برچسب منوچهر حامدی

اجاره نشین ها 1365

يك واحد آپارتماني كه وارث آن نامعلوم است زير نظر مباشر مالك متوفاي خانه اداره مي شود. مباشر با همكاري دلال بنگاه معاملات املاك قصد تصاحب و فروش خانه را دارد و از تعمير اساسي آپارتمان سرباز مي زند. مستأجران كه به ماجرا پي برده اند براي چاره جويي با بنگاه رقيب، كه در همان منطقه است تماس مي گيرند و متوجه مي شوند كه حكم تخليه اي كه دريافت كرده اند، ‌به علت مجهول الوارث بودن ملك فاقد اعتبار است. مستأجران براي تعمير آپارتمان عده اي كارگر ساختماني را استخدام مي كنند. مباشر به آن ها اعتراض مي كند و كار تعمير متوقف مي ماند. در شبي باراني منبع بزرگ آب آپارتمان، كه بالاي پشت بام قرار دارد، سقوط مي كند و بساط همه را بر هم مي ريزد. روز بعد مأموران شهرداري به مستأجران اعلام مي كنند كه آپارتمان به اقساط به آن ها واگذار خواهد شد.

شانس زندگی 1370

پسر يك درجه دار نيروي انتظامي از آمريكا مي آيد و قرار و مدار ازدواج او با دختر دايي اش گذاشته مي شود. به رغم تصور پدر فرزندش در آمريكا تحصيل نكرده و دائم دنبال كار بوده است. كلاه برداري كه به تازگي توسط درجه دار دستگير شده رييس پسر او بوده و با دستگيري او جوان شانسي براي زندگي نمي بيند. جوان درصدد است تا با جمع آوري مقداري پول به آمريكا بازگردد، اما به بن بست مي رسد. پدر دست او را در يك جواهر فروشي به كار بند مي كند. دختر خوانده ي صاحب جواهر فروشي نيز مصمم است به آمريكا برود. دختر مي كوشد سهم ارثش را از پدر بگيرد، اما موفق نمي شود. او و مرد جوان براي رسيدن به آرزوهاي شان اقدام به ازدواج مصلحتي مي كنند، اما نتيجه اي نمي گيرد، به ناچار باگروهي سارق حرفه اي تباني مي كنند تا به جواهر فروشي دستبرد بزنند. درجه دار به طور اتفاقي مكالمه آن ها را از طريق بي سيم مي شنود. سارقان در حين فرار دستگير مي شوند و پدر، پسرش را كه قصد گريز دارد با گلوله از پا درمي آورد.

پرتگاه 1372

پليس اسماعيل را جلو يك تالار عروسي دستگير و بازپرس او را وادار مي كند كه گذشته اش را مرور كند: روزي اسماعيل با دوستش فريبرز، كه جواني بزهكار است، با الهه روبرو و به تدريج به او علاقه مند مي شود. اسماعيل كه قادر نيست پول توجيبي خود را از پدر بگيرد با فريبرز به سرقت پخش صوت اتومبيل ها مبادرت مي كند. روزي موقع سرقت پخش صوت يك اتومبيل عروس مردي به نام سيامك سوار اتومبيل مي شود و آن را به سرقت مي برد. سيامك فريبرز را كه در تعقيب او است مجروح و اسماعيل را به همكاري دعوت مي كند. اسماعيل كه دريافته اتومبيل براي عروسي الهه آماده شده، در لحظه اي كه سيامك او را ترك كرده تصميم مي گيرد اتومبيل را به جاي اولش بازگرداند. او با اتومبيل مي گريزد، اما در راه با مجروحي تصادفي مواجه مي شود كه راننده ي اتومبيل تصادف كرده از اسماعيل مي خواهد او را به بيمارستان برساند. پس از رسيدن به بيمارستان راننده مي گريزد و اسماعيل با يك مرده تنها مي ماند. اسماعيل بار ديگر سراغ سيامك مي رود. سيامك او را به گاراژ اتومبيل هاي مسروقه مي برد. اسماعيل به سيامك حمله مي كند و با ضربات ميله اي آهني او را از پا در مي آورد. اسماعيل سوار بر اتومبيل به جلو تالار عروسي مي رود و توسط پليس دستگير مي شود. بازپرس پدر اسماعيل را مي خواهد و شخصيت سيامك را كه به تازگي از خارج براي اسماعيل نامه و عكس فرستاده زاده ي توهم او مي داند. اسماعيل زنداني مي شود، اما به دليل عدم سوء سابقه پس از مدتي از زندان آزاد مي شود و به همراه پدرش به خانه بازمي گردد.

