برچسب کیومرث ملک مطیعی

معما 1365

سال 1356،‌ در آستانه ي ورود رئيس جمهور آمريكا به تهران رضا درگاهي كارمند تأسيسات فرودگاه بر اثر سرعت زياد اتومبيل، گروهبان رحمتي،‌ پاسبان گشت‌ را زير مي گيرد. اسلحه ي پاسبان مفقود مي شود. ادارة آگاهي سروان كياني و سروان قاسمي را مأمور پيگيري پرونده مي كند. سازمان امنيت مفقود شدن سلاح را با ترور رئيس جمهور آمريكا مربوط مي داند. رضا و عده اي از شاهدان ماجرا تحت فشار قرار مي گيرند. رضا كشته مي شود. پليس اسلحه را در محل حادثه مي يابد. سروان كياني و قاسمي به دليل قصور در انجام وظيفه دستگير مي شوند و دستور مي رسد كه آن دو به همراه ديگر بازداشت شدگان سر به نيست شوند.

شیلات 1362

اقدام هاي افشاگرانه «خوجه ممد» كه فرزندش را در مبارزه با رؤساي شيلات از دست داده است، منجر به خودكشي رئيس شيلات مي شود. خوجه ممد دزدي هاي رئيس شيلات را به گوش مردم مي رسانده است. رئيس جديد در نخستين اقدام خود سعي مي كند از خوجه ممد زهرچشم بگيرد و وقتي او را همچنان ياغي مي بيند تصميم مي گيرد او را در سردخانه شيلات حبس كند و به قتل برساند. خوجه و نوه اش «دردي» كه تصادفي در سردخانه حبس شده است، نجات مي يابند و كارگران و صيادان را به اعتصاب و شورش وامي دارند. دردي در درگيري با مأموران كشته مي شود و خوجه كه وانمود مي كند پيرمرد مطيعي شده است به سرپرستي سردخانه منصوب مي شود. روزي كه گروهي از مقام هاي عالي رتبه و رئيس شيلات براي بازديد به منطقه آمده اند خوجه ممد آنها را در سردخانه حبس مي كند و خود به همراه كارگران به پايكوبي مي پردازد.

سرزمین آرزوها 1366

سعيد قاسمي برخلاف ميل همسرش، مينا، اسباب و اثاثيه ي خانه را حراج كرده تا به سرزمين آرزوهايش آمريكا برود. همسر و فرزندش خانه را ترك مي كنند. برادر او، كه با خانواده اش در تبريز زندگي مي كند، براي چاپ كتابش به نام «سرزمين آرزوها» عازم تهران است. او قبل از عزيمت نامه اي از برادر ديگرشان بهروز ،‌كه مقيم آمريكا است، دريافت مي كند كه در آن از وضع خود شكوه مي كند. حميد سعي مي كند با نصيحت برادر را از اجراي تصميم خود باز دارد. سعيد به دنبال فوت پيرزن همسايه، ‌كه سعيد او را به بيمارستان رسانده، ‌اندوهگين به خانه مراجعه مي كند و پس از مطالعه ي نامه ي بهروز از تصميم خود براي رفتن به آمريكا منصرف مي شود. روز بعد به محل كار همسرش مي رود و مي گويد كه مي خواهد به تبريز و ديدار مادرش برود.

آوای دریا 1369

جمعه، پسري است كه با مادر بيوه اش در يكي از واحه هاي كوير زندگي مي كند. دايي او كه در شهر كار مي كند به روستا برمي گردد و برايش صدفي مي آورد كه مي توان صداي امواج دريا را از آن شنيد. جمعه، شيفته صدف، آن را به همه دوستانش نشان مي دهد، اما يكي از دوستانش صدف را مي شكند و دايي جمعه به او قول مي دهد كه در ملاقات بعدي، صدف بهتر و بزرگتري برايش بياورد. ولي جمعه به اين وعده ها راضي نيست. او مي خواهد همراه دايي اش به شهر، و از آنجا به ديدار دريا برود. دايي جمعه او را با خود نمي برد و جمعه، پياده از راه صحرا قصد عزيمت به شهر مي كند. پيرمردي شتربان از همان دهكده، او را نيمه جان در صحرا مي يابد و مي خواهد او را به خانه بازگرداند. ولي جمعه مي گريزد و به شهر مي رسد. مردم او را به جرم دزدي تعقيب مي كنند. وقتي دايي اش را كه در يك انبار جمع آوري پلاستيك هاي مستعمل كار مي كند پيدا مي كند، با هم راهي دريا مي شوند. شب هنگام به ساحل مي رسند. داييش با روشن كردن كبريتي، دريا را به او نشان مي دهد.

