جانباز رفت شهید برگشت!
تقویم روی میز محل کارم اصرار دارد که بیستوچند روز از آذرماه سال صفرسه گذشته است؛ میپذیرم اما کمی سخت. صبح خبری رسید و ظهر رسیدیم به یکیدو خیابان بالاتر از محل کارم.
تقویم روی میز محل کارم اصرار دارد که بیستوچند روز از آذرماه سال صفرسه گذشته است؛ میپذیرم اما کمی سخت. صبح خبری رسید و ظهر رسیدیم به یکیدو خیابان بالاتر از محل کارم.
جنگ که شروع شد، مردم ما آمادگی مواجهه با آن اتفاق تلخ را نداشتند.
یک ماه مانده به عید از آسایشگاه تماس گرفتند و به خواهر مهتاب گفتند خواهرشان نیاز به درمان دارد. ریههای مهتاب چهلوششساله، معلول جسمی و حرکتی عفونت کرده بود. این اولینبار نبود؛ در تمام دهسالی که مهتاب در آسایشگاه خیریهای زیر نظر بهزیستی زندگی میکند، بارها ریههایش عفونت کرده و برای درمان به مرخصی رفته […]
پَر چادرش را سفت میگیرد و میگوید: «20 سال گذشت؛ با همه سختیهایی که به خاطر پسرش توان صحبت کردن از آن را ندارد؛ بهویژه از دهسالگی که همسرش سکته کرده و او را با یک فرزند معلول تنها گذاشته است.»