برچسب باید جنگ را باور کنیم

در پیشگاه قضاوت آیندگان

همواره در تورق روزنامه اخگر، به مطالب و گزارش‌های جالب توجهی برخوردم که اگرچه به لحاظ تاریخی فاصله‌ای در حدود 100 سال با زمان کنونی دارد، اما در حیطه محتوا قابلیت پرداختن یا مقایسه با اتفاقات امروزه را دارد. از جمله این مطالب، سرمقاله‌ای بود نسبتا طولانی درباره کنشگری ایرانیان در مقابل رخدادهای اجتماعی و سیاسی جاری مملکت و غنیمت‌شمردن فرصت‌های دست داده برای حضور در عرصه‌های تصمیم‌گیری و تغییر شرایط کشور به سمت توسعه و قانونمندی بیشتر. با توجه به ایام پر التهاب پیش از سیزدهمین انتخابات ریاست‌جمهوری که هم‌اکنون در آن قرار داریم و انتخابات به عنوان تجلی حضور مردم در عرصه سیاسی، البته در جوامع قائل به اصول دموکراسی شناخته می‌شود، پرداختن به این مقاله اخگر می‌تواند به مثابه یک پل میان دوران‌های دیروز و امروز، نکاتی تاریخی را به ما یادآور شود.

وضعیت معدوم در گالری اکنون

نمایشگاه «وضعیت معدوم» که این‌روزها در گالری اکنون برپاست ارائه‌کننده آثاری از اکبر نعمتی راد، فرزانه قلی زاده، زینب حسین‌زاده و مژگان فاضلی است و نکته شایان توجه علاوه بر ارتباط مؤثر آثار با عنوان نمایشگاه، این است که هر چهار هنرمند شرکت‌کننده در این نمایشگاه فعالیت خود را از شهر آمل آغاز کرده‌اند. در آثار اکبر نعمتی راد تقابل بین دست سازه‌های آدم‌ها در مقابل طبیعت در مجموعه‌ای با نام «مثله شده» نشان داده می‌شود، فرزانه قلی زاده «دیجور» را به تصویر کشیده است، مژگان فاضلی مجموعه «تار و مار» را ارائه کرده و زینب حسین‌زاده نیز با مجموعه «تمام و ناتمام» به وضعیت معدوم اشاره کرده‌اند.

هنرهای تجسمی در بستر آنلاین

بیش از یک سال است که گسترش بیماری کرونا موجب شده تا دانشگاه‌ها کلاس‌های خود را به‌صورت آنلاین در فضاهای مجازی برگزار کنند. اگرچه در روزهای نخست، دانشجویان و اساتید با پدیده‌ای ناآشنا مواجه بودند اما به‌ناچار آن را پذیرفتند و این شیوه آموزشی به توفیقی اجباری تبدیل شد که در برخی دروس به ویژه دروس نظری بسیار موفق بود و در برخی دیگر نیاز به برگزاری کلاس‌ها و کارگاه‌ها به‌صورت حضوری امری ضروری به نظر می‌رسید، نیازی که شاید در رشته‌های هنری دانشگاه‌ها نمود بیشتری پیداکرد و نشان داد که امکان برگزاری بعضی از کارگاه‌های رشته‌های هنری به‌صورت مجازی فراهم نیست و هنر همیشه در تعامل بالنده می‌شود.

سبزِ سبزم، ریشه دارم

بعد از مدت‌ها که داستان‌های تقریبا طولانی و کتاب‌های مفصل خوانده بودم، داستانی به دستم رسید با 50 صفحه. پشت جلد کتاب درباره الگا توکارچوک نویسنده لهستانی کتاب نوشته بود و اینکه در سال 2018 جایزه نوبل گرفته و ابتدای کتاب هم مقدمه‌ای درباره کتاب‌های برج بابل نشر چشمه آمده بود. با یک‌بار نشستن و برخاستن توانستم کل داستان را بخوانم. فضای داستان من را به یاد داستان‌های ایتالو کالوینو انداخت؛ به‌خصوص ویکنت دونیم‌شده‌اش.

