برچسب محمدعلی ورشوچی

آرایشگاه زیبا 1369

اسد خمارلو آرایشگری است که با آن که سن بالایی دارد، هنوز ازدواج نکرده و همین امر منجر به این می‌شود که هرکدام از دوستانش، شخصی را برای ازدواج، به او معرفی کنند. این قضیه تا جایی پیش می‌رود که پسر خسته شده و سعی می‌کند به زندگی خود سر و سامانی بدهد. در هر قسمت از داستان، پسر به همراه مادر و خواهرش به خواستگاری می‌رود ولی هیچ‌یک سودی ندارد تا این‌که با خانمی آشنا می‌شود.

زیر بازارچه 1377

داستان‌های این مجموعه نمایشی، حکایت کسبه و اهالی باصفای کوچه‌بازارهای قدیم تهران است که در غم و شادی یکدیگر شریک بودند.

زیر آسمان شهر 1380

در این سریال، در قالب روایتی طنز، زندگی قشرهای مختلف شهر در کنار یکدیگر به تصویر کشیده شده‌است. تمام داستان در قسمت اول در یک آپارتمان می‌گذرد که چند همسایه در آن زندگی می‌کنند؛ از جمله یک دکتر و پسرش، زن و شوهری جوان و پیرزنی با دخترش.

پهلوانان نمی میرند 1376

این مجموعه تلویزیونی داستانی در زمان قاجار را روایت می‌کند در شهر تهران که پهلوانان ورزش باستانی مورد اعتماد و احترام همه مردم بودند. ناگهان پهلوان اول پایتخت کشته می‌شود. در ادامه شخصیتهای دیگری چون پهلوان جواد کشته می‌شوند. در این راستا پهلوان نصرت فرزند اول پهلوان خلیل مرحوم پیگیر قضایای قتلهای مرموز شده و درمی یابد قتلها زیر سر یک فرد متظاهر و مکار (پهلوان اسد و دو شاگردش) است که در میانه داستان کنسول روس با انگیزه قتل سید محمد واعظ نیز با آنها همداستان شده‌است؛ ضمنا شازده معتمد و لوطی اصلان راهزن نیز تصادفا از هویت قاتلان مطلع شده اند. در انتها پهلوان نصرت به یاری دو تن از مریدانش (ارسلان و حشمت زرین) و پهلوان قلیچ و یک افسر نظامی باوجدان (میرزاعلی) قاتلان را به سزای اعمالشان می‌رساند.

دارا و ندار 1389

تیمور گلچین مرد مسن، خودخواه و ثروتمندیست که تمامی دارائیش را فروخته و در امر ساختمان سازی در دوبی سرمایه گذاری کرده و برای همیشه به آنجا می رود. در مسیر فرودگاه او با حاجی فیروزی برخورد لفظی پیدا می کند و حاجی فیروز به او از آه مظلوم و عدم ثبات روزگار میگوید. در دوبی تیمور به طور غیر منتظره ای با عوارض بحران اقتصادی جهانی مواجه می شود و میفهمد شریک ایرانی اش فرار کرده است و…

خودرو تهران-11 1376

در هر قسمت از این مجموعهٔ تلویزیونی، همراه با یک اتومبیل پراید هاچ‌بک که خرید و فروش می‌شود، به زندگی آدم‌های مختلفی با ماجراهای گوناگون وارد می‌شویم.

