برچسب محمدعلی ورشوچی

من زمین را دوست دارم 1372

«خسرو» كه كارش رانندگي تاكسي است، يك شب با موجودي فضايي كه خود را «خپيت» مي‌نامد، روبرو مي‌شود. رفتار غير عادي و پيش‌بيني نشده «خپيت» مشكلاتي براي «خسرو» پديد مي‌آورد. «خسرو» علت حضور «خپيت» در زمين را نمي‌داند تا اينكه زني فضايي نيز به زمين مي‌آيد. و اوست كه فاش مي‌كند كه «خپيت» به لحاظ مخالفت فرماندهان سياره با نفس ازدواج او، به زمين تبعيد شده است. به زودي پاي موجودات فضايي ديگر كه قصد بازگرداندن زن و مرد فضايي را دارند به زمين گشوده مي‌شود. بين دو گروه نبردي در مي‌گيرد اما در نهايت، با قول فرماندهان سياره، كه زن و مرد فضايي در صورت بازگشت به سياره‌شان مي‌توانند ازدواج كنند، غائله خاتمه مي‌گيرد.

کفشهای میرزانوروز 1364

ميرزا نوروز عطار، حاضر نيست كفش هاي خود را كه هفت لايه وصله خورده و مدت ها است غير قابل استفاده شده دور بيندازد و كفشهاي نو بخرد. مردم شهر ميرزا رابه دليل كفش هاي مندرسش مسخره مي كنند و زن و فرزندان و عروس و دامادش به دليل اين لجاجت او را ترك مي كنند. اما ميرزا كه خود را يكه و طرد شده مي بيند با اكراه به خريدن كفش هاي نو رضايت مي دهد؛ اما اين بار كفش هاي كهنه هستند كه او را رها نمي كنند: زمين، آسمان، درياچه، چاه آب و خرابه هاي شهر كفش هاي ميرزا را نمي پذيرند و هر بار به شكلي جنجال آفرين كفش ها به او باز گردانده مي شوند و مشكل ها و دردسرهايي برايش پديد مي آورند. در آخرين مشكلي كه كفش ها براي ميرزا فراهم مي آورند حاكم شهر حكم به قصاص او مي دهد، اما در واپسين لحظه از مرگ خلاصي مي يابد و به خواست خودش و حكم حاكم كفش ها در آتش سوزانده مي شوند و ميرزا نزد همسر و فرزندان خود باز مي گردد.

رویای نیمه شب تابستان 1373

تهران، جنگ جهاني اول. قلي، برادر كوچكتر خانواده اي سنتي و تهراني، داخل پاتيل يخ در بهشت مي افتد و يخ مي زند. اعضاي خانواده كه گمان مي كنند قلي براي يافتن دختر عمه اش به نام مخموره از خانه خارج شده، ردي از او نمي يابد.
تهران، 1373. نود و نه سال از وصيت آقابزرگ مي گذرد و حالا مي توان باغ و خانه سنتي را خراب كرد. هر يك از وارثان براي اين محل نقشه اي دارد: يكي قصد برپايي سالن آرايش و زيبايي دارد، يكي به مدرسه غيرانتقاعي مي انديشد و ديگري قول واگذاري زمين را به يك بساز و بفروش داده است. اما شكسته شدن پاتيل يخ در بهشت و به هوش آمدن عموقلي، پيش بيني هاي برادرزاده هايش را به هم مي ريزد. آنها براي جلوگيري از حيرت و سرگرداني قلي، و نيز به جهت جلب رضايت او براي كوبيدن باغ و خانه، به شكل اطرافيان عمو در هشتاد سال قبل درمي آيند. از طرفي، مرجانه ـ مستخدم خانه ـ به عنوان مخموره، نامزد قلي معرفي مي شود تا به اين وسيله بازماندگان از محل صندوقچه جواهراتي كه قلي هنگام يخ زدن به همراه داشته باخبر شوند. اما قلي از حرف هاي چند بازيگر محلي كه در نقش قزاق ها بيرون از خانه كشيك مي دهند، درمي يابد چگونه فريب خورده است. با كمك ماندگار ـ مستخدم پير خانه ـ قلي وصيت نامه اي تازه تنظيم مي كند و باغ و ملك را دست نخورده در اختيار نسل هاي بعدي قرار مي دهد. صندوقچه جواهرات نيز خرج ازدواج قلي با مرجانه مي شود.

آقای بخشدار 1370

خبرنگاري با قطار وارد زادگاهش مي شود و از همان بدو ورود خاطرات خود را كه مربوط به سال هاي گذشته است مرور مي كند، خبرنگار كه براي يك روزنامه محلي قلم مي زده تلاش دارد تا پرده از روي فساد و اختلاس مسئولان شهر بردارد. اما شهردار با نفوذي كه در قدرت مركزي دارد مانع از افشاگري هاي خبرنگار جوان مي شود. در چنين وضعي بخشدار جديدي وارد شهر مي شود و از همان آغاز تصميم مي گيرد كه بر نابرابري ها و بي عدالتي ها خاتمه دهد. مسئولان شهر از فرماندار مي خواهند كه براي جلوگيري از اغتشاش و ناامني در شهر چاره اي بينديشد. بخشدار خوش خيال با حكم فرماندار از كار بركنار مي شود، اما همزمان خبرنگار عوامل فاسد شهر را افشا مي كند. خبرنگار به ملاقات بخشدار بركنار شده مي رود كه قصد دارد شهر را ترك كند.

