آب می‌شدم از خجالت وقتی که مثل بسیجی‌ها شانه‌ام را می‌بوسید

گاهی از او خجالت می‌کشیدم. ادبش چیز دیگری بود برای خودش. این اواخر وقتی روبوسی می‌کردیم، شانه‌ام را به عادت بچه‌های بسیج می‌بوسید.
02 مرداد 1398
گاهی از او خجالت می‌کشیدم. ادبش چیز دیگری بود برای خودش. این اواخر وقتی روبوسی می‌کردیم، شانه‌ام را به عادت بچه‌های بسیج می‌بوسید.

بُرش‌هایی از زندگی این قهرمان کشورمان که در کتاب «تو شهید نمی‌شوی» توسط دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی گردآوری شده است را منتشر می‌کند.

روایت هجدهم

رابطه برادری من با محمدرضا دو جور بود؛ یک نوع رابطه به لحاظ خونی با او داشتم، یک نوع برادری هم به اعتبار اینکه بسیجی و پاسدار بود با او داشتم. این دومی به مراتب پررنگ‌‌تر از ارتباط خونی بین من و او بود. این ارتباط دوم خیلی خاص بود.

منبع  : خبرگزاری میزان

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *