برچسب شهید

یک اصفهان و ۲۴ هزار شهید!

خانه غرق بود در خواب عصرانه؛ اما مادر بیدار بود و حیاط را جارو می‌زد. مثل همیشه بعد از جارو باید آب می‌پاشید تا خاک‌های رقصان و چموش معلق در هوا را آرام کند.

برخیز و بیا مادر!

آذر به نیمه رسیده بود که کاروانی دیگر از شهدای گمنام به شهر اصفهان رسید. پل بزرگمهر؛ میعادگاه همیشگی شهدا با مردمی که سرمای هوای روزهای آخر پاییز را به جان خریدند، آمده بودند به استقبال و باز نوای «شهید گمنام سلام…» در آسمان این شهر پیچیده بود.

راز شماره ۱۴

زندگی همه ما با اعداد گره خورده است. بله؛ همه ما؛ از صبح که از خواب بیدار می‌شویم تا شب که به رختخواب می‌رویم؛ وقتی چشم باز می‌کنی و ساعت هفت صبح را می‌بینی و مثل برق از جایت بیرون می‌پری؛ وقتی می‌خواهی آدرس منزل به دیگران بدهی و شماره پلاک و واحد می‌گویی یا وقتی می‌خواهی به دیگران زنگ بزنی؛ وقتی برای خرید، اسکناس می‌شماری و تحویل صاحب مغازه می‌دهی و شب‌ها که گوسفندان را می‌شماری؛ ولی آیا تابه‌حال از خود پرسیده‌اید که این اعداد چه انرژی‌ و نیرویی با خود دارند؟!

جانباز رفت شهید برگشت!

تقویم روی میز محل کارم اصرار دارد که بیست‌وچند روز از آذرماه سال صفرسه گذشته است؛ می‌پذیرم اما کمی سخت. صبح خبری رسید و ظهر رسیدیم به یکی‌دو خیابان بالاتر از محل کارم.

زانو به زانوی حبیب!

صلاه ظهر؛ قرارمان است؛ توی آسایشگاه جانبازان. همین که من را می‌بیند، دوباره سر ناسازگاری برمی‌دارد؛ دفعه قبل هم همین شد.