مستاجر 1371

حميد كه با پدرش اختلاف دارد همراه با همسرش مريم خانه ي پدري را ترك مي كند و در آپارتماني اجاره اي ساكن مي شوند كه پيرمرد و پيرزني بدقلق صاحب آن هستند و مستأجرهاي بچه دار را نمي پذيرند. مريم كه باردار است تلاش مي كند كه صاحب خانه و همسايه ها از باردار بودن او مطلع نشوند. پيرمرد و پيرزن صاحب خانه درصدد برمي آيند تا مداركي دال بر آبستن بودن مريم پيدا كنند و به همين منظور او و شوهرش را تحت نظر مي گيرند. روزي صاحب خانه يكي از مستأجرها را كه سه فرزند دارد با حكم قانون وادار به تخليه ي آپارتمانش مي كند. حميد دوشادوش مستأجر رانده شده شهر را براي پيدا كردن سرپناهي مناسب زير پا مي گذارد. اما نتيجه اي نمي گيرد و سرانجام در برابر تقاضاي مادرش كه او را به سكونت در خانه ي پدري دعوت مي كند تسليم مي شود.

تحفه هند 1373

حسن به خاطر بيكاري به هر كاري حتي دزدي دست مي زند تا اينكه دايي او برايش چند محل مختلف كار پيدا مي كند اما حسن سر هيچ كاري دوام نمي آورد تا اينكه بالاخره حسن به عنوان شاگرد حجره ي حاجي به كار مشغول مي شود و در همين هنگام به فرنگيس دختر آقاي زماني كه از همسايگان حاجي است علاقمند مي شود. حاجي به علت زرنگي حسن به او پيشنهاد وارد كردن 10 تن چاي از هند را مي دهد كه چاي ها به نام حسن وارد شود اما سود آن نصف شود، در پي قبولي اين پيشنهاد از طرف حسن، آقاي زماني با اغفال او، تصميم كلاهبرداري از حاجي مي گيرد و در مقابل به حسن قول دختر خود را مي دهد اما فرنگيس حاضر به ازدواج با يك كلاهبردار نمي شود. جنگ ايران و عراق شروع مي شود و قيمت چاي چند برابر مي شود اما چون در حادثه اي حسن با فرنگيس از نزديك روبرو مي شود و از عقيده ي فرنگيس مطلع مي شود از حاجي عذر خواهي مي كند و سهم او را بطور كامل مي دهد و با فرنگيس ازدواج مي كند.

بدلکاران 1376

فیروز، سال هاست که در سینما به عنوان بدل کار فعالیت می کند. او سال هاست که مخارج تحصیل برادرش را در خارج فراهم می کند. حالا او که پزشک شده است خبر می دهد که به همراه نامزدش و پدر او که مرد متمولی است قصد سفر به ایران دارد. مشکلی در بین است، در همه ی سال هایی که برادر فیروز به تحصیل اشتغال داشته، گمانش این است که فیروز تهیه کننده و کارگردان مشهوری در سینما است. مشکل بزرگی است، اما خانم سرمد کارگردان آخرین فیلم او- و بقیه همکارانش سعی می کنند این مشکل را برطرف کنند و اگر چه موانعی در این راه پیش می آید، اما در نهایت، جامعه سینمایی او را یاری می کند که وجهه ساخته شده را نزد خانواده برادرش حفظ کنند.

شریک زندگی 1373

نوري كه قبلاً از همسرش مهري جدا شده، بار ديگر با او ازدواج مي كند. آنها در كارخانه رنگ سازي شان نصف به نصف شريكند. از طرفي حيدر نگهبان كارخانه، كه به دروغ طي نامه هايي به دخترش در آمريكا، خود را مديرعامل معرفي كرده، با شنيدن خبر ورود دخترش بي بي گل و شوهر او اسدي به ايران، بيمار مي شود. نوري و مهري به همراه خواهر نوري، تصميم مي گيرند به طور موقت، حيدر را به عنوان مديرعامل به دختر و دامادش معرفي كنند. ماجرا به خوبي پيش مي رود تا آن كه ميرزايي حسابدار كارخانه، خبر ورشكستگي كارخانه را پيش مي كشد. نوري و مهري براي جلوگيري از ورشكستگي، تصميم به فروش كارخانه مي گيرند و بي بي گل و اسدي، براي خريد كارخانه اظهار تمايل مي كنند. اما روزي كه قرار است معامله صورت بگيرد، ميرزايي كه از رفتارش پشيمان شده، اعتراف مي كند كه به قصد خريد كارخانه اظهار تمايل مي كنند. اما روزي كه قرار است معامله صورت بگيرد، ميرزايي كه از رفتارش پشيمان شده، اعتراف مي كند كه به قصد خريد كارخانه، به عمد صورت هاي مالي را دستكاري كرده است. بي بي گل و اسدي كه از طريق ميرزايي شغل اصلي حيدر را فهميده اند، تصميم مي گيرند در ايران ماندگار شوند و نيمي از سهم كارخانه را از نوري و مهري بخرند.