برچسب محمود بصیری

جمیل 1366

جميل، كارگر بارانداز، با خانواده اش در اتاقي اجاره اي در خانه اي بزرگ زندگي مي كند. يك سياسي تبعيدي، يك پاسبان و...، مستاجران ديگر خانه هستند كه مدام با صاحب خانه درگير هستند. پدر جميل در خانه اسميت، كه رييس شركت حمل و نقل ايران و انگليس است و قاچاق اسلحه مي كند به كار مشغول است. جميل پدر را از ادامه كار در خانه اسميت بازمي دارد و به همين دليل اسميت با او درگير مي شود. جميل چند صباحي به زندان مي افتد و پس از مرخص شدن به كمك ساير مستأجران و به انتقام فرزندش كه در دوره اقامت او در زندان فوت كرده است، با اسميت و عواملش مبارزه مي كند.

مجنون 1369

ناصر براي تهيه پول كه صرف مداواي بيماري قندش و بهبود زندگي بي سروسامان خود و دوستش منوچهر كند،‌ به خواسته شخصي به نام صفدري براي بمب گذاري در يكي از مناطق پرازدحام جنوب شهر تهران، تن مي دهد. ولي در اثر روبرو شدن با مسائلي در محل مورد نظر، از تصميمش منصرف مي شود و بمب را از آنجا دور مي كند. صفدري كه خود از يك گروه ناشناس دستور مي گيرد، درصدد برمي آيد ناصر را به خاطر اين نافرماني از بين ببرد. ناصر در حين درگيري با صفدري فرار مي كند و به دوستش منوچهر پناه مي آورد. در همين گيرودار، بيماري ناصر شدت مي گيرد و نياز به انسولين پيدا مي كند. منوچهر به تعميرگاه محل كارش مي آيد تا پولي را كه نزد يكي از كارگران امانت گذاشته، بگيرد. بر سر پس گرفتن پول، با وي درگير مي شود و ناخواسته باعث مي شود دست كارگر به داخل اسيد فرو برود. منوچهر در حين فرار با صفدري روبرو مي شود و صفدري با اتومبيلش او را نجات مي دهد. ولي در ادامه مسير،‌ منوچهر به خاطر ترس از صفدري، تلاش مي كند از اتومبيل خارج شود و در طي اين كشاكش به بيرون مي افتد و به شدت زخمي مي شود. از آن سو ناصر كه با كمك پيرمردي نابينا و همسر او نجات يافته، با صفدري مواجه مي شود و مجدداً با صفدري گلاويز مي شود. صفدري پس از مجروح كردن ناصر،‌ درصدد زنده‌بگور كردنش برمي آيد ولي ناصر با بيل ضربه اي به سر او مي زند كه منجر به مرگش مي شود و سپس جسد منوچهر را به دوش مي كشد و باغ را ترك مي كند.

بدون شرح 1381

بدون شرح ماجرای دفتر یک هفته نامه شهر قشنگ است که در حال ورشکستگی است اما سردبیر و کارکنان و مدیر این هفته نامه در تلاش هستند تا هفته نامه شهرقشنگ را نگه دارند و این باعث به‌وجود آمدن ماجراهای جالب مجموعه تلویزیونی بدون شرح می‌شود.

مهریه بی بی 1373

«بي بي» براي نجات «كوكب» از يك ازدواج اجباري، سند قطعه زميني را كه مهريه‌اش است براي فروش، به بنگاه معاملات ملكي «اسدي» مي‌برد. دلال ديگري به نام «شكوري» كه از مدت‌ها پيش در پي خريد اين زمين بوده، پي مي‌برد كه «بي بي» از قيمت واقعي زمينش بي اطلاع است. دو بنگاهدار همدست مي‌شوند تا زمين را مفت و ارزان از چنگ «بي بي» درآورند. اما اتفاقي كه پيش مي‌آيد نقشه آن‌ها را عقب مي‌ اندازد. سرانجام بي بي زمين را به يك سازمان خيريه واگذار مي كند و...

