گروه اجتماعی: نشسته بودم داخل اتاق زیر خرپشته و طبق معمول گاز پیکنیکی
مقابلم بود و در را هم باز کرده بود که دود و بو به به طبق پایین نرود. نه از ترس
خانوادهام، چرا که آنها خیلی سال بود که میدانستند من معتادم و چارهای نداشتند
جز اینکه تحملم کنند، بلکه آن شب قرار بود برای دخترم صدف مراسم بلهبرون برگزار
شود. سه تا فرزند داشتم، دو پسر بزرگم سالها قبل داماد شده و از خانه رفته بودند
و فقط مانده بود دختر کوچکم که او خواستگار زیاد داشت، یعنی آنقدر زیبا بود که
لااقل ماهی یکی- دو تا خواستگار برایش میآمد، اما همگی آنها یک بار مصرف بودند،
یعنی همین که به منزلمان میآمدند و صحبتهای اولیه مطرح میشد و قرار بود خبر
بدهند، میرفتند و دیگر پیدایشان نمیشد.
به گزارش بولتن نیوز به نقل از مجله روزهای زندگی، شیرین، همسرم میگفت: «این دختر به خاطر تو داره سیاهبخت میشه
شهرام، تا حالا از خودت سؤال نکردی چطوریه که دختری به این زیبایی و متانت در 27
سالگی هنوز ازدواج نکرده؟! اگر خواستگار نداشت دلم نمیسوخت، اما خودت که میبینی
لااقل ماهی یک بار در این خانه را میزنند و با گل و شیرینی وارد میشن، اما همین
که چشمشون به جمال بیمثال پدر عروس میافته! انگار زلزله به جونشون افتاده باشه
میرن و دیگه پیداشون نمیشه!
