برچسب نرگس سادات نوری

امام رفتند سر مزار احمد!

یک‌باری که قرار شد برای شهید صنیع‌زاده بنویسم، یک‌باری که بعدش هربار سر مزارش درباره خیلی چیزها حرف زدیم؛ مثلا تابلویِ یااباعبدالله‌الحسین یا شبی که ماه نصف شده بود و بالای درخت‌های کاج می‌تابید و مبهم صدایی از دعای توسل می‌آمد.

دوتا دم و دوتا بازدم

خانه شخص امام منبر بود. مریم می‌گفت: هرروز همین است. مردم بس که زیادند توی خانه جا نمی‌شوند. مریم گفت: آقا را دیده‌ام. دیگر نمی‌روم که حق دیگران را نخورم.

ما کربلا نرفته‌ها!

خانه را مورچه زده بود. مامان می‌گوید: مورچه‌ها برایمان خوش‌یمن‌اند. وقتی مورچه‌های بال‌دار و بی‌بال هجوم بیاورند، یعنی می‌خواهند ما را مسافر کنند. من از مورچه‌ها بدم می‌آمد؛ حالا اما دوستشان داشتم.

خنده‌های دفن‌شده

درست آن دم که از گرمی هوا می‌رنجیدیم، انگشتمان را روی دکمه کولر فشار می‌دادیم و بعدش یک آخیش از ته دلمان می‌آمد بالا. کداممان می‌دانستیم عکس لب آبمان می‌شود هویتمان برای آن‌ها که دنبالمان می‌گردند، یا مثلا عکسی را که پاره تنمان رو به دوربین خندیده، بغل بگیریم و ضجه بزنیم.