اینها چیزی میگفتند و آنها قبول نمیکردند. عوضش آنها هم چیزی میگفتند و اینها قبول نمیکردند!!! خلاصه جلسه قفل شده بود. توی یک لحظه حاج حسن چیزی به ذهنش رسیده بود.
خیلیها میخندیدند که «شما فرمانده توپخونه هستید؟ پس توپهاتون کو؟» با خنده اشاره میکرد سمت عراق. میگفت: «توپهای ما اون طرفه. دست دشمن. فقط باید بریم برشون داریم».
لحظهای که محصولشان بعد از چند بار کار نکردن، جواب میداد و تستشان موفق میشد، لحظه عجیبی بود. از خوشحالی همدیگر را بغل میکردند. میپریدند روی سر و کول حاجی. تکبیر میگفتند. گریه میکردند.