برچسب علیرضا اوسیوند

پناهنده 1372

«بنفشه» و «سعيد» زن و شوهري هستند كه ده سال را در خارج از كشور با فعاليت در گروههاي مخالف سپري كرده اند، به رغم مخالفت مافوقشان معروف به زاپاتا به ايران فرار مي كنند. آنها فكر مي كنند كه زاپاتا كشته شده است. در حاليكه او براي كشتن و يا باز گرداندن آنها به ايران آمده است. «سعيد» و «بنفشه» به طور اتفاقي با «علي» يك بسيجي كهنه كار و راسخ آشنا مي شوند و در خانه او پناه مي گيرند. سرانجام زاپاتا خانه علي را فرا مي گيرد و در غياب او به آنجا مي رود. در درگيري نهايي زاپاتا كشته مي شود و همسر علي كه به خاطر اختلاف عقيده از خانه رفته بود، همراه با دخترش به نزد آنها باز مي گردد.

مروارید 1391

فيلم داستان خواهر و برادري را روايت مي‌کند که به دليل شرايطي که براي پدرشان که صياد مرواريد بوده است به وجود آمده دچار مشکلاتي مي‌شوند و ماجراي آن‌ها به نوعي با تخم‌گذاري لاک‌پشت‌ها گره مي‌خورد.

غروب شد بیا 1383

داستان فیلم درباره مهندسی جوان که به منظور ادای دین به خطه ی مادری اش، و تحقق پروژه ی آبادانی باارزشی به جنوب آمده است.هاجر، زنی شوی مرده و اسیر رسومات شبه بدوی منطقه ای است که در آنجا زندگی می کند و حاضر به پیوندی اجباری نیست و به دنبال عزت و استقلال در زندگی اش است. نعیم، نوجوانی که ضمن بردوش کشیدن بار توأمان غربت و تهیه ی مخارج پنج عضو خانواده، به نوعی دیگر اسیر اعتقادات و باورهای بومی است.مهندس جوان که به نوعی گذشته خود را در وجود این دو متبلورمی بیند، برای رهایی آنها از چنبره تعصبات جاهلانه محیط، به آب و آتش میزند.

تعقیب 1374

مجيد قهرمان رزمي كار كشور است و با مادرش تنها زندگي مي كند. زمانيكه دختر مورد علاقه ي مجيد ازدواج مي كند و او در مسابقه ي ورزشي مهمي بازنده مي شود، دچار افسردگي شديدي مي گردد و با اينكه پوريا و پدرش كه آن ها نيز رزمي كار هستند قصد كمك به او را دارند مجيد ورزش را كنار مي گذارد او با اولين پيشنهاد يكي از دوستانش به نام مازيار براي رسيدن به پول، تحت عنوان معامله ارز و سكه ي طلا، ناخواسته وارد يك باند قاچاق مواد مخدر مي شود. او در يك درگيري به باشگاه پناه مي برد و كيف پر از مواد مخدر را آن جا رها مي كند، پليس مواد را يافته و صاحب باشگاه را با خود مي برد. پوريا و خواهرش براي نجات مجيد وي را تعقيب مي كنند و با اعضاي باند قاچاق در گير شده و آن ها را به هلاكت مي رسانند، از طرفي پليس به محل حادثه مي آيد و مجيد را بازداشت مي كند.

به آهستگی 1384

محمود كارگر جوشكار ساده راه آهن است كه دور از خانواده در جنوب كار مي كند. به او خبر مي رسد كه زنش پري كه دچار بيماري عصبي است، مدتي است از خانه رفته و فرزندش را پيش مادر و پدر محمود گذاشته. محمود با وجود سخت گيري هاي كارفرمايش، به خانه اش در كرج برمي گردد و سعي مي كند زنش را پيدا كند. از زن صاحب خانه و نجار همسايه و اقوام پري و پدر و مادر خودش سراغ زن را مي گيرد، اما هيچ كس از او خبري ندارد. همسايه نجارش، او را راهنمايي مي كند تا به پزشكي قانوني سر بزند. محمود پس از چند روز، جنازه زني با مشخصات پري را مي يابد و او را در مراسمي به خاك مي سپارد. پس از مدتي، قصاب محل خبر مي آورد كه پري را در مشهد ديده و رد او را يافته است. در اين فاصله محمود كارش را از دست مي دهد و از سوي همه نزديكانش طرد مي شود. بازرسي كه مأمور پيگيري ماجرا شده، به تدريج كنار مي كشد و شبي كه محمود در حال نماز خواندن است، پري سر مي رسد. محمود او را با سئوال هاي زيادي رو به رو مي كند و پري درباره چند روز از سفرش به مشهد توضيحاتي مي دهد (كه در آنجا با يك استاد دانشگاه آشنا شده و او پري را پناه داده). پري اعتراف مي كند كه در مشهد حالش خوب بوده و ديگر احساس بيماري نمي كرده. به همين دليل آنها را پس از گذشت زمان، هنگامي كه محمود پي به پاكي همسرش، رفع سوءتفاهم ها و دروغ هاي اطرافيان مي شود، به مشهد نقل مكان مي كنند.

