خبر عروسی حسن بین بچههای هیئت پیچیده بود و بعد از دعای کمیل، همهشان با دعوت و بی دعوت، آمده بودند شام عروسی حسن مقدم را بخورند. آنقدر که غذا به اندازهی صد نفر کم آمده بود.
دقیق شده بود توی حرفهای مسئول توضیحات سلاحها و توی ذهنش خیلی از جزئیات را به خاطر سپرده بود تا اگر روزی به یکی از آنها برخورد، مقدماتی از آن توی ذهنش باشد.
دشمن به قذافی فشار آورد و او هم نیروهایش را احضار کرد. به عراق و شرکای غربی هم اطمینان داد که ایران هرگز به تنهایی قادر به استفاده از هیچ موشکی نخواهد بود.
بعد از همان اولین محمولههایی که به دست ایران رسید و کشور برای عوض کردن سرنوشت جنگ روی تک تکشان حساب می کرد، طهرانی مقدم رفته بود پیش رفیق دوست و خواسته بود که دو موشک از آن چند تا را نگه دارند برای مهندسی معکوس.
میخواست اسرائیل نابود شود و سرزمینهای اشغالی طعم آزادی را بچشند. آنوقت این هدفها را مثل چیزهای لوکس و کم مصرف نگذاشته بود توی بوفه که هر ازچند گاه نگاهشان کند و انگیزه بگیرد.
اینها چیزی میگفتند و آنها قبول نمیکردند. عوضش آنها هم چیزی میگفتند و اینها قبول نمیکردند!!! خلاصه جلسه قفل شده بود. توی یک لحظه حاج حسن چیزی به ذهنش رسیده بود.