برچسب مهدی فقیه

بیگانه ای با من است 1399

قصه و سناریو این سریال، در دهه شصت و سال ۶۹ و پیرامون شخصیت نساء (شبنم قلی‌خانی) می‌باشد، نساء کارگر زوجی به نام‌های مینو و امیرعلی در شیراز است و در پی فرار کردن نساء از دست شوهرش برای نفروختن بچه اش، همراه با این زوج راهی یک سفر می‌شود، که همین سفر، خود، شروع ماجراهای این سریال است، در ادامه داستان زندگی نسا، دروغ وارد زندگی او می‌شود و همان دروغ، موجب دروغ گفتن‌های بعدی او و آغاز ماجراهای جدیدی برای او می‌شود

سکوت گبرا 1398

سکوت گبرا در خصوص دختری به نام غزل است که در خارج از کشور زندگی می کند و به خاطر فروش ارث و میراث پدر بزرگ خود به یکی از شهرستان های ایران می آید ؛ وقتی وارد شهر می شود ، با اتفاقات غیر منتظره ای رو به رو می شود ؛ تا اینکه . . .

ستارگان خاک 1373

ده سال پس از شهادت عبدالنبي در جنگ، پدر عبدالنبي و دوست صميمي اش عيسي ـ كه يك پايش را در جنگ از دست داده و پاي مصنوعي دارد ـ به همراه اهالي روستا تصميم مي گيرند مزار او را عوض كنند. عيسي مي خواهد به شهر برود و با پدر عبدالنبي سنگ بخرد، اما ارباب اجازه نمي دهد او به عنوان چوپان روستا، كارش را رها كند؛ به خصوص كه قرار است عده اي براي خريد گوسفندها از شهر بيايند. با وجود اين مخالفت، عيسي به شهر مي رود و ارباب هم او را از چوپاني بر كنار مي كند. نبش قبر آغاز مي شود و اهالي روستا در كمال تعجب، پيكر عبدالنبي را سالم و دست نخورده مي يابند. از طرفي، ارباب كه از جستجوي چوپان خسته شده و نتيجه اي نگرفته، از عيسي مي خواهد به سر كارش برگردد.

هور در آتش 1370

بابا عقيل و پسرش رحمت راهي جبهه شده اند. رحمت به خط مقدم منتقل شده و بابا عقيل به علت كهولت سن پشت جبهه مانده تا در انبار نان خدمت كند. بابا عقيل موقع مراجعت براي رحمت پيغام مي فرستد تا او را ملاقات كند،‌ اما با شروع حمله دشمن رحمت فرصت نمي يابد كه به پشت جبهه حركت كند. بابا عقيل تصميم مي گيرد به خط مقدم برود. يك جوان بسيجي به نام ناخدا مولايي با قايق موتوري با او همراه مي شود، اما هر بار مانعي در راه ديدار پدر و پسر به وجود مي آيد. آن دو وقتي تصميم مي گيرند به پشت جبهه باز گردند قايقشان خراب مي شود و به ناچار با يك بلم معمولي حركت مي كنند. مه غليظ موجب مي شود كه آن دو گم شوند. بلم آنها وارد آبراهي مي شود كه در دو سويش نيروهاي خودي و دشمن قرار گرفته اند. با شروع درگيري مولايي به تير سربازان عراقي زخمي مي شود و پدر و پسر يكديگر را مي يابند.

تولد یک پروانه 1376

«سولماز» و «ایبیش» کودکان زنی در حال زایمان هستند که از خشم ناپدری به تنگ آمده اند. «ایبیش» که توسط ناپدری زندانی شده، به کمک دایی خویش از خانه فرار کرده و همراه او برای کار به یک تاکستان می رود. کمی بعد «سولماز» پیدایش می شود و دایی که مغموم و پریشان شده اعلام می کند، آنها می توانند چند روزی را در آنجا بمانند.
بچه ها بی خبر از همه چیز با شادی تمام در باغ بازی می کنند تا اینکه سر و کله ناپدری پیدا می شود و دست محبت بر سر بچه ها می کشد و به آنها آب نبات می دهد، ولی بچه ها که تا آن موقع هیچ مهری از او ندیده اند، نمی توانند این تغییر رفتار ناپدری را هضم کنند؛ مخصوصا «ایبیش» که بزرگتر است و از رفتار ناهمگون پدر پی می برد که اتفاقی افتاده است.
پس دور از چشم وی از بیراهه ها به سوی روستا می رود و در آنجا می بیند که تمام خانه ها و دیواره های سنگی سیاه پوش شده اند و جسد مادر پیچیده در سیاهی است. کودک ابتدا که از درک یک پدیده نامأنوس عاجز مانده است، در نهایت با اشک به مفهوم تازه ای از زندگی می رسد. اپیزودی که ظاهرا نامش «تولد» است و با تولد یک کودک شروع می شود ولی با مرگ یک زن پایان می پذیرد.

قله دنیا 1374

در پي شوق و اشتياق نوجوانان بسيجي براي حضور در منطقه، «علي» و «حميد»، دو نوجوان، به هر دري مي زنند تا خودشان را به منطقه برسانند و در اين ميان اتفاقي رخ مي دهد و اين امر ممكن مي شود، اما آنها عملاً با مشكلات متعددي روبرو مي شوند، اما مقاومت مي كنند...

تابستان 58 1368

ابتداي پيروزي انقلاب اسلامي، دو دانشجو براي همكاري با نيروهاي جهاد سازندگي رهسپار سيستان و بلوچستان مي شوند. آن ها با اين فكر كه خيلي زود مي توانند با تبليغات گسترده مشكلات منطقه را حل كنند شروع به كار مي كنند اما با شروع كار و كارشكني خان منطقه متوجه كه در اين مناطق اختيار تام مردم با خان است و مردم از ترس خان با گروه هاي جهاد همكاري نمي كنند پس تصميم مي گيرند كه با اين مسئله با روش حساب شده ديگري برخورد كنند.

آخرین مرحله 1374

گروهي از رزمندگان ايراني در يك نبرد نابرابر در مقابل هجوم نيروهاي عراقي گرفتار مي شوند اما با راهنمايي و كمك سيد «فرمانده عمليات منطقه» آن ها تا پاي جان ايستادگي مي كنند، كه ناگهان با بمباران شيميايي عراق روبرو مي شوند و ديگر كاري از آن ها ساخته نيست. در اين بين يوسف مسئول گروه شناسايي شهيد مي شود و علي كه جانشين او مي شود مأموريت مي يابد كه نزد مهندس سيد صدرا صفايي برود و از او تقاضا كند تا براي شناسايي بمب هاي شيميايي و آموزش نحوه ي مقابله با آن ها به جبهه بيايد. اما صدرا حاضر به رفتن نيست تا اينكه صدرا در مسير رفتن نبرد خانواده ي يوسف براي رساندن خبر شهادت او به خانواده اش منقلب شده و به جبهه مي رود و همراه گروه شناسايي براي منهدم كردن انبار مهمات دشمن عازم عمليات مي شود و در بازگشت با شهادت دوستانش، صدرا به راز سيد، فرماند عمليات منطقه كه هميشه نقاب به صورت دارد نيز پي مي برد.