برچسب فتحعلی اویسی

پرنده آهنین 1370

شايع مي شود كه ناصر، خلبان هلي كوپتر، در يك عمليات جنگي كشته شده است. بهروز دوست ناصر، كه در موقع زخمي شدن ناصر گريخته، درصدد است كه نظر فرشته، همسر ناصر، را براي ازدواج جلب كند؛ اما منصور فرزند دوازده ساله ناصر، با ازدواج مادرش و بهروز مخالف است. منصور معتقد است كه پدرش زنده است و روزي باز خواهد گشت و از بهروز انتقام خواهد گرفت. در لحظاتي كه امكان ازدواج فرشته و بهروز فراهم شده ناصر، كه معلول است، باز مي گردد و در كنار همسر و فرزندش زندگي جديدي را آغاز مي كند. او مقام هاي نيروي هوايي ارتش را متقاعد مي كند كه در يك مانور شهري هدايت هلي كوپتري را به عهده بگيرد. ناصر موفق مي شود به كمك بهروز و دوستي ديگر هلي كوپتري را كه داراي نقص فني است هدايت كند.

آخرین خون 1372

براي آشتي سلمان و صالح، دو برادر كهن سال كه طايفه هايشان با يكديگر تعارض دارند، اسماعيل، پسر سلمان و رابعه، دختر صالح به عقد هم درمي آيند. اما شب عروسي، غسان، پسر بزرگ صالح و همراهان موتور سوارش عروسي را با آتش زدن و زخمي كردن سلمان و كشتن گروهي از مردم به هم مي ريزند. قادر پسر ديگر صالح در تباني با غسان بر تغيير دادن وصيت نامه ي پدرشان كه غسان را از ارث محروم كرده خواهرش عاطفه را از منزل شوهرش جلال مي ربايد. نرگس، همسر قادر، نزد رابعه مي رود و او را از محل پنهان كردن عاطفه مطلع مي كند. رابعه نيز اسماعيل و جلال را خبر مي كند تا به محل موردنظر بروند. آنها عاطفه را نمي يابند. قادر نيز كه به غيبت نرگس شك كرده عاطفه را در محل اختفايش نمي يابد. جلال و قادر متوجه مي شوند غسان زودتر از آنها عاطفه را ربوده است. او كه از زمان وصلت عاطفه و جلال، به دليل توجه بيش از حد پدرش به جلال، حسادت كرده و به دليل درگيري هايش به زندان افتاده، تصميم دارد از جلال انتقام بگيرد. قادر، كه در مقابل برادر خود را مغبون مي بيند، به كمك جلال براي يافتن عاطفه پا پيش مي گذارد. آن دو در خانه ي غسان با گردن بند خونين عاطفه روبرو مي شوند و او را كشته شده مي پندارند. اسماعيل خشمگين با غسان و افرادش درگير و كشته مي شود. قادر با راهنمايي يكي از افراد غسان به محل استقرار او مي رود و به كمك جلال همسرش را مي يابد.

جهان پهلوان تختی 1373

این فیلم به زندگی جهان پهلوان تختی نشان میدهد و این فیلم ابتدا توسط علی حاتمی ساخته شده ولی در میانه ی ساخت فیلم با فوت علی حاتمی ادامه ساخت فیلم را بهروز افخمی بر عهده گرفت...

مرضیه 1373

«مرضيه» زني است مقاوم كه بايد عليه بدي‌ها بجنگد. شوهرش در بوسني شهيد شده است و او تنها با دو فرزند خردسال و مادر داغدار خود زندگي مي‌كند. پدر شوهرش از آمريكا بازگشته است تا آن‌ها را با خود به آمريكا ببرد و حال «مرضيه» يا بايد در وطن بماند و در كنار خانواده‌اش با آسيب‌ها و صدمات اجتماعي بجنگد و يا اينكه جلاي وطن كند. «مرضيه» در مقابل ناملايمات و سختي‌ها بايد توان ايستادگي داشته باشد...

