بابا دراین ۲۳ سال هر روز شهید شد
پدر متولد ۲۹ تیرماه ۱۳۴۵ ارومیه است. من یک خواهر بزرگتراز خودم دارم. هفت سال بیشتر نداشتم که او حین انجام مأموریت، در یک درگیری مسلحانه در بهمن ماه سال ۱۳۷۷ به شدت مجروح و نهایتاً قطع نخاع شد.
پدر متولد ۲۹ تیرماه ۱۳۴۵ ارومیه است. من یک خواهر بزرگتراز خودم دارم. هفت سال بیشتر نداشتم که او حین انجام مأموریت، در یک درگیری مسلحانه در بهمن ماه سال ۱۳۷۷ به شدت مجروح و نهایتاً قطع نخاع شد.
لحظات تلخ بیخبری به سختی میگذشت. تا نهایتاً خواهرم جرئت پیدا کرد و به من گفت: الهام جان، سجاد دیگر برنمیگردد، دیگر نیست. همه دنیا روی سرم خراب شد. من اتاقهای بیمارستان را میگشتم، غافل از اینکه او در سردخانه بیمارستان آرمیده بود. گریه میکردم، چون دیگر قرار نبود او را ببینم، قرار نبود من را نگاه کند. خیلی دلم شکست. به معراج شهدا رفتم، کنار پیکر سجاد شهیدم. چشمانش بسته بود. کنار گوشش صدایش کردم و گفتم آمدهام نگاهم کنی!
ما وابستگی شدیدی به همدیگر داشتیم. بعضیها میگویند شاید شهدا وابستگی به خانواده شان ندارند که راحت دل میکنند و میروند، اما من میگویم شهدا از وابسته ترینها هستند. اما تقدیر خدا برای آنها با شهادت رقم خورده است…
ما اصالتاً اهل زاهدان هستیم. من سه فرزند دارم که علیرضا فرزند اول من بود. او ۱۱ سال در خدمت نیروی انتظامی بود و در زاهدان خدمت میکرد و نهایتاً هم در ۱۷ تیر ۱۴۰۲ به افتخار شهادت نائل آمد.
زمانی که او برای خدمت سربازی ثبت نام و لباس خدمت به تن کرد، چه در دلش آرزو کرد و چه از خدا خواست که به این عاقبت بخیری رسید. بارها در طول خدمتش به من میگفت مادر جان! من میخواهم مایه سربلندی و افتخار شما شوم. نمیدانستم در دلش چه میگذرد
بعد از شهادت آقا محمد آنقدر مبهوت بودم که ۴۰روز نتوانستم حرف بزنم و گریه کنم. روز چهلم محمد وقتی سنگ مزارش را گذاشتند، به گلزار شهدا رفتیم. همین که چشمم به عکس محمد روی سنگ مزار افتاد، ناخودآگاه فریاد کشیدم و با صدای بلند گریه کردم. دیگر مطمئن شدم که او رفته و هرگز باز نمیگردد. تا قبل از دیدن این تصویر، امید داشتم برگردد
بعد از شهادت حمزه با خودم فکر میکردم چه کسی میتواند این درد فراق را تسکین دهد؟! چه کسی میتواند دست نوازش پدرانهاش را بر سر من بکشد و من را تسلی بدهد. روز تشییع از برادران ارتشی خواستم در صورت امکان مقدمات دیدار من را با ولی امرم، حضرت آقا فراهم کنند که خیلی زود این خواسته اجابت شد. من به دیدار حضرت آقا مشرف شدم. دیداری که مرهم دل داغدیده من شد. به دستبوسی ایشان رفتم. همانند دختر بچهای بودم که از همه دنیا بریده و خسته شده و سر بر زانوی پدر میگذارد تا آرام شود. به لطف خدا زیارت جمالشان چنان آرامشی به من داد که میتوانم یک تنه مقابل هزاران هزار صهیونیستی بایستم
شهید نعمتالهنوری، انسانی خدا دوست و مردم دوست بود که همواره وظیفه خود را به بهترین شکل ممکن انجام میداد. او با سربازانش مهربان بود و همچون یک پدر با آنها رفتار میکرد. با همکارانش نیز مانند یک برادر بود و فضایی صمیمی و دوستانه را ایجاد میکرد.