محمد میگفت: «باید مثل شهید حججی و شهید حاجقاسم، خون ما جریانساز باشد. الحمدلله در همین جنگ ۱۲ روزه دیدیم که خون این شهدا واقعاً جریانساز شد و خیلی از مردم بیدار شدند.» خدا را شکر، همانطور که محمد همیشه میخواست، خونش اثرگذار بود
جوان آنلاین: گاهی خداوند رازهایی را در دل نامها و اعداد مینهد که ما با نگاه معمولی از آنها میگذریم، اما وقتی به آنها تأمل میکنیم، عظمت معنویاش جان را میلرزاند. در ۲۵ فروردین ۱۴۰۴، پنج تن از برترین و پاکترین یاران در یک لحظه و در یک مسیر به شهادت رسیدند، اما آنچه این ماجرا را از یک شهادت معمولی متمایز میکند، هماهنگی عجیب نامهای آنهاست. این پنج شهید محمد اسدی، محمد توسلیان، محمود معززی، احمد پیرزاده و امین کرمی هستند. چه بجا گفت مادر شهید محمود معززی که «این پنج نفر، القاب حضرت پیامبر (ص) بودند.» این هماهنگی معنوی، پیامی روشن دارد؛ این پنج همکار و رفیق، «خمسهای» بودند که خدا برای خود برگزیده بود. در ادامه این نوشتار، همسرانههای شهید محمد اسدی را پیش رو داریم.
داوری فوتبال
من و محمد با هم دخترعمو و پسرعمو بودیم. حدود ۱۶سال پیش محمدجان در یک تصادف پدر، مادر، خواهر و برادرش را از دست داد و مدتی تنها زندگی میکرد. البته یک خواهر دارد که ازدواج کرده است و در قم زندگی میکند. از آنجا که محمد به جز خواهرش همه خانواده را از دست داده بود، اصرار بر این بود که زود ازدواج کند تا این تنهایی بیش از پیش او را آزار ندهد. محمد به من علاقه داشت و اصرار داشت با من که دخترعمویش هستم، ازدواج کند و این موضوع را ابتدا با خواهرش و بعد با مادرم در میان گذاشت. بعد از صحبتهای اولیه با مادرم محمد به خواستگاری من آمد و آن زمان او ۱۸سال داشت و داور فوتبال بود. خواستگاری انجام شد و ما ۹ ماه با هم نامزد بودیم و بعد از آن زندگی مشترکمان را شروع کردیم. آقامحمد سه سال از من بزرگتر بود، یعنی وقتی زندگی مشترکمان را با هم شروع کردیم او ۱۹ سال داشت و من ۱۶ سال.
کاش تو هم به سوریه بروی!