بانو 1370

محمود، شوهر مريم بانو، براي پيوستن به يك زن جوان مطلقه همسرش را ترك مي كند و به امارات متحده عربي مي رود. بانو ـ كه زني اهل ذهن و شعر و فرهنگ است ـ از روي دلسوزي و براي يافتن همدم، كرمعلي باغبان همسايه و هاجر همسر مريض احوال باردارش را كه اتاق محل سكونتشان را از دست داده اند، به خانه خود دعوت مي كند و هاجر را براي مداوا پيش دكتر حسام، دوست قديمي اش مي برد. به تدريج همسر برادر هاجر كه با دو فرزندش از اراك به تهران آمده و پدر هاجر، قربان سالار، نيز به آنها ملحق مي شوند و چنان اختيار خانه را در دست مي گيرند كه مستخدمه خانه آنجا را ترك مي كند. قربان سالار از اعتماد بانو سوء استفاده مي كند و يك تخته فرش و چند گلدان عتيقه را به كمك شريكش مي ربايد و در ازاي بدهي اش به او مي دهد. بانو كه شاهد سرقت است، به شدت عصبي مي شود و وقتي با انكار قربان سالار و هاجر روبرو مي شود، به اتاقش پناه مي برد و در را به روي خود مي بندد. در حالي كه بانو چند روز خود را در اتاق زنداني كرده و لب به غذا نمي زند و از سوي ديگر خالي كردن خانه به دست قربان سالار و شريكش ادامه دارد، محمود از مسافرت برمي گردد و خانه را كاملاً به هم ريخته مي يابد. او براي بانو كه بيمار و ضعيف شده، تعريف مي كند كه چه طور زن مورد علاقه اش در يك فرصت مناسب او را ترك كرده، و احتمالاً طبق نقشه قبلي به سراغ مرد ديگري رفته است. محمود به سراغ دكتر حسام مي رود و به كمك او قربان سالار را كه از كمردرد مي نالد، به بيمارستان منتقل مي كند. هاجر نيز براي زايمان به بيمارستان مي رود و بقيه ميهمانان به تدريج خانه را ترك مي كنند تا نوسازي آغاز شود؛ اما حالا اين بانوست كه خانه را ترك مي كند.

سایه خیال 1369

حسين پناهي دژكوه، نويسنده يك‌لاقباي خيالباف به اصرار دوست ناشرش در محفلي شاعرانه شركت مي كند و در آنجا، چيزهايي درباره «غلومي» شخصيت خيالي يكي از قصه هايش مي گويد. برق شهر قطع مي شود و در هياهوي حمله هوايي دشمن، مجلس به هم مي خورد و هر كس به سويي مي گريزد. صبح روز بعد مأموران آگاهي براي تحقيق درباره سرقتي كه در همان محل انجام گرفته است، حسين پناهي را متهم به همدستي با غلومي مي كنند و رد او را مي خواهند. از سوي ديگر صاحبخانه پول پرست حسين پناهي كه همسر و فرزندانش را به خارج از كشور فرستاده و خودش هم قصد دارد به آنها ملحق شود توسط نوار و نامه هاي ارسالي فرزندش پي مي برد كه همسرش با مردي اجنبي روابطي به هم زده و به بهانه گرفتن اجازه اقامت، از شوهرش طلاق مي خواهد تا با آن مرد ازدواج كند. صاحبخانه در شبي در اوج كشمكش هاي روحي، مي ميرد. حسين پناهي و دوست موسيقي دان سلاخ‌اش در يك ماجراي عاشقانه به دختر ناشر دل مي بندند، اما پس از كشمكش كوتاه مدتي با دوستش به نفع او كنار مي رود. مادر دختر اصرار دارد كه او را به خواستگاري پولدار بدهد. در يك تباني سه جانبه بين حسين، پدر دختر و دوست حسين، دختر به عقد عاشق واقعي اش درمي آيد و سر خواستگار پولدار بي كلاه مي ماند.

