برچسب صدام حسین عبدالمجید تکریتی

روایت انداختن سه‌فروند میراژ عراقی بدون شلیک یک موشک و فشنگ/احمد مرادی چرا خیانت کرد؟

من شل می‌چرخیدم. این‌ها هم موشک می‌زدند. کابین عقب اف‌چهارده عقب هواپیما را کامل می‌بیند. این‌طور بود که آقای جراح می‌گفت «بت سیکس!» و من بِرِیک می‌کردم. دوباره شل می‌کردم که بعدی بیاید. دوباره «بت سیکس» و دوباره بریک! این‌ها هم به هواپیما فشار می‌آوردند و بنزین می‌سوزاندند. من هم راحت گردش می‌کردم که در دم من قرار بگیرند و موشک بزنند.

خلبان‌های متمرد چگونه پایگاه دزفول را از سقوط نجات دادند/اردستانی ناپالم را انتخاب کرد و من بمب خوشه‌ای!

۲ هزار پوندی است. قدرت انفجار بالایی دارد. یک‌بار این‌بمب را زده‌ام. یک‌بار هم دیدم که صمد نقدی بمب را همین‌جا روی پل زد. بدون اغراق تانک‌هایی که اول پل بودند، مثل پر کاه بالا می‌آمدند. پشت سرش من حمله کردم. چهار بمب خوشه‌ای داشتم که هرکدام هزار نارنجک مغناطیسی داشت. وقتی باز می‌شود، این‌نارنجک‌ها به فلزات می‌چسبند و منفجر می‌شوند.

چهار فانتومی که بغداد را به هم ریختند/هنوز هم از رژیم ایران دفاع می‌کنی؟

این‌خلبان آزاده درباره خاطرات آن‌دوره می‌گوید پس از آن‌که متوجه شد عراقی‌ها قصد دارند به‌خاطر کُرد بودنش و اخراج سه‌باره‌اش از ارتش از او سوءاستفاده کنند، پای ثابت خواندن دعای وحدت شد. عراقی‌ها بارها ضمن تهدید، به قادری می‌گفتند رژیم ایران تو را چندبار از ارتش اخراج کرده و تو باز هم از این رژیم دفاع می‌کنی؟

مروری بر ۵ دوره «جنگ شهرها»ی ایران و عراق/صدام مشکل ترافیک و آلودگی تهران را حل کرد

پنجمین‌دوره جنگ شهرها اسفندماه ۱۳۶۶ به دستور صدام حسین آغاز شد. این‌دوره از جنگ‌های مورد اشاره، شدیدترین و آخرین‌مرحله بود که تا اردیبهشت ۱۳۶۷ ادامه پیدا کرد و در آن ۱۸۹ موشک بالستیک به‌سوی ایران شلیک شد.

۳۶ کشور سرزمین مرا ویران کردند!/سازمان ملل و حقوق بین‌الملل را به زباله‌دان انداختم

درس اخلاقی و نتیجه‌گیری خود فرات العانی به‌عنوان راوی اتفاقات کتاب، پس از مشاهده تجاوز گروهی کشورها به خاک کشورش، مهم و قابل توجه است: «بعد از ۱۲ سال محاصره اقتصادی که نفس عراق را گرفت، سازمان ملل متحد و حقوق بین‌الملل را به زباله دان انداختم.»

ترسیدم بمب‌هایم به مدرسه دخترانه بخورند/به اردستانی گفتم «مثل آب‌خوردنت» این بود؟

عرق سردی روی بدنم نشست. نفرت‌انگیزترین کاری بود که می‌شد کرد. همان‌طور که بعثی‌ها چند مدرسه ما را در ایلام و استان‌های مختلف زده بودند. از ته قلبم از صدام متنفر شده بودم که مدرسه‌‌ای را که بچه نوجوان و کودک در آن باشد بزنند. به محض این‌که مدرسه را دیدم وجودم فرو ریخت. سلول سلول بدنم ریخت!