مشت 1363

احمد خيرآبادي، پس از زخمي شدن در جبهه جنگ براي مداوا و استراحت به تهران برمي گردد. پدر احمد فوت كرده و مادرش به كمك او نياز دارد. ربابه، نامزد احمد و بسياري از دوستانش از احمد مي خواهند كه در تهران بماند. احمد در كارخانه اي مشغول به كار مي شود و در مي يابد كه صاحب كارخانه، انصاري از راه تقلب و احتكار به مال اندوزي مشغول است. او در جمع كارگران انصاري را افشا مي كند. انصاري با او درگير مي شود. احمد در جستجوي خود موفق مي شود انبار كالاهاي احتكار شده را كشف و شركاي انصاري را شناسايي كند انصاري و شركايش تصميم به قتل احمد مي گيرند؛ اما نيروهاي انتظامي سر مي رسند و انصاري و همكارانش را دستگير مي كنند.

مجسمه 1371

مجسمه سه دوره از زندگي مردي بنام بهرام شيرازي را به تصوير مي كشد. جواني، ميانسالي و پيري در دوره اول بهرام هنرجوي هنرستان موسيقي است و همزمان در شهرداري تهران كار مي كند. در دوره دوم مدرس دانشگاه تهران است و موسيقي، تدريس مي كند. و در دوران پيري استاد ممتاز دانشگاه شده و بعنوان موزيك شناس و آهنگساز، شهرتي جهاني يافته است. داستان از آنجا آغاز مي شود كه يكروز صبح، بهرام وقتي ازخواب بيدار مي شود. در مي يابد كه دست راستش (نمايشگر بخش خوب وجود اوست) ديگر بفرمان او نيست و مي خواهد براي خودش مستقلاً عمل كند. و اين حادثه سرآغاز حوادث بعدي فيلم مي شود.

سفیر 1361

قيس ابن مسهر، نمايندة امام، با نامه اي براي سليمان خزاعي به طرف كوفه مي رود. در راه به دست راهداران ابن زياد، والي كوفه، دستگير و به زندان افكنده مي شود. قيس پيش از دستگيري نامه را از بين مي برد و در زندان زندانيان را بر ضد زندانبان ها مي شوراند. حسين ابن نمير، فرمانده راهداران، قيس را به زندان ابن زياد در كوفه، منتقل مي كند. ابن زياد به پيشنهاد مشاورش، خالد، از قيس مي خواهد كه در مسجد سخنراني كند و به دروغ به مردم بگويد كه امام قصد بيعت با يزيد را دارد. قيس مي پذيرد، اما در روز موعود عليه يزيد سخنراني مي كند. ابن زياد، كه به خشم آمده، او را از فراز ارك به زير مي اندازد.

ردپای گرگ 1370

رضا توسط دوست دوره ي جواني اش صادق خان به تهران دعوت مي شود. بيست سال پيش، رضا سه روز قبل از عروسي با طلعت به زندان افتاده و پس از آزادي در شوشتر مانده است. رضا پس از ورود به تهران به دست چند مرد زخمي مي شود و خود را به محل كار طلعت در يك خياط خانه مي رساند، و طلعت و دخترش نگين را ملاقات مي كند. نگين كه پرستار است زخم او را مي بندد. طلعت مي داند كه دعوت صادق خان از رضا دامي است تا رضا را از پا درآورند. صادق خان در يك گروه شركت هاي تجاري با همكاران خود دچار مشكل شده است. آنها به دنبال سوابق صادق خان هستند. رضا نه فقط از زندگي گذشته ي صادق خان مطلع است بلكه عامل اجراي خلاف هاي او نيز بوده است. رضا كه خود را درگير اين دسيسه مي بيند درمي يابد كه صادق خان مسبب سال ها محكوميتش بوده است. او در شب عروسي پسر صادق خان وارد مجلس جشن مي شود و صادق خان را از پا درمي آورد و پس از آن با طلعت و نگين و نامزد او داريوش، از محل حادثه دور مي شود.

زرد قناری 1367

كفاش جواني به نام نصرالله مددي كه در شهر كوچكي زندگي مي كند سهم خود را در كفاشي مي فروشد تا قطعه زميني بخرد و روي آن به زراعت مشغول شود. زميني را كه او قول نامه مي كند صاحبش در تهران با سند جعلي به فرد ديگري فروخته است. نصرالله موقعي متوجه مي شود كه عمله هاي خريدار تهراني روي زمين مشغول كارند. نصرالله همراه زن و فرزندانش براي پيگيري پرونده راهي تهران و در خانه پدرزن ساكن مي شود؛ اما راه به جايي نمي برد. باجناق او آقا كمال دام ديگري براي او مي گسترد: فروختن يك دستگاه اتومبيل پيكان به نام زرد قناري كه بارها به ديگران فروخته و دزديده شده است. نصرالله كه سر بازگشت به زادگاهش را ندارد و مي خواهد با زرد قناري مسافركشي كند با مخالفت آقا كمال روبرو مي شود كه وحشت دارد صاحبان قبلي اتومبيل را ببينند و شاكي شوند. سرانجام اتومبيل را از او مي ربايند و نصرالله در تقلاي يافتن آن در موقع معامله جديدي بر سر زرد قناري سر مي رسد و همه چيز را نقش بر آب مي كند.