پاتک 1374

يك سرگرد ارتش به همراه افرادش كه پسرش نيز در ميان آنهاست، به مأموريت انفجار پل الخليل در خاك عراق مي روند. اما حين عمليات، پسر سرگرد به شهادت مي رسد و او به همراه افرادش به اسارت نيروهاي عراقي درمي آيند. در بازداشتگاه، سرگرد تظاهر به همكاري با عراقي ها مي كند و از اين طريق موفق مي شود به همراه سه تن ديگر از اسيران، نظر فرمانده بازداشتگاه را نسبت به ضبط يك مصاحبه تلويزيوني جلب كند. اما هنگامي كه آنها توسط نيروهاي عراقي به محل مصاحبه برده مي شوند، به فرمان سرگرد، عراقي ها را خلع سلاح و به قتل مي رسانند. سرگرد اسامي شهداي بازداشتگاه را به دكتر ـ يكي از سه همراهش ـ مي دهد تا به ايران ببرد و خود به همراه دو تن ديگر براي به پايان رساندن مأموريت قبلي ـ انفجار پل الخليل ـ راهي مي شود. هنگام كار گذاشتن مواد منفجره اي كه آنها از يك گروه گشتي عراقي به دست آورده اند، فرمانده بازداشتگاه با افرادش سرمي رسند و با آنها درگير مي شوند. دكتر نيز كه صداي گلوله را شنيده، از نيمه راه بازمي گردد و به كمك بقيه مي آيد. سرانجام مأموريت با انفجار پل به پايان مي رسد و دكتر به همراه سرگرد به وطن بازمي گردند.

کلاهی برای باران 1385

ابي و جلال براي دزدي وارد خانه اي مي شوند و ابي در جريان دزدي حضور باران و مادرش در خانه مي شود. او هنگام خروج متوجه خودكشي باران به علت شكست عشقي در برابر پيروز مي شود، اما به سرعت آنجا را ترك مي كند و همراه جلال از آنجا دور مي شود ولي به اصرار ابي، جلال براي نجات باران به خانه برمي گردد و به كمك مادرش او را به بيمارستان مي رساند. ابي و جلال كه از دزدي خانه باران چيز زيادي نصيب شان نشده، تصميم مي گيرند به دليل شرايط مالي خوب پدر باران به نحوي خود را به او نزديك كنند. از اين رو ابي به بيمارستان مي رود و وانمود مي كند كه مي تواند شرايطي را فراهم كند تا پيروز پشيمان از رفتار گذشته، دوباره به سوي باران بازگردد. باران كه قبول حرف هاي ابي برايش مشكل است، بالاخره مي پذيرد كه در صورت انجام اين كار، پول خوبي را از پدرش بگيرد و به او بدهد و مبلغي هم جهت شروع كار مي دهد. ابي از باران نشاني و مشخصات پيروز را مي گيرد و به كمك جلال پي مي برد كه پيروز با برديا در رستوراني قرار ملاقات دارند. جلال در شمايل يك زن وارد رستوران مي شود و در مقابل چشمان باران كه همراه ابي به آنجا آمده، وانمود مي كند كه پيروز قبلاً با او رابطه داشته و به همين دليل با او درگير مي شود. ابي به باران قول مي دهد كه آنها در كارشان موفق خواهند شد، و باران بايد به حرف هاي او توجه كند و به پيروز فكر نكند. كم كم حرف ها و حركت هاي ابي باعث تغيير روحيه باران مي شود و اين همان چيزي است كه پدر و مادر باران نيز متوجه شده اند. باران با ابي به محلي كه پيروز به آنجا رفته مي روند و بين ابي و پيروز درگيري ايجاد مي شود و باران نيز سعي در نزديك شدن به پيروز دارد، اما پيروز با بي اعتنايي، باران را از خود مي راند. بعد از اين ماجرا باران كه بسيار پريشان شده، با ابي درگير مي شود،‌ ولي ابي مي گويد كه تا موفقيت راهي نمانده است.