شب دهم 1380

داستان در اواخر حکومت رضاشاه در تهران رخ می‌دهد. فردی به نام حیدر خوش‌مرام که از لات‌های تهران قدیم است، خواهان ازدواج با دختری از تبار قاجار می‌شود و آن دختر شرط ازدواج با حیدر را اجرای تعزیه در ده شب ماه محرم قید می‌کند، اتفاق‌هایی که در جریان تعزیه برای حیدر رخ می‌دهد شخصیت او را دگرگون می‌کند و انسانی پاک و با ایمان می‌شود. چون در زمان حکومت رضا شاه تعزیه قدغن بوده حیدر مجبور به اجرای تعزیه دور از چشم آژان‌ها می‌شود در این بین دوست حیدر به نام یاور به کمک او می‌آید و با کمک هم موفق به اجرای تعزیه در نه شب اول می‌شوند؛ از طرفی عمه شاهزاده قجری در پرونده ای جنایی دخیل می شود و در نتیجه پای یک سرگرد سنگدل تأمینات (اداره آگاهی قدیم) به ماجرا باز می‌شود. او قصد دارد حیدر را به قتل رسانده و به مراد دلش که ازدواج با آن شاهزاده قجری است برسد.

او برای این کار حاضر است هر مانعی را از سر راه خود بردارد او یاور را تهدید می‌کند که اگر به همکاری با حیدر ادامه دهی به زندان می‌روی و باید ازدواج با دختر مورد علاقه ات را فراموش کنی اما اگر در حین اجرای تعزیه حیدر را طوری به قتل برسانی کاری می‌کنم تا تو به زندان نروی و او را وادار به کشتن حیدر می‌کند یاور در این امر دو دل است و سرانجام شب دهم فرا می‌رسد و سرگرد که در میان تماشاچی‌های تعزیه است وقتی می‌بیند یاور تمایلی به کشتن حیدر ندارد به طرف او شلیک کرده و او را به قتل می‌رساند در همین حین مأموران نظمیه که از موضوع اطلاع پیدا کرده‌اند به محل تعزیه هجوم آورده و با مردم عزادار درگیر می‌شوند سرگرد برای این که کارش را تمام کند با حیدر درگیر شده و قصد شلیک به او را دارد که حیدر با شمشیر ضربه مهلکی به او وارد کرده و او را از پا درمی‌آورد اما در همین حین یکی از مأمورین نظمیه به طرف حیدر شلیک می‌کند او که در حال مرگ است برای آخرین بار شاهزاده قجر را می‌بیند و با او وداع می کند و حرف‌هایی می‌زند که از آن حیدر لات بعید است و فقط از دهان مؤمنی تمام عیار بیرون می‌آید و این گونه می‌شود که عاشق به معشوقش نمی‌رسد. در پایان حیدر دست در دست رفیقش یاور، جان به جان آفرین تسلیم کرد.

طائل 1363

طائل ــ افسر ژاندارمري كه سال ها در بلوچستان بوده است ــ مأموريت مي يابد تا براي شناسايي باندهاي قاچاق مواد مخدر و اسلحه به بلوچستان برود و بدون اطلاع پاسگاه ژاندارمري وظيفه ي خود را انجام بدهد. از مركز به رئيس پاسگاه اطلاع داده مي شود كه طائل قرار است براي انجام مأموريت به منطقه بيايد، قاچاقچي و سردسته ي‌ آنان به نام عبدالله با كمك يكي از ژاندارم ها، به نام شفيع، در جريان مسايل پاسگاه هستند و رئيس پاسگاه نيز با كمك يكي از قاچاقچيان نادم به نام جواد در جريان اخبار باند عبدالله قرار مي گيرد. طائل به عنوان خريدار اسلحه ي قاچاق وارد منطقه مي شود و از طريق دوست بلوچش، جليل، براي شناسايي باند تلاش مي كند. رئيس پاسگاه كه متوجه شده اخبار درون پاسگاه به قاچاقچي ها مي رسد وانمود مي كند كه مي خواهد به پايتخت برود، اما بدون اطلاع افرادش در بلوچستان مي ماند و به باند عبدالله شبيخون مي زند. گروهي از دوطرف كشته مي شوند. طائل و رئيس پاسگاه كه از غار محل اختفاي افراد عبدالله مطلع شده اند جداگانه عمليات خود را آغاز مي كنند. طائل خود را به رئيس معرفي مي كند و عبدالله را كه قصد فرار دارد تا درون غار دنبال مي كند. كوه و دهانه ي غار منفجر مي شود.