تصاویر دیدار وزیر کشور با بازیگران و سینماگران در خانه سینما




امير و مريم قرار است با هم ازدواج كنند اما روز عروسي، شهر توسط دشمن موشك باران مي شود و مردم، شهر را خالي مي كنند. وليكن مريم با وجود خطرات ناشي از موشك باران ترجيح مي دهد كه عروسي برگزار شود. امير بعد از انجام مأموريتش براي مراسم عقد به خانه برمي گردد. اما برخلاف تصورش همه كساني كه شاهد خنثي كردن موشكهاي عمل نكرده بودند در مراسم حضور پيدا مي كنند.
این تصاویر مربوط به برنامه سال تحویل شبکه دوم سیما می باشد
يك استاد زبان زمينيها به مدت يك هفته از سياره «كاكادو» به زمين تبعيد ميشود. «كاكادو» سيارهاي است كه طرفداران محيط زيست در آن زندگي ميكنند و كساني را كه سطح كره «كاكادو» را آلوده كنند براي تنبيه شدن به زمين ميفرستند. فيلم به ارتباط اين موجود فضايي با آدمها، بخصوص با «گلنار» دختر 8 ساله يك خانواده تك فرزند مي پردازد.
جلسه خانم ها در تعاونی مستقل بانوان تشکیل شده و شقایق مدیرعامل این تعاونی برای ساخت یک مجتمع پزشکی تخصصی کودکان احتیاج به پول بیشتری پیدا می کند. همسر شقایق، سیاوش، امتحان دوره تخصصی دکترا را در پیش دارد، اما شقایق کارهای خانه را بر عهده او می گذارد. سیاوش اعتراض می کند، اما شقایق فکر می کند ...
سال 1367، اعظم در كنكور دانشگاه قبول مي شود و به دانشكده پزشكي مي رود. اما نامزدش جهان، پشت كنكور مي ماند و براي كسب درآمد به ژاپن سفر مي كند. پنج سال بعد، جهان از ژاپن برمي گردد و سراغ اعظم مي رود كه در بيمارستان مشغول كار است. اعظم به كمك دوستش كاري در يك كارخانه براي جهان فراهم مي كند، اما جهان كه به درآمد بيشتر و كار ساده تر مي انديشد، همراه پدرش به بندرعباس مي رود تا براي عنايت ـ دوست پدرش ـ لباس بخرد. اما يك بومي در ازاي تحويل جنس، پول آنها را مي گيرد و ناپديد مي شود. روز بعد، با كمك جواني كه از تهران براي خريد جنس آمده، جهان به پولش مي رسد. مرد جوان كه مقداري از پول را قبل از برگرداندن به جهان ربوده، به او پيشنهاد شراكت مي دهد. پدر به خانه برمي گردد و جهان و شريكش به جزيره قشم مي روند و با دستي پر به تهران برمي گردند. در سفر بعد، گشتي هاي پليس سرمي رسند و سرمايه جهان از دست مي رود. اما جهان باز هم براي كسب درآمد سهل الوصول با شريكش همراه مي شود و اين بار به بازار سياه دارو روي مي آورد. خبر دستگيري جهان از تلويزيون پخش مي شود و اعظم جلوي همكارانش سرخورده و شرمنده مي شود. به ضمانت اعظم و پدر جهان، او از زندان رهايي مي يابد، اما اعظم ديگر حاضر به زندگي مشترك با جهان نيست. پس از جدايي اعظم، پدر جهان نيز سكته مي كند و مي ميرد. جهان، نااميد از همه جا، به كارخانه اي كه اعظم و دوستش در ابتدا معرفي كرده بودند مي رود و پس از گذراندن دوره اي، به عنوان متخصص برق مشغول به كار مي شود. روزي، جهان به اصرار مهندسي كه او را به كار مشغول كرده، به چراغاني يك مجلس عروسي گمارده مي شود. اما با ديدن چهره عروس كه نامزد سابقش اعظم است، شكست خورده بر جاي مي ماند.