جوانههای امید
امید از لابهلای ذهن هزارتویش خودش را توی وجودش انداخت. اولین چراغ سبز برایش روشن شد. دنبال نور سبز را گرفت. سر از بابالجواد درآورد. همانجا زانو زد.
امید از لابهلای ذهن هزارتویش خودش را توی وجودش انداخت. اولین چراغ سبز برایش روشن شد. دنبال نور سبز را گرفت. سر از بابالجواد درآورد. همانجا زانو زد.
انگار که کوکش کرده باشند! هر روز ساعت دو بعدازظهر پشت پنجره میایستد و با چشمهای منتظرش خاطرات را درو میکند.
ناگهان نگاهش قفل شد توی باغچه؛ روی درخت یاس رازقی کنار حوض؛ همان که محمد ۱۸ سالهاش قبل از رفتن به جبهه به دست خاک سپرد و گفت: یادگاری.
نسیم، گلبرگهای ریز شببو را از شاخه میکند و در هوا میپاشید. هوا پر بود از عطر گلهای بهاری. جریان آب باعجله از بین پلههای سنگی میگذشت و صدای دلانگیز آن به گوش میرسید.
ما هم پشت کار را گرفتیم و پاشنه کفشمان را کشیدیم. هر هفته با دایی میرفتیم کوچه گیوهدوزها. آن تابستان انگار ما به کهکشان دیگری سفر کرده بودیم و از دنیا جدا بودیم و در شور زیبایی از نوجوانی سیر میکردیم که لطفش را هرگز جایی دیگر از زندگیمان تجربه نکردیم.
آنجا چیزی نبود جز خاک و علفهای هرز! بستر رود ترکهای بزرگی برداشته بود. برای رودخانهشان حتی یک قطره آب هم باقی نمانده بود. زایندهرود از تشنگی مرده بود!
عصربهعصر مینشست روی تکپله جلوی خانه و توی کوچه منتظر آمدن مامان میشد. به خیالش ماهطلعت رفته بود از بازار روز خرید کند و برگردد.
آنچه گذشت: «بعد از استعفایم از آن شرکت فکسَنی و کارکردن در کافه بهروز، توانستم اولین مشتری کافه را به خود جذب کنم. پسری قدبلند با چشمان قهوهای.»