برچسب حمیده خیرآبادی

مادر 1368

پيرزني كه در آسايشگاه سالمندان به سر مي برد به شش فرزند خود اطلاع مي دهد كه مي خواهد در لحظات واپسين اعضاي متفرقه خانواده را در خانه ي‌ قديمي پدري ببيند. فرزندان كه هر كدام با ديگري، به دليلي، اختلاف دارند به يكديگر گوشه و كنايه مي زنند، اما نصايح و مرگ مادر موجب مي شود كه به هم نزديك شوند.

زرد قناری 1367

كفاش جواني به نام نصرالله مددي كه در شهر كوچكي زندگي مي كند سهم خود را در كفاشي مي فروشد تا قطعه زميني بخرد و روي آن به زراعت مشغول شود. زميني را كه او قول نامه مي كند صاحبش در تهران با سند جعلي به فرد ديگري فروخته است. نصرالله موقعي متوجه مي شود كه عمله هاي خريدار تهراني روي زمين مشغول كارند. نصرالله همراه زن و فرزندانش براي پيگيري پرونده راهي تهران و در خانه پدرزن ساكن مي شود؛ اما راه به جايي نمي برد. باجناق او آقا كمال دام ديگري براي او مي گسترد: فروختن يك دستگاه اتومبيل پيكان به نام زرد قناري كه بارها به ديگران فروخته و دزديده شده است. نصرالله كه سر بازگشت به زادگاهش را ندارد و مي خواهد با زرد قناري مسافركشي كند با مخالفت آقا كمال روبرو مي شود كه وحشت دارد صاحبان قبلي اتومبيل را ببينند و شاكي شوند. سرانجام اتومبيل را از او مي ربايند و نصرالله در تقلاي يافتن آن در موقع معامله جديدي بر سر زرد قناري سر مي رسد و همه چيز را نقش بر آب مي كند.

پیراک 1363

پيرمردي به نام پيراك از راه حمل و نقل ماهي هاي صيادان براي شخصي به نام كريم سماك گذران مي كند. فرزند او، علي، در زاهدان دوره ي‌ خدمت اجباري را مي گذراند. علي در درگيري با قاچاقچيان مواد مخدر كشته مي شود، هم قطار علي، عباس، خبر را به پيراك مي رساند و پيراك عباس را به اصرار نزد خود نگه مي دارد. سال ها پيش عوامل كريم سماك پدر عباس را به قتل رسانده اند و عباس از كريم كينه اي سخت به دل دارد. با توصيه ي‌ عباس صيادان تصميم مي گيرند ماهي هاي صيد شده را مستقيماً به بازار و به دست خريدار برسانند. كريم عواملش را سراغ عباس مي فرستد تا او را در تور بپيچند و به مرداب بيندازند. پيراك و صيادان به كمك عباس مي شتابند و او را نجات مي دهند. پيراك به مقابله با كريم مي رود و هر دو كشته مي شوند.

گرگهای گرسنه 1370

يك كارمند بايگاني دادگستري به نام موسوي، جهت تهيه كسري پولش خريد زمين جهت ايجاد مسكن، به فكر سرقت از صندوق فروش تمبر اداره مي افتد. ولي در شب سرقت از پنجره بايگاني اداره، شاهد يك قتل سياسي مي شود. بحران روحي موسوي آغاز مي شود. به دليلي از سويي نمي تواند واقعيت ها را بگويد، چون خود در حال ارتكاب جرم بوده، و از سوي ديگر وجدانش او را آزار مي دهد چون مي داند كه قاتل واقعي كيست. آنها كه مي خواهند «استاد فرهنگ» را كه كانديداي مجلس شوراي ملي شده و مخالف رژيم شاه است و شهرت خوبي دارد، بدنام و از صحنه خارج كنند، توسط يك وكيل تسخيري به نام ابراهيمي درصدد آرام كردن استاد به طور مسالمت آميز برمي آيند، ولي او زير بار نمي رود و با ابراهيمي درگير مي شود. احساني و نامزدش كه از دانشجويان استاد فرهنگ هستند، تصميم مي گيرند كه در دادگاه از استادشان دفاع كنند. ولي در اثر كارشكني هاي رژيم توسط ابراهيمي، موفق نمي شوند. آنها از هر حربه اي براي منصرف كردن احساني از ادامه وكالتش استفاده مي كنند. حتي درصدد از بين بردن آخرين برگ برنده وكيل جوان، كه همان موسوي تنها شاهد قتل است، برمي آيند...