خسوف 1371

خسرو چند قاچاقچي اشياي عتيقه را با وانت به گورستان مي برد تا آن ها جسد موميايي شده ي زني را از گور درآورند. خسرو در مسافرخانه اي به سارا برمي خورد كه به جسد شباهت دارد. سارا از خسرو مي خواهد كه او را در يافتن شوهرش كمك كند. شوهر سارا قرار است شب هنگام به مسافرخانه بيايد، اما صاحب مسافرخانه مانع از ماندن زن در آنجا است. خسرو با سارا به كاروانسراي قاچاقچي ها مي رود، اما كسي را درآنجا نمي يابد. درمسافرخانه نادر، برادر سارا، و پسر عمويش فريبرز، كه به سارا علاقمنداست و عمويش فتاح به انتظار سارا نشسته اند. فريبرز و نادر با خسرو گلاويز مي شوند. اما با دخالت مردم سارا به همراه خسرو مي گريزد و به خانه ي پيرزني پناه مي برند. فريبرز و نادر به كمك پليس به خانه ي پيرزن وارد مي شوند و سارا را با خود مي برند. اما سارا از دست آن ها مي گريزد و از خسرو مي خواهد تا او را به گورستاني در خارج شهر برساند. نادر و فريبرز و فتاح آن دو را تعقيب مي كنند و با يافتن شناسنامه ي سارا درمي يابند كه موضوع ازدواج او صحت دارد. اتومبيل آن ها با وانت خسرو تصادف مي كند و وانت از جاده منحرف مي شود. در گورستان نادر اعتراف مي كند كه شوهر سارا را به قتل رسانده و همان جا دفن كرده است. فريبرز خود را از معركه كنار مي كشد و با آتش سيگار او اتومبيل فتاح در آتش مي سوزد. سارا و خسرو از محل حادثه دور مي شوند.

الو!الو! من جوجوام 1373

«خانم بزرگ» مصمم است تا گردن بند معروف به «آينه جادو» را به نوه‌اش «ريحان» ببخشد، اما «نيمتاج خانم» دختر طرد شده خانم بزرگ و هم چنين پسرش كه نمي‌خواهند اين امر صورت گيرد با كمك دو سارق (جهانگير و عبدالله) تصميم به سرقت گردن بند مي‌گيرند. سارقين، به هنگام فرار سوار اتومبيل «صميمي» (عروسك ساز نمايش كودكان) و ساكن منزل «خانم بزرگ» شده و از صحنه دور مي‌شوند در حاليكه عروسك‌هاي «جوجو» و «ميو» نيز سوار ماشين هستند. عروسك‌ها، گردن‌بند را پس گرفته و رهبري عمليات گرفتاري سارقان را عهده‌دار مي‌شوند و با ياري سازنده‌شان، موفق مي‌شوند تا گردن‌بند، مطابق خواست «مادربزرگ» به «ريحان» برسد...

کمیته مجازات 1377

رضا تفنگچي نظر ابوالفتح ميرزا را جلب مي كند. در تهران سالهاي1295 (جنگ جهاني اول) گروهي وطن خواه كميتة مجازات را براي نابودي خائنين تشكيل داده اند. رضا با هدايت شدن از سوي ابوالفتح ترورها را آغاز مي كند.

شریک زندگی 1373

نوري كه قبلاً از همسرش مهري جدا شده، بار ديگر با او ازدواج مي كند. آنها در كارخانه رنگ سازي شان نصف به نصف شريكند. از طرفي حيدر نگهبان كارخانه، كه به دروغ طي نامه هايي به دخترش در آمريكا، خود را مديرعامل معرفي كرده، با شنيدن خبر ورود دخترش بي بي گل و شوهر او اسدي به ايران، بيمار مي شود. نوري و مهري به همراه خواهر نوري، تصميم مي گيرند به طور موقت، حيدر را به عنوان مديرعامل به دختر و دامادش معرفي كنند. ماجرا به خوبي پيش مي رود تا آن كه ميرزايي حسابدار كارخانه، خبر ورشكستگي كارخانه را پيش مي كشد. نوري و مهري براي جلوگيري از ورشكستگي، تصميم به فروش كارخانه مي گيرند و بي بي گل و اسدي، براي خريد كارخانه اظهار تمايل مي كنند. اما روزي كه قرار است معامله صورت بگيرد، ميرزايي كه از رفتارش پشيمان شده، اعتراف مي كند كه به قصد خريد كارخانه اظهار تمايل مي كنند. اما روزي كه قرار است معامله صورت بگيرد، ميرزايي كه از رفتارش پشيمان شده، اعتراف مي كند كه به قصد خريد كارخانه، به عمد صورت هاي مالي را دستكاري كرده است. بي بي گل و اسدي كه از طريق ميرزايي شغل اصلي حيدر را فهميده اند، تصميم مي گيرند در ايران ماندگار شوند و نيمي از سهم كارخانه را از نوري و مهري بخرند.