برچسب حمیده خیرآبادی

عیالوار 1371

در جشن تولد خانم بزرگ علي، پسربچه ي شيطان خانواده، سر به سر دايي اش مي گذارد و كيك تولد را از بين مي برد. علي توسط پدرش در اتاقي حبس مي شود و روز بعد اعضاي خانواده، بدون علي، عازم سفر مي شوند. دايي علي و مرد ديگري، كه خود را به هيأت يك مهاراجه ي هندي درآورده، براي سرقت اشياي قيمتي خانه ي خانم بزرگ نقشه كشيده اند و خالي بودن خانه فرصتي مناسب براي اجراي نقشه ي آنها است. اما علي هربار با ترفندي مانع سرقت آنها مي شود. از سوي ديگر پدر و مادر علي كه نگران فرزندشان هستند از طولاني شدن سفر خود ناخرسندند. سرانجام مادر علي به كمك يك راننده ي تريلي، كه با همسر و فرزندش عازم تهران هستند، راهي خانه مي شود. در لحظه اي كه علي با ياري باغبان پير خانه موفق شده است دزدها را ميان چند آينه ي رو در رو گرفتار كند مادرش به خانه مي رسد.

بانو 1370

محمود، شوهر مريم بانو، براي پيوستن به يك زن جوان مطلقه همسرش را ترك مي كند و به امارات متحده عربي مي رود. بانو ـ كه زني اهل ذهن و شعر و فرهنگ است ـ از روي دلسوزي و براي يافتن همدم، كرمعلي باغبان همسايه و هاجر همسر مريض احوال باردارش را كه اتاق محل سكونتشان را از دست داده اند، به خانه خود دعوت مي كند و هاجر را براي مداوا پيش دكتر حسام، دوست قديمي اش مي برد. به تدريج همسر برادر هاجر كه با دو فرزندش از اراك به تهران آمده و پدر هاجر، قربان سالار، نيز به آنها ملحق مي شوند و چنان اختيار خانه را در دست مي گيرند كه مستخدمه خانه آنجا را ترك مي كند. قربان سالار از اعتماد بانو سوء استفاده مي كند و يك تخته فرش و چند گلدان عتيقه را به كمك شريكش مي ربايد و در ازاي بدهي اش به او مي دهد. بانو كه شاهد سرقت است، به شدت عصبي مي شود و وقتي با انكار قربان سالار و هاجر روبرو مي شود، به اتاقش پناه مي برد و در را به روي خود مي بندد. در حالي كه بانو چند روز خود را در اتاق زنداني كرده و لب به غذا نمي زند و از سوي ديگر خالي كردن خانه به دست قربان سالار و شريكش ادامه دارد، محمود از مسافرت برمي گردد و خانه را كاملاً به هم ريخته مي يابد. او براي بانو كه بيمار و ضعيف شده، تعريف مي كند كه چه طور زن مورد علاقه اش در يك فرصت مناسب او را ترك كرده، و احتمالاً طبق نقشه قبلي به سراغ مرد ديگري رفته است. محمود به سراغ دكتر حسام مي رود و به كمك او قربان سالار را كه از كمردرد مي نالد، به بيمارستان منتقل مي كند. هاجر نيز براي زايمان به بيمارستان مي رود و بقيه ميهمانان به تدريج خانه را ترك مي كنند تا نوسازي آغاز شود؛ اما حالا اين بانوست كه خانه را ترك مي كند.

سایه های غم 1366

آذر و محمد كه دختر عمو و پسرعمو هستند با هم ازدواج مي كنند. والدين آنها مشتاق به ديدن نوه خود هستند. فرزند اول و دوم زوج جوان قبل از تولد مي ميرد و آنها چاره را در آن مي بينند تا براي بچه دار شدن متاركه كنند و هر يك با شخص ديگري ازدواج كند. مادر محمد دختري براي پسرش پيدا مي كند اما آذر كه خيال ازدواج ندارد دختركي را به فرزندي مي پذيرد كه والدينش در بمباران شهر از بين رفته اند. در شب ازدواج محمد، آذر و دخترك نيز دعوت مي شوند دخترك ندانسته مراسم را به هم مي زند و با حركات بچه گانه خود آذر و محمد را دوباره به هم مي رساند.

مدرک جرم 1364

پيش از انقلاب هنگام بازديد نخست وزير از شهرداري، عده اي از كارمندان با وي عكس يادگاري انداخته اند. پس از انقلاب عده اي زمين خوار و دلال، كه به عكس مزبور دست يافته اند يكي از كارمندان به نام نعمت خادم زاده را تهديد مي كنند تا درمعامله ي غير قانوني زمين به آنان كمك كند و گرنه آنان عكس را در اختيار «هيئت پاكسازي» قرار خواهند داد. خادم زاده، كه لحظه به لحظه اخبار اعدام منسوبان رژيم گذشته را از راديو و گوشه وكنار دنبال مي كند مدتي پنهان مي شود تا سرانجام به پيشنهاد همسرش با نوشتن نامه اي به دادستاني ماجرا را شرح مي دهد. اما روزي كه مأمور دادستاني براي ابلاغ حكم برائت او مي آيد، خادم زاده از ترس مي گريزد اما در حال فرار خبر حكم برائت و ترفيع مقامش را، به دليل حسن خدمت، مي شنود.

