بدهکاری

مراسم خواستگاری تقریباً برای خالی نبودن عریضه بود، چرا که کیانوش و صدف در آن پنج ماهی که من و فریبرز در آسایشگاه داشتیم ترک می­کردیم کاملا دلباخته همدیگر شده بودند.
مراسم خواستگاری تقریباً برای خالی نبودن عریضه بود، چرا که کیانوش و صدف در آن پنج ماهی که من و فریبرز در آسایشگاه داشتیم ترک می­کردیم کاملا دلباخته همدیگر شده بودند.

گروه اجتماعی: نشسته بودم داخل اتاق زیر خرپشته و طبق معمول گاز پیک­نیکی
مقابلم بود و در را هم باز کرده بود که دود و بو به به طبق پایین نرود. نه از ترس
خانواده­ام، چرا که آن­ها خیلی سال بود که می­دانستند من معتادم و چاره­ای نداشتند
جز اینکه تحملم کنند، بلکه آن شب قرار بود برای دخترم صدف مراسم بله­برون برگزار
شود. سه تا فرزند داشتم، دو پسر بزرگم سال­ها قبل داماد شده و از خانه رفته بودند
و فقط مانده بود دختر کوچکم که او خواستگار زیاد داشت، یعنی آنقدر زیبا بود که
لااقل ماهی یکی- دو تا خواستگار برایش می­آمد، اما همگی آن­ها یک بار مصرف بودند،
یعنی همین که به منزلمان می­آمدند و صحبت­های اولیه مطرح می­شد و قرار بود خبر
بدهند، می­رفتند و دیگر پیدایشان نمی­شد.

به گزارش بولتن نیوز به نقل از مجله روزهای زندگی، شیرین، همسرم می­گفت: «این دختر به خاطر تو داره سیاه­بخت می­شه
شهرام، تا حالا از خودت سؤال نکردی چطوریه که دختری به این زیبایی و متانت در 27
سالگی هنوز ازدواج نکرده؟! اگر خواستگار نداشت دلم نمی­سوخت، اما خودت که می­بینی
لااقل ماهی یک بار در این خانه را می­زنند و با گل و شیرینی وارد می­شن، اما همین
که چشمشون به جمال بی­مثال پدر عروس می­افته! انگار زلزله به جونشون افتاده باشه
می­رن و دیگه پیداشون نمی­شه!

منبع  : بولتن نیوز

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *