برچسب داستان کوتاه

لقمه حلال!

خسته از کار به سمت خونه برمی‌گشتم. صبح که هیچ، داشت ظهر می‌شد. دیگه نا نداشتم. آخرین نفری بودم که از مینی‌بوس پیاده می‌شدم.

چاله‌های تکراری

همین‌جایی که زمین خوردی، خیلی سال پیش، پسرم خورده بود زمین. اون موقع‌ها اینجا هنوز خاکی بود. پشت زین دوچرخه‌اش رو ول کرده بودم که خودش بره. داشت خوب می‌رفت‌ها… تا برگشت دید پشتش نیستم؛ یک‌‌دفعه تعادلش به هم خورد.

فجایع جهان را برجسته نکن!

روزی شخصی نزد حکیمی رفت. حکیم در حال مطالعه بود. به‌محض ورود شخص، کتاب را بست و روبه شخص گفت: درود بر تو. شخص که گویا از خانواده نیاموخته بود که ابتدای امر سلامی کند، بدون مقدمه گفت: حکیم! عرضی دارم. حکیم گفت عرضت را بگو. شخص عرضش را گفت. سپس حکیم گفت: دیگر  بگو. شخص اوقات‌تلخی کرد که: ای‌بابا! حکیم وقت ‌گیر آوردی‌ها! موضوع چیز دیگری ست! این لطیفه‌هایت هم خیلی وقت است قدیمی شده. حکیم خنده به دهانش خشک شد و گفت: نگذاشتی لطیفه‌مان را درست تعریف کنیم، اما به‌هرحال… بگو ببینیم مرگت؛ ببخشید، امرت چیست؟