جیب برها به بهشت نمی روند 1370

دلشاد دستفروش دوره گردي است كه به خاطر مشكلات مالي و اجاره خانه عقب افتاده اش ناچار مي شود راه هاي جديدي را براي بدست آوردن پول بيازمايد. اما همه راه ها به روي او بسته مي ماند. تنها، راهي غيرمعمول او را وسوسه مي كند. سرانجام او در برابر بزرگترين و غيرمعمول ترين واقعه زندگي اش قرار مي گيرد. واقعه اي مرگبار كه ظاهراً تنها عشق توان مقابله با آن را دارد.

تماس شیطانی 1371

در سال 1320، در موقع اشغال ايران توسط ارتش متفقين، يك بازيگر روسي به نام كاترين در تماشا خانه ي اطلس كشته مي شود و مأموران پس از بازرسي مقدماتي از پيگيري ماجرا امتناع مي كنند. وصالي، كارگردان تماشاخانه، تصميم مي گيرد موضوع را دنبال كند. او در مي يابد كه فاروقي، شوهر كاترين، كه سال ها پيش از او جدا شده به تازگي فوت كرده و دختري به نام نفيسه از او مانده است. وصالي موفق مي شود دفترچه ي خاطرات فاروقي را از نفيسه امانت بگيرد تا به پليس برساند. عطوفتي، رييس تماشاخانه، از سفر باز مي گردد و وصالي از ارتباط او با فاروقي، كه هر دو تمايلات فاشيستي داشته اند، آگاه مي شود. وصالي با مطالعه ي دفتر خاطرات فاروقي به نكات تازه اي مي رسد و براي به دست آوردن اطلاعات به اتاق عطوفتي مي رود و با او گلاويز مي شود.افراد عطوفتي نفيسه را براي به دست آوردن دفترچه گروگان مي گيرند و وصالي پس از آزاد كردن نفيسه با او مي گريزد. در حالي كه دفترچه در اختيار عطوفتي است خانه ي آن ها طعمه ي حريق مي شود.

شب بیست و نهم 1368

محترم و حسين مطابق يك سنت خانوادگي، با هم نامزد مي شوند تا در جواني به ازدواج هم درآيند. والدين حسين در اجراي مراسم ديرين، با ديدن شبحي نگران آينده اين ازدواج مي شوند. در تابستان 1342، شايعه راجع به زلزله تهران شهر را خالي از سكنه كرده است و محترم در راه بازگشت به خانه، ميان خيال و واقعيت شبحي را بر بام خانه شان مي بيند و دقايقي بعد در چند متري خود در آشپزخانه... آنچنان هراس وجودش را دربر مي گيرد كه ابتدا ياراي حركت ندارد و بعد با فريادي بيهوش مي شود...اين شبح كيست؟ و از كودكي تا جواني آنها چه نقشي داشته است، سؤاليست بي جواب.

خانه ابری 1365

نرگس به تنهايي وظيفه نگهداري از سه فرزند خود را به عهده دارد. شوهرش امير كه به دليل اعتياد چهار سال در زندان بوده آزاد مي شود. زن ابتدا شوهر را نمي پذيرد، اما به دليل علاقه فرزندانش به پدر فرصتي ديگر به او مي دهد. امير موفق نمي شود كاري پيدا كند. خسرو خان، رهبر يك شبكه قاچاق و توزيع مواد مخدر، ‌كه امير به او بدهكار است، او را براي همكاري تحت فشار قرار مي دهد. امير قصد دارد با فروش خانه بدهي اش را بپردازد، با مخالفت همسر و فرزندانش او از تصميم خود پشيمان مي شود و بر ضد خسرو خان مي شود و به آغوش خانواده باز مي گردد.