برچسب محمدعلی ورشوچی

پشت دیوار شب 1376

پدر اسماعيل مديرعامل يك شركت ساختماني است و درست زمانيكه اسماعيل قصد رفتن به ژاپن را دارد، پدر بيمار مي شود و اسماعيل ناچار از رفتن به ژاپن صرف نظر مي كند، چراكه با رفتن او شركت منحل مي شود و نامزدش را هم از دست مي دهد. بدين ترتيب او مديرعامل مي شود و با زهرا ازدواج مي كند، اما بعد از گذشت چند روزي به دليل بدبين شدن دولت به عملكرد شركت ها ـ مردم براي دريافت سهام خود به شركت هجوم مي آورند و همسر اسماعيل مجبور مي شود كه تمام پس انداز خود را به سهامداران بدهد. در عين حال عموي اسماعيل هم پول هاي شركت را گم مي كند و اسماعيل ناراحت شده به خودكشي فكر مي كند، اما مردي در هيئت يك ناجي از غيب به كمكش مي آيد و آرزوي اسماعيل را كه اي كاش هرگز به دنيا نمي آمد عملي مي كند وليكن اسماعيل از موقعيت جديد خود پشيمان مي شود و ناجي كمك مي كند تا او به زندگي واقعي خود بازگردد.

تعطیلات تابستانی 1374

رامين و امين دو برادر دوقلو هستند كه تفاوت هاي زيادي با هم دارند. رامين بازيگوش است و هر سال تجديد مي آورد و امين درس خوان و تيزهوش است. امتحانات آخر سال نزديك است و پدر امين و رامين به رامين مي گويد كه امسال هم اگر تجديد شود بايد به تعميرگاه استاد كمال برود. نتايج امتحانات را اعلام مي كنند و جاي تعجب است كه در اثر اشتباهي، رامين قبول مي شود و امين مجبور مي شود به تعميرگاه برود. چند روز بعد نامه اي از آموزش و پرورش مي رسد كه از امين دعوت شده در كلاس هاي يك اردوي آموزشي شركت كند. امين با اضافه كردن يك «ر» به اول اسم خود نامه را به رامين مي دهد و به اين ترتيب رامين به اردو مي رود، او كه از كلاس هاي درس راضي نيست مي خواهد سرجاي خود باشد، اما امين از حضور در تعميرگاه راضي است. پدر پس از مدتي از ماجرا باخبر مي شود و رامين را تنبيه مي كند و اجازه نمي دهد او براي اجراي سرود پاياني اردو در مدرسه حاضر شود، وليكن امين با كمك دوستان رامين و همكاري يكي از معلميني كه از جابجائي آنها باخبر بوده در مراسم حاضر مي شود و سرود را اجرا مي كند و موفق به كسب جايزه مي شود ولي در جمع حاضرين خود را لايق جايزه نمي داند، اما امين اعلام مي كند كه او باهوش و بااستعداد است و جايزه به او تعلق دارد.

بدل 1372

صفدر كوكبي در فيلم هاي فارسي به عنوان بدل بازي مي كند و به صفدر استالونه معروف است. اعضاي يك گروه صهيونيست كه رهبري آن به عهده ي يكي از اعضاي موساد است صفدر را به جاي يكي از همكاران فراري خود به نام اردشير سرلك دستگير مي كنند و از او مي خواهند كه ميكروفيلمي را تحويل آنها بدهد. صفدر به كمك شيرين، نامزد سرلك، مي گريزد. صفدر براي ياري رساندن به پليس مي پذيرد كه نقش اردشير سرلك را بازي كند و مأموران را در جريان فعاليت آنها بگذارد. فرخ، برادر شيرين، به دست صهيونيست ها كشته مي شود و صفدر ارتباط خود را با پليس براي شيرين برملا مي كند. سرلك به دست صهيونيست ها گرفتار مي شود و صفدر به جاي او براي تحويل دادن ميكروفيلم به منطقه اي مرزي مي رود. اما او و شيرين لو مي روند و اعضاي گروه تصميم مي گيرند آن دو را به جرم خيانت بسوزانند. با حضور مأموران اعضاي گروه كشته و متفرق مي شوند و صفدر با آويزان شدن به هلي كوپتري كه حامل رهبران گروه است آنها را از پا در مي آورد و هلي كوپتر را سالم به زمين مي نشاند.