نیکبخت اصفهان

شامگاه دوشنبه سوم خرداد 1400 خبری غیرمنتظره جامعه ادبی و هنری اصفهان را در بهت فرو برد. محمود نیکبخت معلم، ‌نقاد و مرد با دانش و صاحب اندیشه اصفهان درگذشت و دست به دست شدن عکس‌ها، اشعار و تکه‌های کوتاهی از فیلم‌های سخنرانی‌اش در فضای مجازی جدی‌تر از همیشه ما را با شوخی تلخ و بی‌رحمانه مرگ مواجه کرد! مگر چیزی می‌توانست آن صدای رسا، آن بیان محکم و بی‌پرده را خاموش کند و آن چشم‌های براق و همیشه جست‌وجوگر را بر زندگی ببندد؟! مرگ کسانی که گویی هر آنِ زندگی را زندگی می‌کنند باورنکردنی‌تر از دیگران است و قرابتشان با مرگ یک شوخی تلخ بزرگ!

تاریخ اشک‌ها

آنچه می‌خوانید سه برش از کتاب «تاریخ اشک‌ها» است که چند سالی است مشغول گردآوری و نوشتنش هستم، اثری که از آغاز، دوست عزیز زنده‌یادم محمود نیکبخت در جریان نوشتنش بود و گاهی بخش‌هایی از این را برایش می‌خواندم و اتفاقا دو هفته پیش که آخرین بار (با تلفن) با او حرف زدم سراغش را گرفت و گفت حیف است که همین طور بماند و سرانجام پیدا نکند.در این یک سال و نیم گذشته ما فقط با تلفن در تماس بودیم. همه احتیاط‌های لازم را انجام می‌دادیم غافل از آنکه مرگ همیشه از دری وارد می‌شود که اصلا فکرش را نکرده‌ای. ترفندهای زیادی در آستین دارد. فقط کاش محمود بود و این‌ها را می‌خواند. یعنی این خواسته زیادی است؟

یک پنجره دلی به دنیای داستان

 از وقتی خبر درگذشت استاد بسیار عزیزم محمود نیکبخت را در صفحه اینستاگرام حامد قصری خواندم تمام فایل‌هایم را گشتم تا عکس‌هایی را که از او و پنجره‌هایی که به رویم باز کرد پیدا کنم و بگذارم. عکس آن پنجره‌های پشتی مسجد را که شاید در اولین دیدارش در خانه‌اش نشانم داد. رفته بودم تا نظرش را روی داستان‌هایی که به او داده بودم بگوید. گفت چای می‌خورید یا پالوده گرمک؟ نخواستم زحمت بدهم در حالی‌که عرق می‌ریختم گفتم چایی. گفت پالوده گرمک بخورید تا چای دم کنند. بهتر از خودم فهمیده بود چه می‌خواهم در رو به بالکن را باز کرد و من پرسیدم می‌توانم بروم بالکن؟

خداحافظ جانِ شیفته و آگاه ادبیات!

«و هرگز چنین نیست که مردی اندوهگین نباشد، اما پیش‌از رسیدنِ روز، چون برپای شود و با احتیاط خود را به‌کار درختی کهنسال بگمارد و چانه‌اش متکی بر واپسین ستاره در انتهای آسمان روزه‌دار، نظاره‌گر چیزهای بزرگ و معصومی است که شادمانه درگردشند… .»(آناباز، سن ژون پِرس، محمد مهریار، محمود نیکبخت) محمود نیکبخت، جانِ شیفته و حضور آگاهِ ادبیات و فرهنگ بود. در عرصه ادبیات، علاقه‌مند فراوان است؛ افرادِ بادانش کم نیستند؛ سودایی و شیفته بسیار است؛ اما «شیفته بادانش» اندک است. شورمند شعورمند، نادر است؛ و نیکبخت از این‌دست، دردانه و یگانه بود. هم ازاین‌روست که از دست‌دادن چنین گوهری، خسرانی است بی‌جبران. در این مجال اندک، بهتر دیدم به‌جای آنکه «لختی قلم را بر وی بگریانم»، به بیان یادها و دریافت‌هایی (اگرچه مختصر و پراکنده) از نزدیک به سه‌دهه آشنایی با او بپردازم.