جنگلبان 1366

اوائل انقلاب عده اي سود جو براي بدست آوردن ثروت بيشتر دست به قطع درختان جنگل مي زنند و رسول كمك جنگلبان منطقه را كه سعي در دستگيري آنها دارد به شدت مضروب مي كنند. گلكوه جنگلبان پير كه در مرحله بازنشستگي است براي كمك به اداره جنگلباني مي رود اما به علت استعفاي دولت موقت و عدم حضور رئيس اداره جنگلباني كمكي به وي داده نمي شود. گلكوه كه نمي خواهد كسي در اين جريان صدمه ببيند از كسي تقاضاي كمك نمي كند، اما اهالي به حساسيت موضوع آگاهي دارند، عده اي را مأمور ياري دادن به جنگلبان پير مي كنند. گروه در شرايطي به جنگل مي رسند كه گلكوه در موقعيت دشواري قرار دارد. در اين حال گلكوه از فرصت استفاده كرده و به تعقيب سارقين پرداخته و با ترفند هاي خاص خود و با ياري اهالي، همگي رادستگيرمي كند.

سفیر 1361

قيس ابن مسهر، نمايندة امام، با نامه اي براي سليمان خزاعي به طرف كوفه مي رود. در راه به دست راهداران ابن زياد، والي كوفه، دستگير و به زندان افكنده مي شود. قيس پيش از دستگيري نامه را از بين مي برد و در زندان زندانيان را بر ضد زندانبان ها مي شوراند. حسين ابن نمير، فرمانده راهداران، قيس را به زندان ابن زياد در كوفه، منتقل مي كند. ابن زياد به پيشنهاد مشاورش، خالد، از قيس مي خواهد كه در مسجد سخنراني كند و به دروغ به مردم بگويد كه امام قصد بيعت با يزيد را دارد. قيس مي پذيرد، اما در روز موعود عليه يزيد سخنراني مي كند. ابن زياد، كه به خشم آمده، او را از فراز ارك به زير مي اندازد.

بازجویی یک جنایت 1362

جسد كارخانه داري به نام هدايت نيا در زباله داني اطراف شهر كشف مي شود. بازپرس جواني مأمور مي شود تا پرونده قتل را پيگيري كند. بازپرس به گوشه هايي از زندگي خصوصي و گذشته مقتول دست مي يابد و دو مرد آلونك نشين را كه قاتلان او هستند دستگير مي كند؛ اما روشن مي شود كه برادر و فرزند هدايت نيا دستور قتل را صادر كرده اند، زيرا هدايت نيا با توسعه كارخانه به كمك سرمايه داران خارجي موافق نبوده است. با كشته شدن فرزند هدايت نيا به دست عموي خود به بازپرس دستور داده مي شود كه از پيگيري پرونده خودداري كند.

بگذار زندگی کنم 1365

مردي با داشتن دو فرزند همسرش را طلاق مي دهد. او در شركتي كارمند حسابداري بوده و اكنون بيكار شده است. مرد با فرزندان خردسالش به خانه مادر خود مي رود. زن نيز به منزل پدري مي رود. زن خود را با كار خياطي سرگرم مي كند، اما هيچ يك از زندگي جديد و وضع خود راضي نيستند. آن دو پس از مدتي از اقدام عجولانه خود پشيمان مي شوند و با وساطت زن و شوهري كه در همسايگي آن ها زندگي مي كنند و با كمك برادر كوچك زن از نو پيوند زناشويي مي بندند.