برچسب مونا فاطمی‌نژاد

ما چیزی جز خاطره‌هایمان نیستیم

می‌گویند آدمی موقع مرگ، یک دور، تمام زندگی‌اش جلوی چشمانش می‌آید. همین موضوع زمینه‌ساز آفرینش داستانی در ادبیات ژاپن به اسم «فانوس خاطرات گمشده» از ساناکا هیراگی شده است. اتفاقات اثر در آتلیه‌ای جادویی می‌گذرد که آدم‌ها بعد از مرگ و یک قدم مانده به سفر آخرت در آن توقف می‌کنند.

عشق و تنهایی

تنهایی درد است اگر هیچ‌ دستی نباشد تا سرمای دستمان را گرم کند و مجبور باشیم بغضی را که در گلو داریم، فقط خودمان به دوش بکشیم.

در مرزهای باریک عقل و جنون

اگر زندگی احساساتی جز رنج‌کشیدن، سرخوشی، تنهایی و باهم بودن نباشد، چه کسی عاقل است و چه کسی دیوانه؟! داستان «اتاق شماره شش» داستانی کوتاه از آنتوان چخوف روسی است که در مرزهای عاقلی و دیوانگی از زندگی می‌گوید.

نامه‌هایی برای ایران

اگر خط آخر زندگی‌مان تعبیرش چیزی جز نقاشی گل‌های بی‌قرار، رقص موج‌های دریا و نان‌های داغ سنتی نباشد، چه باک که سراسرش چون خوابِ بلندِ وهمناکی بگذرد؟

پناهگاه قصه‌های کودکانه در بی‌تابی جنگ

در سایه جنگ، در جنگ و در روزهای پس از جنگ که زندگی از مدار همیشگی خود به بیرون پرتاب می‌شود، مفهوم تاب‌آوری چون کلیدی طلایی خودنمایی می‌کند تا از مسیرش معنایی نو به زیست و زمانه‌ پرآشوبمان دهیم و انعطاف‌پذیر شویم.

حبیب خطه خط

بهار است. اردیبهشت، بی‌اعتنا به جنگ و آتش‌بس و هر حرف‌وحدیثی که بدان‌ها منتهی می‌شود، اصفهان را تنگ در آغوش گرفته است؛ اصفهان که دیرزمانی است دیارِ هنرها و هنرمندان و هنردوستان روزگاران به‌حساب می‌آید.

تولد یک ملت در تصمیم «نیم‌شب»

«گریه کن، گریه کن، گریه کن»؛ چون گاهی باید گریه کرد و دیگر هیچ، انتخاب دیگری پیش‌رو نیست. گاهی زندگی، نَفَس، تسلی، در پناه گریه معنا می‌یابد، در آغوش اشک‌های شفاف و روان و پرسروصدای نوزادی که بعد از انتظاری طولانی به روی دنیا چشم باز می‌کند.