روز ۳۱ شهریور ۵۹ که جنگ شروع شد، حسن آقا توی دوره آموزش نظامی سپاه بود وگرنه با همان بچههایی که هفتهی اول جنگ از سپاه منطقه ۳ میرفتند جنوب، رفته بود آبادان.
دقیق شده بود توی حرفهای مسئول توضیحات سلاحها و توی ذهنش خیلی از جزئیات را به خاطر سپرده بود تا اگر روزی به یکی از آنها برخورد، مقدماتی از آن توی ذهنش باشد.
دشمن به قذافی فشار آورد و او هم نیروهایش را احضار کرد. به عراق و شرکای غربی هم اطمینان داد که ایران هرگز به تنهایی قادر به استفاده از هیچ موشکی نخواهد بود.
بعد از همان اولین محمولههایی که به دست ایران رسید و کشور برای عوض کردن سرنوشت جنگ روی تک تکشان حساب می کرد، طهرانی مقدم رفته بود پیش رفیق دوست و خواسته بود که دو موشک از آن چند تا را نگه دارند برای مهندسی معکوس.
میخواست اسرائیل نابود شود و سرزمینهای اشغالی طعم آزادی را بچشند. آنوقت این هدفها را مثل چیزهای لوکس و کم مصرف نگذاشته بود توی بوفه که هر ازچند گاه نگاهشان کند و انگیزه بگیرد.