زیر پوست شهر 1379

طوبي، زن كارگري كه زندگي فقيرانه اي دارد، برخلاف عقيده شوهرش محمود و پسر بزرگش عباس، دوست دارد در همان خانه محقرش زندگي كند. پسر كوچك ترش علي، كه به مادرش سواد مي آموزد در بحبوحه انتخابات مجلس ششم، به مسائل سياسي كشورش علاقمند است و در فعاليت هاي انتخاباتي شركت دارد و هر از گاهي پايش به كلانتري كشيده مي شود. عباس كه روياي سفر به ژاپن را در سر دارد و در يك كارگاه پوشاك كار مي كند، دل در گروي عشق دختري مي بندد، دختر بزرگتر خانواده كه حامله است، پس از كتك خوردن از شوهرش با دختر كوچكش به خانه مادرش برمي آيد ولي بعدها با وساطت طوبي به خانه اش برمي گردد. عباس و پدرش، در غياب طوبي، قباله خانه را به «معمار» كه خريدار خانه است مي دهند. در حالي كه مريم خانم، همسايه و همكار طوبي در كارخانه در تدارك جشن عروسي سميه دختر بزرگترش است، معصومه دختر كوچكش، به دليل كتكي كه از برادرش به خاطر ديرآمدنش به خانه خورده، از خانه فرار مي كند. محبوبه، دختر كوچك طوبي كه با معصومه دوست است او را در پارك ملت ملاقات مي كند ولي توسط نيروي انتظامي دستگير و به كلانتري برده مي شود. طوبي كه مي خواهد قباله خانه را براي آزادي دخترش در كلانتري گرو بگذارد، متوجه مي شود كه قباله در خانه نيست. دختر را به خانه برمي گردانند. شركت اخذ ويزا قلابي از آب درمي آيد و عباس به كار قاچاق كشيده مي شود. او به اروميه مي رود و علي كه به تصميم ناگهاني او مشكوك شده به طور پنهاني در پشت وانت او سوار مي شود و درمي يابد كه او قرار است لباس هايي كه در ميان آنها مواد مخدر جاسازي شده به محلي تحويل دهد. علي لباس ها را بيرون مي ريزد، عباس پس از پيدا كردن برادرش در پشت وانت او را به شدت كتك مي زند ولي بعد با هم برمي گردند. طوبي براي ديدار عباس به مخفي گاه او مي رود. صاحب كار عباس هم به دنبال او مي آيد ولي با كمك مادرش فرار مي كند. در پايان طوبي در روز انتخابات جلوي دوربين تلويزيون حرف مي زند و به آنها مي گويد كه بهتر است از درون قلب او تصويربرداري كنند.

دیوانه ای از قفس پرید 1381

يلدا با روزبه، جانباز جنگ، ازدواج كرده اما بيماري روزبه به شدت گرفته و او را در يك آسايشگاه براي مراقبت و درمان بستري مي كنند. يلدا اگرچه علاقه زيادي به روزبه دارد اما در مورد رابطه اش دچار ترديد شده است. روزبه كه در دادگستري كار مي كند، پيگير پرونده هاي مفاسد اقتصادي ست. مستوفي، عموي يلدا، در سال هاي پس از جنگ از طريق اعمال خلاف و رباخواري و قاچاق و اختلاس ثروت و نفوذ زيادي به دست آورده است. پسرخوانده مستوفي دلباخته يلداست و قصد دارد با استفاده از نفوذ پدرش با يلدا ازدواج كند. مستوفي نيز سعي دارد با استفاده از وضعيت به هم ريخته روحي يلدا و بيماري روزبه، باعث جدايي آنها شود. از سوي ديگر چشم به ثروت پدر يلدا دارد و با مسموم كردن او يلدا را براي مداواي پدرش در شرايط سختي قرار مي دهد. مستوفي كه در اجراي نقشه هايش قدم به قدم پيش آمده، در مرحله آخر فراست را وارد بازي مي كند كه رئيس شعبه حقوقي و املاك بانكي ست كه اموال و دارايي هاي پدر يلدا در آن قرار دارد. فراست هم دلباخته يلدا مي شود و مستوفي براي اينكه از شر روزبه خلاص شود او را رو در روي فراست قرار مي دهد كه زماني استاد روزبه بوده. روزبه كه پي به واقعيت ماجرا مي برد مصمم مي شود حق يلدا و پدرش را بگيرد. يلدا هم كه براي مداواي پدرش در آستانه تن دادن به خواسته هاي مستوفي و فراست است، نهايتاً به سوي روزبه متمايل مي شود. مستوفي روزبه را هم مسموم مي كند و او دوباره بستري مي شود. وقتي يلدا به ديدن او مي رود با فراست و مستوفي روبرو مي شود. پس از خروج آنها از اتاق، صداي شليك گلوله به گوش مي رسد.

بوی گندم 1389

عرفان و دوستانش تصمیم دارند بر روی سکوی نفتی که پدر عرفان در آنجا شهید شده است، کنسرتی به یاد او و خیلج فارس اجرا کنند...