گفت: «من گیر کردهام نمیدانم شهید شدم محل دفنم باید تبریز باشد یا تهران!» گفتم: «این چه حرفی است؟! ول کن این حرفها را. برو وظیفهای را که داری انجام بده. زمان جنگ اگر رزمندههای ما قرار بود به این چیزها فکر کنند که الان صدام تهران بود».
شب رفتنش، مثل دفعههای قبل زنگ زد و گفت که دارد میرود. من دانشگاه بودم. لحن خیلی آرامَش هنوز توی گوشم هست. این دو سه بار اخیر، لحنش موقع خداحافظی بوی رفتن میداد.