زیبا، مددکار یکی از مراکز کمیته امداد خمینی است که کودکی اش را نیز در آنجا گذراندهاست. مردی به نام امیر با وی آشنا میشود و پس از مدتی آن دو با هم ازدواج میکنند اما به علت اینکه زیبا، پدر و مادر نداشته و در خوابگاه کمیته امداد بزرگ شدهاست مدام با مخالفتهای مادر امیر روبرو میشوند و همین مسئله از نظر روحی برای زیبا آزاردهنده است. در طی یک حادثه اتومبیل، امیر حافظه اش را از دست میدهد و همه افراد خانواده قصد کمک به او را دارند. در پایان با شبیهسازی زمانی که زیبا از پلههای آپارتمانی پرتاب میشود و از امیر کمک میخواهد، وی گذشته را به یاد میآورد