برچسب فریبرز عرب نیا

مرد پنجم 1373

بعد از كودتاي 28 مرداد سال 1332، پزشكي به نام «ابوالقاسم» طي اتفاقي دستگير و به همراهي گروهي از اعضاي يك تشكيلات مخالف رژيم شاه به جزيره‌اي در جنوب تبعيد مي‌شود. حضور «ابوالقاسم» به دليل تفاوتي كه در رفتار و منش او وجود دارد، تنش‌هايي را در ميان تبعيدشدگان به وجود مي‌آورد و اين فرصتي است براي ديگران تا به ارزيابي مجدد خود بپردازند و...

شیفته 1379

طاهر كه برخلاف نظر خانواده اش با روجا ازدواج كرده، در شب تولد دختر خردسالش براي او هديه اي دريافت مي كند كه بعداً معلوم مي شود از طرف مردي ناشناس است. مرد ناشناس از آن پس مدام زنگ مي زند تا (به قول خودش) حقيقتي تلخ را به اطلاع او برساند. اين حقيقت درباره خيانت همسر اوست. طاهر كه لكنت زبان دارد و كودكي ناخوشايندي داشته به مرور به همسرش مشكوك مي شود و با او به كشمكش برمي خيزد. او همچنين نسبت به دوست روجا، زيبا كه با او مراوده زيادي دارد عكس العمل نشان مي دهد. تلفن ها ادامه پيدا مي كند و ناشناس به جزئياتي اشاره مي كند كه خون طاهر را به جوش مي آورد و او قصد جان همسرش را مي كند. بعدتر نواري به دست طاهر مي رسد كه شك او را به يقين بدل مي كند و او كارش به جنون مي كشد. او را در بيمارستان و سپس در بيمارستان رواني بستري مي كنند و روجا با درخواست طلاق همراه زيبا به سراغ مرد ناشناس مي رود كه معلوم مي شود برادر زيباست. كل ماجرا دسيسه اي بوده از سوي زيبا و برادرش براي به دست آوردن روجا. روجا وقتي از ماجرا باخبر مي شود، زيبا و برادرش را مي كشد و كارش به زندان مي كشد. دست آخر او و طاهر با هم ملاقات مي كنند.

مسافران 1370

مهتاب، خواهر ماهرخ به همراه شوهر و دو فرزندش از شمال به طرف تهران حركت مي كند تا آينه موروثي نوعروس خانواده را به مراسم ازدواج خواهرش برساند. در راه زني روستايي با آنها همسفر مي شود، اما همگي در تصادف با يك نفتكش جان مي دهند. خبر به خانواده مي رسد و عروسي به ماتم تبديل مي شود. گزارش هاي پليس اگرچه صحت تصادف و كشته شدن مسافران را نشان مي دهد، اثري از آينه موروثي پيدا نمي شود. در حالي كه همه اعضاي خانواده مرگ مسافران را پذيرفته اند خانم بزرگ دل به عزا نمي سپارد و انتظار مي كشد تا مهتاب با آينه نوعروس از راه برسد. به رغم نظر خانم بزرگ مراسم عزا برگزار مي شود و نزديكان از دست رفتگان، راننده نفتكش و شاگردش، مأموران و ديگران در مراسم شركت مي جويند. امام ماهرخ با حالي پريشان با لباس سفيد عروسي حاضر مي شود. در ميان عكس العمل هاي متفاوت حاضران ناگهان مهتاب و ديگر مردگان با آينه موروثي از راه مي رسند. انعكاس نور در آينه محفل آنها را غرق در روشنايي مي كند. مهتاب آينه را به ماهرخ مي سپارد تا مراسم عروسي برگزار شود.

شکلات داغ 1388

يك كافي شاپ با مشتري هاي ثابت و هميشگي اش توسط جواني اداره مي شود. ورود يك زن جوان به اين كافي شاپ دنج و آرام همه چيز را دستخوش تغييراتي مي كند كه...

