برچسب منوچهر حامدی

حامی 1373

نوجواني به نام رضا نگران مادر بيمارش است. او براي رساندن مادرش به بيمارستان، مردي را كه در روستايشان صاحب ماشين است، وادار مي كند تا آنها را به شهر برساند. اما در شهر بر اثر عجله و شتاب گرفتار حادثه اي غيرمترقبه مي شوند و راننده به زندان مي افتد. رضا كه خود را در اين حادثه مقصر مي داند، براي فراهم كردن وسايل آزادي اين مرد آرام و قرار ندارد و ...

رویای نیمه شب تابستان 1373

تهران، جنگ جهاني اول. قلي، برادر كوچكتر خانواده اي سنتي و تهراني، داخل پاتيل يخ در بهشت مي افتد و يخ مي زند. اعضاي خانواده كه گمان مي كنند قلي براي يافتن دختر عمه اش به نام مخموره از خانه خارج شده، ردي از او نمي يابد.
تهران، 1373. نود و نه سال از وصيت آقابزرگ مي گذرد و حالا مي توان باغ و خانه سنتي را خراب كرد. هر يك از وارثان براي اين محل نقشه اي دارد: يكي قصد برپايي سالن آرايش و زيبايي دارد، يكي به مدرسه غيرانتقاعي مي انديشد و ديگري قول واگذاري زمين را به يك بساز و بفروش داده است. اما شكسته شدن پاتيل يخ در بهشت و به هوش آمدن عموقلي، پيش بيني هاي برادرزاده هايش را به هم مي ريزد. آنها براي جلوگيري از حيرت و سرگرداني قلي، و نيز به جهت جلب رضايت او براي كوبيدن باغ و خانه، به شكل اطرافيان عمو در هشتاد سال قبل درمي آيند. از طرفي، مرجانه ـ مستخدم خانه ـ به عنوان مخموره، نامزد قلي معرفي مي شود تا به اين وسيله بازماندگان از محل صندوقچه جواهراتي كه قلي هنگام يخ زدن به همراه داشته باخبر شوند. اما قلي از حرف هاي چند بازيگر محلي كه در نقش قزاق ها بيرون از خانه كشيك مي دهند، درمي يابد چگونه فريب خورده است. با كمك ماندگار ـ مستخدم پير خانه ـ قلي وصيت نامه اي تازه تنظيم مي كند و باغ و ملك را دست نخورده در اختيار نسل هاي بعدي قرار مي دهد. صندوقچه جواهرات نيز خرج ازدواج قلي با مرجانه مي شود.

قانون 1374

مفخم فردي كه قاچاقچي بين المللي است بار ديگر به ايران بازگشته تا محموله اي را با نظارت خود به خارج از كشور بفرستد. او اين بار در يك معامله پنج ميليارد تومان شمش طلا از يك تاجر يهودي كلاهبرداري مي كند. در اين بين سرگرد ملك كه چند سال پيش همسرش را در راه دستگيري مفخم از دست داده، مأمور پرونده ي مفخم مي شود تا به كمك سروان نصر او را به دام بياندازند. سروان ملك اين بار با كمك يك نفوذي به نام چنگيز كه در باند مفخم است از محل اختفاي آن ها و همچنين از محل انبار كالاهاي قاچاق آگاه مي شود، مفخم نيز اميد پسر سرگرد ملك را به گروگان مي گيرد. وليكن ملك با كمك نصر و ساير همكارانش در نيروي انتظامي بعد از نبردي سخت موفق مي شوند مفخم و گروهش را نابود كنند.

دو روی سکه 1371

«امير» پس از سه سال از زندان آزاد و به توصيه عمويش مشغول به كار در يك مبل فروشي مي‌شود. به زودي آشنايي‌اش با «هما» (كه كارمند بانك است) و قرار ازدواج با او، سبب مي‌شود تا با روحيه و جديت بيشتري كارش را پيگيري كند. يك روز، وي به هنگام حمل يك ميليون تومان پول، مورد سرقت قرار مي‌گيرد. سابقه او سبب مي‌شود كه حقيقت امر پذيرفته نشود. لذا «امير» خود به جستجوي دزدها برآمده و پس از ماجرا و درگيري‌ها، سرانجام موفق به ثبوت بي‌گناهي خود مي‌شود.

