقدس را انتخاب میکند با جان و دل زحمات و سختی آن را میپذیرد و چه بسا خود را برای شهادت نیز آماده کرده باشد، اما مهدی هیچ وقت عادت نداشت مسائل کاری را به خانه بیاورد و همیشه برای راحتی خاطر من و بچهها تلاش میکرد. قبل از اینکه عقد کنیم، فکر میکردم چه اشکالی دارد دو هفته سر خدمت و همانقدر هم در خانه است، اما بعد از اینکه عقد کردیم و مهدی را بهتر شناختم، یک دل نه صد دل و از عمق جان عاشقش شدم و نزدیکترین رفیق و همراه زندگیام شد. حتی یک روز دوری از او جهانم را تیره و کامم را تلخ میکرد. برای همین خیلی اصرار میکردم که از منطقه برگردد و در پادگان خدمت کند. چند سالی را در پادگان ماند، اما از آنجا که برای خدمت در مناطق عملیاتی بسیار کاربلد و استاد بود، فرمانده پادگان دوباره او را به منطقه منتقل کرد.