فرار مرگبار 1374

رضا پس از عمليات شناسايي، اسير دشمن مي شود و تحت شكنجه قرار مي گيرد. سپس او را به زندان مي فرستند كه جمعي كرد ناراضي در آنجا نگهداري مي شوند. در اين زندان، زندانيان را تحت آزمايش ميكروبي قرار مي دهند. رسول كه يك پزشك كرد و هم سلول رضا است، او را معالجه مي كند. آن دو در شرايط خاصي موفق به فرار مي شوند و از راه كوير به كردستان عراق مي روند و در آنجا با شيخ عدنان كه يكي از رهبران مبارز كرد است، قرا آزاد ساختن زندانيان را از اين زندان مخوف مي گذارند....

شوکران 1377

مهندس خاكپور مدير عامل شركت در پي بررسي ضرر و زيان كارخانه به تهران عزيمت مي كند. او طي سانحه تصادف در جاده مصدوم و به بيمارستان منتقل مي شود. محمود بصيرت معاون و دوست قديمي خاكپور با شنيدن خبر تصادف به تهران مراجعه كرده و خاكپور را در تهران ملاقات مي كند. او در پي مداواي خاكپور با پرستاري به نام سيما آشنا شد. با گذشت زمان رابطه سيما و محمود صميميت بيشتري پيدا كرد. سرانجام با پيشنهاد محمود، سيما بطور پنهاني به عقد موقت او درمي آيد. پس از مدتي محمود كه متوجه اطلاع خاكپور از جريان شده بود مهريه سيما را پرداخته و او را ترك مي كند. سيما پس از يافتن محمود خبر باردار بودنش را به او مي دهد و تقاضاي خود را از محمود مبني بر گرفتن شناسنامه براي فرزندش مطرح مي كند، اما پس از شنيدن جواب منفي محمود با مراجعه به منزل محمود او را تهديد به مطلع ساختن همسر وي از موضوع مي كند. در مقابل محمود نيز به منزل سيما رفته و پدر او را از ماجرا مطلع مي كند. سيما نيز تصميم به انتقام گرفته اما با صرفنظر از تصميم خود در راه بازگشت از منزل محمود، در اثر سانحه تصادف جان خود را از دست مي دهد.

دلیل خداحافظی فریبرز عرب نیا از سینما و بازیگری چیست ؟


.
در حال حاضر مشغول پرداختن به امور زندگی هستم. بیشتر وقتم صرف آشپزی و خانه ‌داری می‌شود و سامان دادن به کارهای جانیار و کمک به او در کارهایش اولویت زندگی‌ام است. اوقات فراغتم را نیز به ورزش و مطالعه می‌پردازم
.
عرب نیا می‌گوید به لحاظ مالی برای گرفتن کامل دستمزدش از فیلم‌های “گاهی” و “آخرین بار کی سحر را دیدی” بارها به خانه سینما و شورای حل اختلاف مراجعه کرده و آن‌ها نیز حق را به او داده‌اند اما در پروسه وزارت ارشاد حق او نادیده گرفته شده است. به گفته او حتی با برخی چهره ها در سازمان سینمایی هم صحبت‌هایی انجام داده که تا تسویه حساب نهایی جلوی اکران این دو فیلم گرفته شود که در نهایت این اتفاق رخ نداده است
.
از فیلم “گاهی” اصلاً راضی نیستم. خروجی کار بسیار ضعیف از آب درآمده است؛ تهیه‌کننده و کارگردانش اشخاصی نابلد بودند! نتیجه‌اش هم می‌شود این که با وجود زحمت عوامل و انرژی که گذاشتیم، کار بسیار سطحی از آب درآمده است و ایراداتی فاحش دارد.درباره “آخرین بار کی سحر را دیدی؟” نمی‌توانم هیچ نظری بدهم چون هنوز نتیجه کار را ندیده‌ام. اما در مورد اینکه می‌تواند موفق باشد، ندیده هم می‌توانم بگویم که چرخه اکران در ایران و موفقیت در فروش فیلم به عوامل  زیادی بستگی دارد که این عوامل متاسفانه نه سینمایی و فرهنگی و نه هنری هستند.
.
با صراحت اعلام می‌کنم که تا وقتی مسئولین فعلی ارشاد از وزیر تا مدیران میانی بر سرکار هستند، من دیگر در سینمای ایران کاری نخواهم کرد. از همه بیشتر هم خودم متاسف هستم اما این تنها راهی هست که برای مقابله با این اتفاقات دارم. دوستی می گفت در دوره قبل هربار به ارشاد می‌رفتی با جواب “نه” برمی‌گشتی اما در این دولت پاسخ “آره” می‌گیری اما کارت انجام نمی‌شود. این تلخ‌کامی‌اش بیشتر است.
.
درحال حاضر دیگر کارگردانی که بخواهد این‌قدر من را وسوسه کند که در فیلمش نقشی بازی کنم وجود ندارد و تولیدات اینقدر ترغیب کننده نیستند. فقط می‌ماند همان آقای فرهادی که آن هم قطعاً اگر در یک پروسه تولید جهانی باشد صد در صد بدون فکر پاسخ مثبت خواهم گفت. اما اگر آن پروژه داخل ایران باشد و براساس فیلمنامه مصوبی ارشاد و درگیر چرخه و شورای اکران و با این مدیران باشد، بله، قطعاً خواهم گفت: نه!