روز شیطان 1373

يكي از گروهك‌هاي سلطنت طلب در پاريس طرحي براي براندازي در دست اجرا دارد و از حمايت بعضي از صاحبان قدرت در آمريكا برخوردار است. مرحله اول اين طرح وارد كردن تدريجي قطعات يك بمب اتمي كوچك است. مرحله ديگر جاسازي آن در داخل يك چمدان است تا يك هفته قبل از بازديد نمايندگان آژانس بين المللي انرژي هسته‌اي از تأسيسات اتمي ايران، جنب استاديوم يكصدهزار نفري آزادي منفجر كرده و با اين كار حكومت ايران را متهم به زير پا گذاشتن قراردادهاي كنترل سلاح‌هاي هسته‌اي كنند. قطعات بمب به وسيله يازده نفر به صورت جداگانه و تحت پوشش وسايل معمولي مسافرين وارد كشور مي‌شود، اما با تصادفي كه براي يكي از حاملين بمب پيش مي‌آيد، قطعه‌اي از بمب به دست مأمورين وزارت اطلاعات مي‌افتد و...

حادثه در کندوان 1374

گروهي سارق حرفه اي به ايران مي آيند و در كنار تونل كندوان دست به سرقت از اتومبيل ها مي زنند. سرقت در مراسم عروسي و نيز يك بانك، توسط گروه تكرار مي شود. از ميان آنها، «منصور خالدار» شناخته مي شود كه نامزد دختري به نام زهره است. پدر زهره، عطابخش، كه از خارج دستور مي گيرد، رئيس باند در ايران است. دزدي بانك لو مي رود و چند تن از سارقان در درگيري با نيروي انتظامي كشته مي شوند. دو تن ديگر از آنها، ياكوب و بيوك، به سراغ عطابخش مي روند و پس از كشتن او و دخترش با چمداني از دلار و شمش طلا، خانه را ترك مي كنند. ياكوب، بيوك را نيز مي كشد و به تنهايي عازم مرز مي شود. منصور كه با جسد عطابخش و نامزدش روبرو شده، به دنبال ياكوب راه مي افتد اما او نيز توسط ياكوب به قتل مي رسد. در نزديكي محل استقرار رابط باند، كه از خارج به ايران آمده، نيروي انتظامي دزدان را محاصره مي كند و علاوه بر كشتن عده اي، بقيه را دستگير مي كند.

پاکباخته 1374

استوار خراساني به تهران منتقل مي شود. او به اتفاق مادرش و همسرش زينت و خواهرش عاطفه و پسر كوچكش اسفنديار نزديك كلانتري محل خدمتش خانه اي اجاره مي كند كه از قضا با آقارضي همسايه مي شوند. آقارضي با خواهرش ملوك خانم و دو پسرخواهرش جواد و جعفر زندگي مي كند، او براي جواد، عاطفه خواهر استوار خراساني را خواستگاري مي كند و استوار خراساني به دنبال دزد سابقه دار محله به نام جعفر پاچناري است و اطلاع ندارد كه اين دزد همان برادر خواستگار عاطفه است، با ازدواج خواهرش و جواد موافقت مي كند. اما بالاخره بعد از تعقيب و گريز طولاني، روز عروسي جواد و عاطفه، استوار خراساني موفق مي شود دزد سابقه دار جعفر پاچناري را دستگير كند.

گریز از مرگ 1374

شاهين، پسر مرد ثروتمندي به نام صفاري كه مبتلا به سرطان است، با شيرين، دختر جباري ـ كه او نيز وضع مالي خوبي دارد و در چند معامله با صفاري شريك بوده ـ ازدواج مي كند. صفاري قصد دارد با كمك جباري و برادر او ناصر، زميني را در شمال ـ كه در آن مدرسه اي ساخته ـ خراب كند و ويلايي بسازد. او متوجه مرگ زودهنگام خود در آينده اي نه چندان دور مي شود و از همه دوري مي كند، جز پيرمردي به نام فرزانه، كه در ساخت مدرسه با اهالي خير شريك بوده است. صفاري به تشويق فرزانه، زمين را به آموزش و پرورش مي بخشد. اما ناصر به تحريك برادرش، پس از آن كه نمي تواند صفاري را از اين كار منصرف كند، با اتومبيل صفاري را مجروح مي كند و در بيمارستان نيز قصد خفه كردنش را دارد، كه فرزانه سرمي رسد و مانعش مي شود. در اين بين، جباري و ناصر تصميم مي گيرند براي خراب كردن مدرسه، شخصاً اقدام كنند. آنها به شمال مي روند و راننده بولدوزري را مأمور اين كار مي كنند. اما شاهين سرمي رسد و مانع آنها مي شود. فرزانه نيز با نيروي انتظامي به كمك شاهين مي آيد و جباري و ناصر دستگير مي شوند.