برچسب حمیده خیرآبادی

کلاه قرمزی و پسرخاله 1373

«كلاه قرمزي» كه حالا بزرگ شده مشغول تحصيل است اما بازيگوشي‌هايش سبب مي‌شود تا از مدرسه اخراج شود. تلاش او براي اينكه شغلي به دست آورد نيز نتيجه‌اي عايدش نمي‌كند، تا اينكه از طريق تماشاي تلويزيون و ملاحظه برنامه «آقاي مجري» تصميم مي‌گيرد تا روانه تلويزيون شود . «كلاه قرمزي» به تهران نزد «پسرخاله» مي‌رود و با كمك او روانه تلويزيون مي‌شود و در آن‌جا به خاطر علاقه زيادش به «آقاي مجري» سعي مي‌كند تا موانع راه ازدواج او را از بين بردارد اما مشكلاتي را باعث مي‌شود...

روزی که خواستگار آمد 1375

آقاي دشتبان كه كارمند بوده، بازنشسته مي شود و اين بازنشستگي شروع اختلافات او با همسرش در خانه است. دختر دانشجوي آقاي دشتبان خواستگاري به نام مهران شكوري دارد كه در همسايگي آنهاست و از محبوبه و خانواده اش جواب منفي گرفته است، اما خواستگار ديگر محبوبه كه بهروز نام دارد مورد علاقه ي اوست و خانواده هم موافق هستند. وقتي دايي بهروز براي تحقيق به محل زندگي محبوبه مي رود آقاي شكوري پدر مهران، اطلاعات نادرستي در مورد آقاي دشتبان و خانواده اش به او مي دهد و دايي هم مظنون مي شود. با تحقيقات بيشتر، دايي از بهروز مي شنود كه پسر شكوري قبلاً خواستگار محبوبه بوده و جواب رد شنيده، پس اصل قضيه و توطئه آقاي شكوري براي دايي مشخص مي شود و ازدواج محبوبه و بهروز سر مي گيرد.

هنرپیشه 1371

«اكبر عبدي» بازيگر سينما تصميم مي گيرد صرفاً در فيلم هاي هنري بازي كند، اما هميشه به خاطر پاره اي از مشكلات، به خصوص به خاطر مشكلات مالي مجبور به بازي در فيلم هاي تجاري مي شود. اين بار تصميم قطعي گرفته است، اما پي مي برد كه همسرش عزمش را جزم كرده كه فرزندي داشته باشد، اما او نازا است. زندگي آنها دچار مشكل مي شود. سرانجام «سيمين» (همسرش) تصميم خود را مي گيرد و دختري كولي را به عقد اكبر در مي آورد تا صاحب فرزندي شوند. حضور دختر كولي زندگي آنها را آشفته مي كند. توجه فراوان اكبر به دختر كولي، سيمين را به جنون و تيمارستان مي كشاند. اما دختر كولي نمي تواند فرزندي براي اكبر به دنيا بياورد. لذا اكبر به سراغ سيمين رفته و نوزادي از پرورشگاه به فرزندي مي پذيرند.

ریحانه 1368

ريحانه به دليل اختلاف با شوهرش، اسكندر، به خانه ي پدرش باز مي گردد. برادر او حيدر كه اسباب اين ازدواج را فراهم كرده و مانع وصلت ريحانه با پسرعمويش رضا، بوده است به دليل مشكلات مالي و كنايه هاي مردم نمي تواند حضور ريحانه را تحمل كند. تيمور، كه مبالغي پول از حيدر طلبكار است از حيدر مي خواهد كه با ازدواج او با ريحانه موافقت كند. حيدر به زندان مي افتد و ريحانه ابتدا به خانه ي خواهرش پناه مي برد، اما بعد از اين كه متوجه مي شود شوهر خواهرش به او نظر دارد به خانه ي عمويش مي رود. زن عموي او، به رغم مخالفت شوهرش، خواهان ازدواج ريحانه با رضا است. رضا، كه سابقه ي فعاليت سياسي داشته پس از حريقي كه در كارخانه روي مي دهد توسط عوامل صاحب كارخانه كتك مي خورد و از كارخانه رانده مي شود. او همراه ريحانه شهر را ترك مي كند.

هی جو 1367

جعفر پناهي، كارمند اداره ي نقشه برداري، از طريق كتاب «دايركت متد» با قهرمان خيالي خود، جو محشور است. نزديكي جعفر به جو موجب دوري او از خانواده و نامزدش مي شود. جعفر در سفري دريايي به غرب دوشادوش جو رستوران و پمپ بنزيني را احداث و اداره مي كند. با بتي، دختر عموي جو، ازدواج مي كند و در درگيري با گروهي تبهكار آن ها را از پا در مي آورد. بالاخره واقعيت بر خيال او پيروز مي شود.

سفر بخیر 1373

اكبر آقا كه در يزد شيريني پزي دارد از ترس دردسرهاي بچه دار شدن، تن به ازدواج نمي دهد، در صورتي كه برادر كوچكش اصغرآقا در اصفهان داراي همسر و چند فرزند قد و نيم قد است. اصغرآقا طي تماسي دعوت مي كند تا اكبر براي متأهل شدن و ضمناً انجام كاري به اصفهان برود. اكبر با اتوبوس راهي اصفهان مي شود، اما در اتوبوس به خواب مي رود و خواب مي بيند كه در اتوبوس پدر و مادري بچه ي نوزاد خود را به او مي سپارند و فرار مي كنند و بعد هم در اصفهان زني از سادگي او استفاده مي كند و بچه ي نوزادش را به او مي دهد و دفعه ي سومي نيز بر اثر حادثه اي نوزادي به او سپرده مي شود و او داراي سه نوزاد ناخواسته مي شود و به همين علت ماجراي خواستگاري هم بهم مي خورد و او ناراحت قصد برگشت به يزد مي كند. اما ناگهان با صدايي از خواب بيدار مي شود و درمي يابد كه هنوز در اتوبوس يزد ـ اصفهان است.

علی و غول جنگل 1369

شايعه است پدر و مادر علي سال ها قبل به دست مرد جنگلي كشته شده اند. روزي علي به دنبال شكارچيان به جنگل مي رود و اسير مرد جنگلي مي شود. طي حوادثي محبتي بين علي و مرد جنگلي پيدا مي شود و علي مي فهمد كه مرد جنگلي نه تنها پدر و مادر او را نكشته است، بلكه به آنها كه گذشته خود را فراموش كرده بودند كمك كرده است به دهي ديگر بروند. علي و مرد جنگلي تصميم مي گيرند تا آن دو را پيدا كنند ولي در اين راه گرفتار دسايس پهلوان دوره گرد و بدجنس مي شوند كه قصد دارد از قدرت و چهره زشت مردجنگلي در نمايشات خود استفاده بكند. عاقبت پهلوان به سزاي اعمال خود مي رسد و علي پدر و مادر خود را پيدا مي كند.

روز واقعه 1373

«عبدالله» جواني نصراني كه تازه اسلام آورده است، در جريان عروسي خود با «راحله» دختر «زيد» ندائي مي شنود كه او را به ياري فرا مي خواند. «عبدالله» به دنبال اين ندا بيابان به بيابان و واحه به واحه تا كربلا مي تازد و سرانجام به كربلا مي رسد كه عصر روز عاشورا است زماني كه «حقيقت» را در زنجير....پاره پاره بر خاك... «حقيقت» را بر سر نيزه مي بيند.