برچسب مهدی فقیه

صبحانه ای برای دو نفر 1382

علي آذر نويسنده اي است كه در خانه اي در كاشان در تنهايي و انزوا در حال نگارش رماني است كه تمايلي به آن ندارد. يك روز در باغ فين كاشان دختري را هراسان مي بيند كه از كنار او مي گذرد. روز بعد در روزنامه، خبر به قتل رسيدن اين دختر را در مسافرخانه اي در تهران مشاهده مي كند. علي آذر براي رسيدن به هويت و زندگي اين دختر تلاش زيادي را آغاز مي كند تا رمان دلخواهش را نگارش كند، اما در اين راه وقايعي رخ مي دهد.

به خاطر هانیه 1373

ناخدا علو با چهارده مرد ديگر براي صيد به دريا مي روند ولي همه به جز ناخدا صيد دريا مي شوند و مردم ناخدا را مسبب مرگ عزيزانشان مي دانند و به او و خانواده اش حمله مي كنند و در اين بين دختر خردسال ناخدا هانيه فلج مي شود،‌ ناخدا و خانواده اش تنگك را ترك مي كنند و به بوشهر مي روند. ناخدا علو نذر كرده كه شب دهم محرم تا صبح دمام بزند تا هانيه شفا يابد اما مرگ امانش نمي دهد. پس از ناخدا پسر او تصميم مي گيرد تا نذر پدر را ادامه دهد تا شفاي خواهر را بگيرد اما براي دمام زدن مشكل پيدا مي كند. او در محرم مأمور مي شود به تنگك برود و گهواره مراسم محرم را به بوشهر بياورد. اما در تنگك خبر آمدن ناخدا علو به همه مي رسد و اين بچه ها براي انتقام دست بكار مي شوند و بشيرو را آزار مي دهند اما او با شهامت بسيار گهواره را به مقصد مي رساند.او كه به فكر دمام زدن تا صبح است، اتفاقي در انبار زائر خذر كه وسائل محرم در آنجا نگهداري مي شود زنداني مي شود و بدين ترتيب موفق مي شود كه به دمام دست يابد و تا صبحدم دمام بزند و بدين ترتيب نذرش را ادا مي كند.

تونل 1371

گروهي از رزمندگان ايراني پس از عبور از موانع بسيار به نيروهاي دشمن حمله ور مي شوند وپس از وارد كردن ضرباتي به آن ها در محاصره قرار مي گيرند. رزمندگان با كمبود مهمات و تلفات سنگين و تنگ تر شدن حلقة محاصرة دشمن تصميم مي گيرند براي شكستن حلقه محاصره تونل باريكي حفر كنند. آن ها با وارد كردن ضربات ناگهاني به نيروي دشمن و از پا در آوردن آن ها از مهلكه نجات مي يابند.

ناخواسته 1392

طلبه جوانی از قم به سمت نائین حرکت می‌کند و برای خرج سفر و تنها نماندن چند مسافر نیز سوار می‌کند. مسافرانی که هرکدام قصه‌ای دارند و طلبه جوان هم ناخواسته درگیر قصه‌هایشان می‌شود.

لیلی با من است 1374

صادق، فيلمبردار تلويزيون، به دليل مشكلات مالي نياز شديدي به وام دارد. از طرفي همكارش به او توصيه مي كند در صورتي كه در سفر كوتاهي با يكي از افراد واحد فيلمبرداران تلويزيون به منطقه جنگي برود، خيلي راحت مي تواند وام مورد نيازش را دريافت كند. صادق به رغم عدم تمايل به حضور در مناطق جنگي و ترس از محيطي ناشناخته، تصميم به رفتن مي گيرد و مدت 48 ساعت با همكارش كمالي عازم مناطق جنگي جنوب مي شود. صادق با حضور در منطقه، در شرايطي كاملاً بيگانه با خود قرار مي گيرد و اين در حالي است كه لحظه به لحظه، ناخواسته به خط مقدم نزديك تر مي شود؛ و هر لحظه تصورش اين است كه در حال دور شدن از خط مقدم است. به تدريج مشاهده آدم هايي كه در جنگ حضور دارند، تلقي او را نسبت به جنگ تغيير مي دهد و خودش نيز در نبرد با دشمن، سهيم مي شود. صادق مجروح و به بيمارستان منتقل مي شود، اما براي بازگشت به جبهه اعلام آمادگي مي كند.

ایران سرای من است 1377

سهراب نويسنده جوان كرماني در تدارك تأليف كتابي درباره تاريخ شعر كهن ايران است و براي دريافت مجوز چاپ كتابش در راه تهران در كوير گم مي شود. در راه با شخصيت هاي عجيبي آشنا مي شود و شاعران قديمي در برابر او ظاهر مي شوند. عاقبت از طريق قنات هاي خشك كوير از راهروهاي متروي تهران سر در مي آورد.

ملک سلیمان 1387

پس از وفات داود نبی، فرزند 9 ساله ی او سلیمان به نبوت برگزیده می شود . سلیمان جوان در طول سلطنت خود عدالت را بر ملک خود حاکم کرده و تشکیل حکومت دینی می دهد. قلمرو سلیمان در امن و امان است، مردم در آرامش کامل به سر می برند،

آسمان هشتم 1389

خالده زني باكويي است كه همراه با پسرش قربان و دختر كر و لالش زلفيه به مشهد سفر مي كنند تا ناراحتي قلبي قربان مداوا شود. سكته شديد قلبي قربان، باعث بستري شدنش در بيمارستان مي شود. رحمت كه دانشجوي پزشكي است به آنها در ترجمه زبان و تأمين هزينه بيمارستان كمك مي كند. رحمت كه به مهاجران و پناهندگان فقير و بيمار افغاني نزديك مرز نيز كمك مي كند، در مسير سفر به مرز، مورد حمله قاچاقچيان قرار مي گيرد و از شدت جراحت به كما مي رود و در همان بيمارستاني كه قربان به سر مي برد، بستري مي شود. پدر رحمت، رحمان كه خادم حرم امام رضا (ع) است،‌ در حين حضور در بيمارستان، با خالده و خانواده اش آشنا مي شود و به تدريج متوجه كمك هاي رحمت به آنها مي شود. آنها همگي به حرم مي روند و درخواست شفا براي پسران‌شان مي كنند. تيم پزشكان به رحمان اطلاع مي دهد كه اميدي به بهبود رحمت نيست. رحمان با پيوند قلب پسرش به قربان، او را از مرگ نجات مي دهد. خالده و فرزندانش قبل از عزيمت به آذربايجان، در حرم با رحمان ملاقات مي كنند تا او صداي قلب رحمت را از سينه قربان بشنود.