نیمهشبها با او حرف میزنم
در لابهلای مشغلههای روزمره شاید کمتر کسی به یاد مادران شهدا بیفتد؛ مادرانی که گنجینه گرانبهای خاطرات فرزندان شهیدشان هستند.
در لابهلای مشغلههای روزمره شاید کمتر کسی به یاد مادران شهدا بیفتد؛ مادرانی که گنجینه گرانبهای خاطرات فرزندان شهیدشان هستند.
وقتی اهل خدمت باشی برایت فرق نمیکند جنگ و جبهه باشد یا گشت شبانه پایگاه بسیج، فقط دلت میخواهد کاری بکنی. محسن ابراهیمی از جوانان دیروز بابوکان نیز از همین دست آدمهاست.
قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، مبارزه را شروع کرد؛ از همان موقع که با چند نفر از نوجوانان بابوکان جمع میشدند و با هم میرفتند راهپیمایی. غلامعلی ابراهیمی، جانباز جنگ و بازنشسته آموزشوپرورش است و زاده سال ۱۳۳۱.
وقتی مکتبداری در خانوادهای ارثی باشد و پدر، پدربزرگ و پدرش درس خداشناسی و قرآن بدهند، نتیجهاش جز شهیدپروری نمیشود.
وقتی حرف از تقدیم دو شهید و یک جانباز به میهن، از یک خانواده است، باید دنبال رزقوروزی حلال گشت و تربیت درست.
شهید حسن موحدی فرزند میرزا مهدی و طلعت حاج مؤمنی بود. او آخرین فرزند خانواده بود؛ در خانوادهای با دو برادر و چهار خواهر. او در ۱۳۴۲ در محله سیچان و در خانوادهای مذهبی چشم به جهان گشود.
«ماشینها پشت سرهم میایستند. داماد را پیاده میکنند تا به رسم معمول، دست و بدنی تکان دهد؛ اما او خاطرهای بهیادماندنی رقم میزند و شروع میکند از علیاکبر امام حسین(ع) خواندن و بر سینه میزند. همه هم او را همراهی میکنند. زندگی شهدا اینگونه است؛ یاد اهلبیت را به همهچیز ترجیح میدهند و چه آغازی میشود این زندگی…!»
اهالی محله سیچان، بیش از ۹۰ شهید و تعداد بسیاری جانباز تقدیم وطن کردهاند. یکی از این جانبازان آقای رسول سالاری سیچانی، جانباز ۴۵ درصد است. پای صحبتهایش مینشینم و شنونده خاطرات به یادمانیاش میشوم.