برچسب محمد کاسبی

مرگ دیگری 1361

يك فرمانده ي عالي رتبه ي نظامي در تدارك جنگي بزرگ است كه منجر به نابودي هزاران نفر خواهد شد. چند دقيقه پيش از عمليات، هنگامي كه در اتاق جنگ خود را براي شروع كار آماده مي كند، با فرد ناشناسي روبرو مي شود. او كه اتاق را نفوذناپذير مي دانسته با پرخاش و ترس با ناشناس روبرو مي شود. اما در مي يابد كه ناشناس در واقع مأمور ستاندن جان او است. ژنرال در لحظه هاي كوتاهي كه به مرگش مانده است زندگي سراسر جنايتش را مرور مي كند.

بحران 1366

در آخرين روز حكومت محمدرضا شاه، وقتي كاخ هاي سلطنتي مورد هجوم مردم قرار مي گيرد، چند تن از افراد وابسته به رژيم در كاخي مخفي مي شوند. آن ها كيفي را كه حاوي اسناد محرمانه و جواهرات و اسكناس بوده در محوطه كاخ مخفي مي كنند و اقدام به خودكشي دسته جمعي مي كنند. اما يكي از آن ها اتفاقي زنده مي ماند و از كشور فرار مي كند و به آمريكا مي رود و در آن جا با ساير عوامل رژيم نقشه اي را طرح مي كنند كه بتوانند اسناد و جواهرات كيف داخل محوطه كاخ را تصاحب كنند اما وقتي به كشور باز مي گردند در حين اجراي نقشه خود دستگير و كشته مي شوند.

پناهنده 1372

«بنفشه» و «سعيد» زن و شوهري هستند كه ده سال را در خارج از كشور با فعاليت در گروههاي مخالف سپري كرده اند، به رغم مخالفت مافوقشان معروف به زاپاتا به ايران فرار مي كنند. آنها فكر مي كنند كه زاپاتا كشته شده است. در حاليكه او براي كشتن و يا باز گرداندن آنها به ايران آمده است. «سعيد» و «بنفشه» به طور اتفاقي با «علي» يك بسيجي كهنه كار و راسخ آشنا مي شوند و در خانه او پناه مي گيرند. سرانجام زاپاتا خانه علي را فرا مي گيرد و در غياب او به آنجا مي رود. در درگيري نهايي زاپاتا كشته مي شود و همسر علي كه به خاطر اختلاف عقيده از خانه رفته بود، همراه با دخترش به نزد آنها باز مي گردد.

دو چشم بی سو 1362

مشهدي ايمان عشق رفتن به جبهه را در سر دارد براي همين بدهكاري هايش را تسويه مي كند، دخترش را به خانه بخت مي فرستد و فرزند نابينايش را از روستا به بيمارستاني در تهران مي برد، وليكن دامادش و پسرش زودتر از او به جبهه مي روند و با شهادت داماد و مجروح شدن پسرش و همينطور براي كمك به خانواده هاي بي سرپرست روستا، مشهدي ايمان در روستا ماندگار مي شود، ولي براي اينكه مشكلات رفتن به جبهه از سر راهش برداشته شود به امام رضا پناه مي برد و همان جاست كه شفاي فرزندش را مي گيرد.

توبه نصوح 1361

لطف علي خان كارمند با سابقه بانك ناگهان سكته مي كند و مي ميرد. اما هنگام دفن وي اطرافيان مطلع مي شوند كه او زنده است و از جا بر مي خيزد . اطرافيان شگفت زده مي شوند، اما اين بازگشت از مرگ لطف علي خان را به تفكر وا مي دارد و او تصميم مي گيرد كه از تمام افرادي كه او را مي شناسند حلاليت بطلبد. اما غافل از اينكه توبه را نمي تواند به راحتي بدست بياورد.

استعاذه 1362

پنج انسان سرگشته در يك سفر رويائي و بدون شروع و پايان با وسوسه هاي شيطان روبرو مي شوند. در گذر از اين سفر، يكي از آن ها از جمع مي گريزد و در دريا جان خود را از دست مي دهد. نفر دوم خودكشي كرده و سومين نفر نيز كه قصد كشتن ديگري را داشت خود كشته مي شود. نفر چهارم خود را به دريا زده و غرق مي شود و بالاخره نفر آخر گروه با تلاش فراوان توان مقابله با وسوسه هاي شيطاني را بدست مي آورد و بدين ترتيب به رستگاري مي رسد.

براده های خورشید 1374

«علي» پس از اطلاع از مجروح شدن پدرش در جبهه، عازم مناطق جنگي مي شود. يكي از هم رزمان پدر او را در اين سفر همراهي مي كند. آن دو به خط مقدم مي روند. پدر به شهادت رسيده است و پيكر او در نقطه اي قرار گرفته كه امكان دسترسي به آن ميسر نيست «علي» بين بازگشت به خانه و ماندن در جبهه، ماندن را بر مي گزيند و عمليات آغاز مي شود...