یک مرد یک خرس 1371

كمالي صاحب تنها خانه مجلل كوچه خورشيد كه همراه همسرش نرگس خاتون از حضور يك مرد و خرسش در محله ناراضي اند، تلاش مي كنند تا او را از محله بيرون كنند در مقابل، بچه هاي محله كه نمي خواهند تنها سرگرمي خود را از دست بدهند، با كمك خاله خراساني به دفاع از خرس برمي خيزند.

ماه مهربان 1374

حميد شفيعي پس از مرگ همسرش مهتاب، زندگي جديدي را با فرزند او آرش شروع مي كند. معتمدي عموي آرش كه در خارج از كشور به سر مي برد براي بردن آرش به ايران باز مي گردد. حميد با مراجعه به وكيل، او را در جريان قرار داده و از او تقاضاي كمك مي كند. وكيل جوان (مرادي) نيز با مراجعه به استاد خود موضوع را مطرح كرده و با او مشورت مي كند غافل از اينكه استاد وكيل معتمدي نيز هست. دادگاه پس از برگزاري جلسات مختلف رأي نهايي را صادر كرده و آرش را به معتمدي واگذار مي كند. سرانجام مرادي بطور اتفاقي در جريان ارتباط استاد خود و معتمدي قرار گرفته و معتمدي را از قصد خود منصرف مي سازد. معتمدي به خارج از كشور رفته و حميد نيز با خواهر مهتاب (مينا) ازدواج مي كند.

سلام به انتظار 1374

دكتر رضا كه در كانادا مشغول به تحصيل بوده اكنون پزشك متخصص و جراح مغز و اعصاب است او در كانادا موقعيت بسيار عالي را كسب كرده، بطوريكه قرار است بيمارستاني داير كنند كه به نام و با رياست او باشد. دكتر رضا بعد از دوازده سال دوري از وطن براي ديدار اقوام به ايران باز مي گردد، او از طريق نوشته هاي مريم كه تحصيل كرده و دبير دبيرستان است با تحولات ايران و مسائل جنگ تحميلي و جبهه آشنا مي شود و عمل مهمي را نيز كه قرار بود در خارج از كشور انجام شود بر روي يك مجروح جنگي انجام مي دهد كه با موفقيت بسيار همراه مي شود، او به همراه مادر، پدر و خواهرش به خواستگاري مريم مي رود كه با جواب منفي او روبرو مي شود، اما وقتي به كانادا مي رود تصميم مي گيرد براي هميشه به ايران باز گردد و با مريم ازدواج كند.

سایه خیال 1369

حسين پناهي دژكوه، نويسنده يك‌لاقباي خيالباف به اصرار دوست ناشرش در محفلي شاعرانه شركت مي كند و در آنجا، چيزهايي درباره «غلومي» شخصيت خيالي يكي از قصه هايش مي گويد. برق شهر قطع مي شود و در هياهوي حمله هوايي دشمن، مجلس به هم مي خورد و هر كس به سويي مي گريزد. صبح روز بعد مأموران آگاهي براي تحقيق درباره سرقتي كه در همان محل انجام گرفته است، حسين پناهي را متهم به همدستي با غلومي مي كنند و رد او را مي خواهند. از سوي ديگر صاحبخانه پول پرست حسين پناهي كه همسر و فرزندانش را به خارج از كشور فرستاده و خودش هم قصد دارد به آنها ملحق شود توسط نوار و نامه هاي ارسالي فرزندش پي مي برد كه همسرش با مردي اجنبي روابطي به هم زده و به بهانه گرفتن اجازه اقامت، از شوهرش طلاق مي خواهد تا با آن مرد ازدواج كند. صاحبخانه در شبي در اوج كشمكش هاي روحي، مي ميرد. حسين پناهي و دوست موسيقي دان سلاخ‌اش در يك ماجراي عاشقانه به دختر ناشر دل مي بندند، اما پس از كشمكش كوتاه مدتي با دوستش به نفع او كنار مي رود. مادر دختر اصرار دارد كه او را به خواستگاري پولدار بدهد. در يك تباني سه جانبه بين حسين، پدر دختر و دوست حسين، دختر به عقد عاشق واقعي اش درمي آيد و سر خواستگار پولدار بي كلاه مي ماند.