جوانتر که بود استادیوم هم میرفت. حتی در شرایط سخت، مثل آن دفعه که با یکی دیگر از فرماندهان سپاه عازم جبهه بود. سر راهشان از تماشای دربی هم جا نمانده بودند.
خیلیها میخندیدند که «شما فرمانده توپخونه هستید؟ پس توپهاتون کو؟» با خنده اشاره میکرد سمت عراق. میگفت: «توپهای ما اون طرفه. دست دشمن. فقط باید بریم برشون داریم».
لحظهای که محصولشان بعد از چند بار کار نکردن، جواب میداد و تستشان موفق میشد، لحظه عجیبی بود. از خوشحالی همدیگر را بغل میکردند. میپریدند روی سر و کول حاجی. تکبیر میگفتند. گریه میکردند.
بچهها زمانها را که جمع زدند شد سه ماه. از ترس حاجی جرأت نکردند روی تخته بنویسند سه ماه! و تا می شد از زمان لازم برای هر کار کم کردند و کم کردند تا به زور شد دو ماه.
در طول زندگیاش کسی از او نشنید که بگوید: «توپخونه رو من تاسیس کردم!» یا اینکه «من پدر موشکی ایرانم!» یا هر چیز شبیه دیگر. هیچ باری نشده بود که بایستد جلوی کاری که کرده و عکس یادگاری بگیرد.