تهران روزگار نو 1378

قبل از شهريور 1320 ، رضاشاه امر به سر شماري مي كند. او در تنها سفر خارجي اش (به تركيه) دريافته كه آتاتورك نفوس تركيه را از همين طريق مي داند. شيوه ي سر شماري متفاوت است: همه بايد درخانه ها باشند تا سرشماري درست از كار در بيايد. عده اي از عوامل نظميه از اين خلوت و قرق بهره مي گيرند و يك جواهر فروشي را در لاله زار غارت مي كنند. غافل ازاين كه قطعه اي از جواهرات عروس خان مظفر درميان جواهرات سرقت رفته است. خان مظفر رئيس نظميه را احضار مي كند و سر پاس نظميه چاره ي كار رابه مفتش شش انگشتي مي سپارد. يافتن جواهر موجب محبوبيت شش انگشتي نزد خان مي شود. بااشغال طهران در شهريور 1320 شيرازه ي همه ي امور از هم مي پاشد و مفتش تبديل به آدم خاصه ي خان مظفر مي شود. او درمأموريتي خصوصي به دستگيري مردي مي رود كه خان مظفر از جواني به دنبال اوست تا در اين زمانه ي آشوب، هم از هنرش بهره بگيرد و هم حساب هاي گذشته را با هم تسويه كنند.

آدمک ها 1380

مراد كه از نوجواني به دليل جرايم مختلف در زندان بوده، پيش از آزاد شدن به سراغ پيرمردي به نام حشمت مي رود كه مراد بسيار مديون اوست. پيرمرد از او مي خواهد پس از آزادي سراغ زني به نام شهره كه باتوقش در يك پارك است برود و او را بكشد. در قبال آن قول مي دهد تمام ارثيه اش را شامل اتومبيل، ويلا و خانه اي در دبي به او ببخشد. مراد از زندان آزاد مي شود و چون خانه و جا و مكاني ندارد، مستقيم به همان پارك مي رود و با مردي معتاد و پسر نوجوانش نيما آشنا مي شود. آنها از سر بي پولي و مراد هم براي اينكه خود را سرگرم كند تا شهره به پارك بيايد، با هم شروع به معركه گيري مي كنند. نقاش جواني به نام كامران هم با آنكه آدمي ثروتمند است، به پارك پناه آورده و آنجا نقاشي پرتره مي كشد. مرد معتاد مي ميرد و نيما و مراد به تنهايي معركه گيري مي كنند و پول درمي آورند. طلبكاران پدر نيما به سراغش مي آيند و قصد دارند به جاي طلبشان نيما را با خود ببرند، اما نيما در واقع دختراست، سعي مي كند رابطه اش را با او محدود كند و او را نزد مادربزرگش در شمال بفرستد، اما نيما قبول نمي كند چون دلبسته مراد شده است. مراد در اين مدت متوجه آمد و رفت شهره به پارك شده، اما نمي تواند به هدفش كه كشتن اوست برسد. تا اينكه از طريق پسر نقاش، نشاني او را پيدا مي كند و به سراغش مي رود، اما در مواجهه با شهره به حقايقي ديگر مي رسد و درمي يابد كه حشمت در واقع باعث بدبختي شهره و مرگ تنها پسرش اميد شده است. مراد از قتل او پشيمان مي شود و وقتي از خانه خارج مي شود نيما را مي بيند كه منتظر اوست و اين بار او نيز به دختر ابراز علاقه مي كند. از آن سو طلبكاران پدر نيما كه او را تعقيب كرده اند مجدداً قصد دزديدن نيما را دارند، ولي مراد با آنها درگير مي شود و نهايتاً نيما با ضربه سنگي يكي از آنها را مي كشد. نيما به زندان مي افتد و مراد در ديداري كه با او دارد مي گويد منتظرش مي ماند تا از زندان بيرون بيايد و با هم به شمال بروند.