
همیشه گیمرهایی بودهاند که به طبل ناامیدی کوبیده و جملاتی مانند «بازیها تکراری شدهاند» یا «خلاقیت توی بازیها مرده» را تکرار کردهاند. البته ناگفته نماند که بخش قابل توجهی از این افراد، خودشان در چرخه تکراری تعداد انگشتشماری بازی گرفتارند و حاضر به خروج از دایره امنشان نیستند. اما امروز اصلاً موضوع بحث ما این نیست، بلکه میخواهیم به شکل دیگری به «تکراری بودن» بپردازیم.
با نگاهی به گذشته میتوان دریافت که در میان تفکر بازیسازان و خروجی آثارشان نسبت به امروز، تنوع بیشتری وجود داشت. گویی هر بازی دنبال خلق تجربهای منحصربهفرد بود، حسی که امروز کمتر دیده میشود. کافی است چند بازی همژانر با Settingهای متفاوت را کنار هم قرار دهید؛ احتمالاً احساس خواهید کرد که با وجود تمام تفاوتهای ظاهری، همگی در نهایت به دنبال رسیدن به هدف و نگرشی مشابه هستند، حتی اگر سازندگان کاملاً متفاوتی داشته باشند. انگار در هسته مرکزی همه آنها ذهنیتی مشترک نهفته است. به بیان دیگر، گویی بازیها «جنریک» شدهاند و آن حس یونیک بودن خود را از دست دادهاند.