دختری در قفس 1381

نادر و دخترعمويش آذر كه به هم علاقه مند هستند، براساس نقشه اي كه كشيده اند، تاج و شمشيري را كه متعلق به جد خانوادگي شان بوده از موزه مي دزدند، اما پدر آذر مي گويد براي تكميل اين مجموعه نياز به حمايل نيز هست. از طرفي محسن كه راننده تاكسي است به طور اتفاقي دختري به نام نرگس را سوار مي كند و پي مي برد او بچه محل قديمي شان است. محسن كه از پيش به نرگس علاقه مند بوده سر صحبت را باز مي كند و به سراغ سهراب و مادرش مي رود. محسن كه سال ها در جنگ شركت داشته، به سهراب مي گويد چون در كار صادرات و واردات ورشكسته شده، احتياج به پول زيادي دارد. سهراب پيشنهاد مي كند با نادر و آذر همكاري كنند. در اولين مأموريت محسن، او بايد همراه سهراب و عزت و يك نفر ديگر به موزه دستبرد بزنند تا حمايل را بدزدند. در ميانه راه عزت و محسن درگير مي شوند و عزت مي گويد او مأمور مخفي پليس است. براثر درگيري؛ عزت كشته مي شود و سهراب نيز با حمايل فرار مي كند، اما نهايتاً در خانه اش دستگير مي شود. نرگس كه ديگر احساسش را به محسن از دست داده، نزد آذر مي رود و مي گويد مي خواهد پول دربياورد و اصلاً هم نمي ترسد كه به زندان بيفتد. از طرفي محسن كه از زندان آزاد شده رد نرگس را مي گيرد و او را از مخمصه اي نجات مي دهد و بين آنها دوباره مهر و علاقه به وجود مي آيد. محسن مي خواهد او و مادربزرگش را به جايي امن ببرد، اما توسط آدم هاي نادر زخمي مي شود و پس از مدتي كه حالش خوب مي شود،‌ دورادور مواظب سهراب است تا اينكه مي فهمد سهراب مخفي گاه حمايل او را لو داده و حالا آدم هاي نادر قصد كشتنش را دارند. او به سهراب كمك مي كند تا خود را نجات دهد و همراه او به مخفي گاه نادر، يعني خانه پدر آذر، مي روند كه نرگس نيز آنجا زنداني شده است. افراد پليس نيز خانه را محاصره مي كند و تبهكاران در درگيري كشته مي شوند. پليس حمايل را دوباره به دست مي آورد.