برچسب حدیثه محمدی

«سی‌ویک اردیبهشت»

مگر می‌شود چشم پوشید؟ مگر می‌توان ندید؟ مگر می‌توان با انبوهی از بغض جا خوش‌کرده‌درگلو، آب دهان بلعید؟ می‌گویی: «سر خم می سلامت، شکند اگر سبویی». می‌گویم: «بله، سر حضرت آقا سلامت.»

رادیوی کِرِمی ناخوش‌خبر

مادرم می‌گفت: آقات همین که خبر را از رادیو شنیده بود، برگشت خانه. می‌گفت خودش برایم تعریف کرده؛ خود بابایم؛ صبح زود از خانه رفت سرکار و طبق عادت همیشگی‌اش بعد از این که کارهای دکان قصابی را سروسامانی داد، پیچ رادیوی کرمی کوچکش را تابانده و یکی از بدترین و غیرمنتظره‌ترین خبرهای عمرش را شنیده بود.

خانه‌ای به سفارش حضرت مادر

چند سالی بود یاد یک خاطره قدیمی، یک صحنه خیلی محو، از سه یا شاید چهارسالگی‌ام در ایام محرم مدام توی ذهنم رژه می‌رفت و اسم «نعلبکی‌ها»؛ نعلبکی‌های معجزه‌آمیز؛ صدایی خیلی محو که به مامان می‌گفت برای بیمار سرطانی جواب‌کرده‌مان، به نیتش یک استکان بردارید و اگر شفا گرفت، یک دست که بشود شش تا، برگردانید.