از اینکه راهی برای رفتن پیدا کرده در پوست خود نمیگنجد؛ پسربچهای که برای رفتن به میدان رزم، خیلی کوچک است. مهدی عطایی، دوازده سال بیشتر نداشته که تصمیمی مردانه میگیرد و عزم جنگ میکند اما به دلیل جثه کوچک و کمی سنوسالش، به هر دری که میزند، اجازه رفتن نمیگیرد. او در اصفهان، هرجا میرود دست رد به سینهاش میزنند تا بالاخره یکی از دوستانش در بسیج به او پیشنهاد میدهد برای رفتن از دولتآباد اقدام کند. «پس از آنکه برای رفتن به جبهه از پایگاههای بسیج اصفهان ناامید شدم به پیشنهاد یکی از دوستانم به دولتآباد رفتم و بعد از ثبتنام در بسیج آنجا، قول اعزام به جبهه گرفتم.»
از همان زمان بود که مهدی عطایی هر روز به دولتآباد میرفت و حتی برخی شبها در پایگاه بسیج آنجا نگهبانی میداد به امید اینکه هرچه زودتر راهی شود؛ اما از اعزام اول جا ماند. «اعزام اول من را با خود نبردند. گفتند تو خیلی کوچکی، پایت به پادگان برسد، برت میگردانند. از آنها خواهش کردم سرقول خود بمانند و به هرنحوی است من را بفرستند. جواب آنها اما این بود که باید منتظر بمانی تا فرصت مناسب… .»
